خوشا بر این گونه روزه خوری....!

روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه

بخورد روزه خود را به گمانی که شب است

ماه مبارک 1431ق ...السلام علیک حین تصوم...

آمدن ماه مبارک رمضان - که به زودی می آید- را به امام زمان و باقی شیعیان جهان تبریک می گویم.

رب ادخلنا مدخل صدق و اخرجنا مخرج صدق.... جوری که صائب گونه نگوییم: افسوس که ایام شریف رمضان رمضان رفت....سی پاره ی این ماه...الی آخر

جوک: یارو میاد تبریک بگه میگه: حلول ماه مبارک نوروز بر تمامی فجر آفرینان عرصه ی ایثار و پیروان آن حضرت صلوات!

....................

پ ن: هر چند فرار مغز لزوما به معنای فرار جسم نیست چون ممکن است کسی در ایران خودمان باشد ولی مغزش ساهل قبل فرار کرده و در اختیار اجانب قرار گرفته باشد ولی اصل بر این است که فرار مغزها به همراه فرار بدن ها همراه باشد. اما در موقعیت جغرافیای ایران بودن با تلرانس یک ساعت پس و پیش خوبی های منحصر به فردی دارد.

یکی اینکه  اگر انسان مقید به نماز اول وقت خواندن باشد معمولا نمازهایش در اوقاتی است که امام عصر(ارواحنا فداه) هم در همان اوقات نماز قشنگش را می خواند. در مورد افطار و سحری خوردن هم اینگونه است. البته آیا امام زمان زن دارد و خانمش غذا برای وی می پزد و اینگونه سوالات را جواب دادن بحثی مجزاست.

مقصود اینکه ماندن در ایران با تمام نارسایی ها بهتر از رفتن  است به تمام رسائی های ظاهری.

شیرت بخورد به که سگت ناز کند.


انشالله در این ماه نورانی و مبارک در هنگام افطار و سحر و شبهای قدر و غیر این اوقات پس از دعا برای سلامتی و ظهور حضرت ولی عصر (عجل الله فرجه الشریف) و دعا برای برخی اشخاص و بعضی چیزهای دیگر برای هم دیگر هم دعا کنیم.

من هم سعی می کنم برای دوستان محترم و عزیزم: میکائیلی، ارادتمند، آقا مهدی، آقا عبدالحسین، بنت عمران، عظیمی، شکوه مرجعیت، استاذنا، جواد آقا و بقیه دعا کنم. اجابتش با رب العالمین.

گل من مهدی صاحب زمان است....

آیت الله اراکی با واسطه نقل می کند از علامه سید حسن صدر عاملی اصفهانی:

 در زمانیکه پدرم مرحوم آقا سیدهادی به رحمت ایزدی پیوست امرنمودم کسی برود بالای گلدسته به جهت اعلام به فوت آن مرحوم . حاضرین گفتند :تمام مردم با خبرند و دکان و بازارها را بر چیده اند ، احتیاج به بالای گلدسته رفتن نیست .

اما :من چون در اخبار بر خورده بودم به چیزیکه مضمونش این بود که: هر گاه مؤمنی از دنیا برود پس منادی به فوت او اعلام کند ، اول کسیکه حاضر درتشییع جنازه آن مؤمن خواهند شد امام آن عصر است . لهذا دوست داشتم که درجنازه پدرم این سعادت عظمی حاصل گردد ، امر نمودم که با وجود اطلاع مردم من میل دارم به این مطلب .بالجمله منادی رفت . همانکه رفت و صدایش بلند شد ، من در قلب خودبدون آنکه چیزی به زبان بیاورم متوجه شدم و در خاطرم این معنی گذشت که خدایا این داعی حق است و اولای مردم به اجابت کردن او حضرت حجت است . من میل دارم که آن حضرت تشریف فرما شود و به تشییع پدرم حاضر گردد . تا آنکه جنازه پدرم را بعد از غسل و کفن حمل نمودند تا لب قبریکه در محل موجود الآن می باشد . همینکه خواستند جنازه را وارد قبر نمایند . من خود جلو رفتم که مباشرت این کار نمایم ، ممانعت کردند که تو حالا ، حالت این کار نداری :بگذار به کس دیگر . پس آمدم و در کناری خزیدم . و در پهلوی من بود جناب سالک عوالم با طنیه و صاحب مقامات شامخه آخوند حاجی ملا زمان ، که از اوتاد زمان بود . که ناگاه دیدم رعشه و لرزش به اندام جناب آخوند افتاد و بی اختیار خود را به من چسبانید و هی می گفت: آقا سیدحسن حضرت حجت اینجا است . حضرت حجت اینجا است

و به دست خود اشاره به سمت قبر می نمود . پس به او گفتم تو از کجا می گویی در جواب گفت من از بویش می شناسم .


میگه:

گلی دارم که مست از بوی اویم ...به غیر از او گلی دیگر نبویم...

پذیرفتم پذیرفتم

علامه حسن زاده – حفظه الله- در دیوان شعرش- صفحه ی 109:
به فطرت عشق پاکش را به دل دارم به دل دارم/ دگر معشوق ثانی را نمی خواهم نمی خواهم
دلم از وی نشانی را به من داده به من داده/ ز دیگر کس نشانی را نمی خواهم نمی خواهم ...
بجز قرآن کتابی را نمی خواهم نمی خواهم/ بجز سبع المثانی را نمی خواهم نمی خواهم
علی و آل پاکش (ع) را پذیرفتم پذیرفتم/ فلانی و فلانی ( ل) را نمی خواهم نمی خواهم
"حسن" را در لقای خود نگهدارش نگهدارش/که بی تو زندگانی را نمی خواهم نمی خواهم

بازی با كوژيتوی دكارت

 

 اگر به شما بگویند جمله ی زیر را تکمیل کنید چه می نویسید؟ لطفا بدون تکرار جمله ی مشهور دکارت که می گفت :من فکر می کنم پس هستم یا :من می اندیشم پس هستم.

من ــــــــــــــــ ، پس هستم!

...

.......

...

.

.

.

السلام علیک حین...

 

  بست ره کرشمه  و عشوه و ناز و جلوه را
دیدن و خنده کردن و گشتن و ایستادنش

..........................

آخرین جمعه ی ماه شعبان را هم بی حضور تشخصی شما به سر بردیم. به این می گویند نهایت هنرمندی. تفو بر تو ای چرخ گردون ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و نحن نعلم ایضا ورود الحدیث فی التّحذیر عن سبّ الدهر و لکن بین المقامات فروق کثیرة.
اللّف و النّشر فی الشعر المسطور کانا مرتّبین- علی حدّ تعبیر علماء علم البلاغه- و ان کان یجوز تشویشهما ایضا. مع ذلک هذا - ای الترتیب و التشویش معا- مع العلم به صنعة شعریة ، و مع الجهل به یمکن العذر فیه بـ: مربوط نیست طرز کلامم ز هجر تو / گه در لباس نشر و گهی در قبای لف.

باختم در هوست هر چه مرا بود! بیا

روز ما بی تو سیاهست، بیا
حال ما بی تو تباهست، بیا
دیده ها بس که بود در راهت
جاده یک مد نگاهست، بیا
گــر خریــدار متــاع نظری
چشم بسیار به راهست، بیا
وحشت از کثرت عشاق مکن!
حشمت شه ز سپاهست، بیا
رنگ ما رونق مهتاب شکست
فیضها با شب ماهست، بیا
گفتی:آیم به وداعت دم نزع
تا رمق در تن ما ، هست، بیا
گر سر پرسش "مخلص" داری
حال بیچاره ، تباهست، بیا

از مخلص کاشانی

به اين نيت ...مشغول نماز شب شو که در فرداي قيامت...

مرا غرض ز نماز آن بود که يک ساعت/ غم فراق تو را با تو زار بگزارم




آيت الله اراکي 91 سال پيش از مرحوم تائب تبريزي شنيده که از مرحوم علامه
سيد حسن صدر نقل ميکنه که من در زمانيکه در سامراء مشغول تحصيل در خدمت
مرحوم ميرزاي شيرازي اعلي الله مقامه بودم اوقاتيکه مرحوم ملا علي خليلي
مشرف به زيارت حضرت عسکريين - عليهما الصلاة و السلام - مي شد در منزل من
ورود مي فرمود .
تا آنکه به رسم هميشه يک وقتي وارد شد در منزل من از نجف اشرف ، هنگاميکه
شب شد و موقع تهجد رسيد ، يکوقت بيدار شدم ديدم مرا صدا ميکند که برخيز
نماز شب بخوان من بر سبيل شوخي گفتم سر شب مطالعه کرده ام که مهمتر از
نماز شب است . حالا بايد استراحت کنم .
گفت به اين نيت برخيزو مشغول نماز شب شو که در فرداي قيامت که جمعيت
نماز شب خوانها در عقب سر جدت حضرت اميرالمؤمنين روانه شدند و حضرت پيشرو
آنها گرديد که قائدالغرالمحجلين است ، تو در عدد آن جمعيت يک نفر افزوده
نمايي .
پس برخواستيم وضو گرفتيم ، پس فرمود خوب است در سرداب مطهر مشرف شويم و
در آنجا به تهجد مشغول شويم . گفتم بسيار خوب . جناب حاجي ملاعلي از جلو
و من از عقب ايشان روان شديم تا درب صحن مقدس رسيديم و آن زمان ممکن بود
در صحن را از طرف بيرون باز کرد پس در را باز نموديم ، وارد صحن شديم تا
رسيديم به پله هاييکه بايد از آن پايين رفت و در سرداب مقدس وارد شد .
همينکه به ابتداي پله ها رسيديم يک مرتبه در آن شب ظلماني ديديم در ته
پله ها متصل به درگاه سرداب ، به قدر يک قامت انسان يک پارچه نور ايستاده
است و ديگر شمايل مبارک در وسط نور نمايان نيست و نور مانع از ديدن آن
گرديده است .
مرحوم حاج ملاعلي که جلو بود رو به من کرد و گفت :«تشوف » يعني مي بيني؟
گفتم بلي . پس به همان حال باقي مانديم و از جاي خود حرکت ننموديم و آن
نور مقدس نيز در محل خود باقي بود و ما ناظر به آن ، تامقدار ده دقيقه
تقريباگذشت . پس منتقل شد به داخل سرداب و ما هم از پله ها پايين رفتيم .
وقتي واردسرداب شديم ديگر به چشم من چيزي نيامد . اما به چشم جناب حاجي
آخوندمرئي بود يا نه ؟ العلم عندالله تعالي
آيينه صدق و وفا- نوشته ي: رضا استادي- ص 7-196

اين حکايت مرحوم اراکي بود با تصرفي اندکي در برخي کلمات. ملا علي خليلي
که در اين داستان نامش ذکر شد برادر ميرزا حسين خليلي- از مراجع ثلاثه
مشروطه خواه- است. با توجه به زمان ورود ميرزاي شيرازي به سامرا و زمان
فوت ملا علي- که 1296يا 1297 قمري است- مي توان حدس زد که اين زيارت در
حوالي سال 1295 ق روي داده است. ملا علي خيلي شخصي صاحب کرامات بوده و در
کتاب العبقري الحسان هم مطالبي درباره ي وي امده است.رضوان الله عليه.

پا نوشت:
مه من نقاب بگشا ز جمال کبريايي/ که بتان فرو گذراند اساس خود نمايي
شده انتظارم از حد چه شود ز در درآيي/ ز دو ديده خون فشانم ز غمت شب جدايي
چه کنم که هست اينها گل باغ آشنايي

درباره ی نظرات دوستان و غیر دوستان:

درباره ی نظرات دوستان و غیر دوستان:

در مورد ترقص با عبا و عمامه جداي از حرمت اين لباس و دستار و انتسابش به
رسول اکرم و ائمه ي هدي، مشکلات عديده ي ديگري در بين است که نه من حال و
حوصله ي گفتنشان را دارم و نه لابد تو وفت شنيدنش را.! همان بهتر که به
قول شما دعا کنيم خداوند روزي گرگ بيابان هم نکند و او را بگذاريم که به
دريدن يوسفش مشغول باشد تا اجراي حرکات موزون با لياسهاي عريض و طويل.


جناب ميکائيلي مي گويد پس از رفتن به کلاس آوار ، اگهي يافت شدن يک استاد
رقص ، همان آراسته شدن به سبزه پس از گل بودن است. ضرب المثل قشنگي را به
کار برده ولي تحقق ندارد.

يک جنابي گفته اند استفاده ي مناسب از اشعار در پست ها مي کنم. والله ما
خودمان نامناسبش مي بينيم. دوستان مناسب ببينند از نيک نگري و خوب انگاري
شان است.

دوست ديگري- که نميگويم ارادتمند العلماست!- گفته يعني در واقع نوشته است
اين همه دم از سيد عباس کاشاني مي زدي چرا از وي ننوشته اي؟
راستش چه بگويم. درباره ي مرحوم کاشاني سخن بسيار است ولي ننوشتيم. البته
خود ارادتمند عزيز چيزهايي نوشت و حتي مدعي اين است که اولين کسي است
که-پس از درج خبر فوت کاشاني در سايتش- خبر رحلت اين عالم علامه را در
عالم مجازي نت گذاشته است. خوش بحال ارادتمند.


فقط يک نکته اينکه در قم و غير قم اعلام شد که ايشان آخرين شاگرد مرحوم
علامه قاضي تبريزي اند در حاليکه اين غلط است. هنوز هم در اين دار
دنياکساني هستند که شاگرد مرحوم قاضي بوده اند.
همان جنابي که قرار بود معلم رقص ما شود- و نشد- درباره ي سيد محمد باقر
درچه اي پرسيده است.
ارادتمند محترم جور ما را کشيده و جوابکي نوشته. دستش درد نکند. مرحوم
درچه اي از علماي ذو فنون عهد خود بود و به همراه برخي برادرانش از
مشاهير علماي اصفهان بودند. شهيد مدرس مي گفت : من بيشترين تاثير را از
دو استاد خود پذيرفته ام. اخوند خراساني و مرحوم درچه اي.
يکي از اقوام نسبي درچه اي کتابي قطور درباره ي زندگاني شان نگاشته که
انتشارات"اطلاعات" آن را چاپيده است.

و درباره ي نظر من راجع به نقصان عقول زنان هم سوال مطرح نموده.
اگر منظورش نظر شخصي من- جداي از مسلمان و شيعه بودن و جداي از اخوند
بودنم است- به نظر من زنها اصلا عقل ندارند چه رسد به نقصان عقلشان.مردها
که ديگر گفتن ندارد.
اما از لحاظ اينکه من شخصي هستم که مدعي اسلام شناسي ام و مردم حرفهايم
را بر سر منبر به پاي اسلام مي نويسند بايد گفت: زن از لحاظ کمالات فعلي
و کمالات بالقوه هيچ فرقي با مرد ندارد. هدف خداوند هم از خلقت انسان و
جن اين بوده که خودش را در جلوه اي خاکي ببيند و لذت ببرد. حالا اين
خدايان خاکي گاهي توانسته اند تا مرز ربوبيت پيش رفته و گاهي از
چهارپايان هم فرمايه تر گشتته اند. در اين بازه ي وسيع فضايل و رذايل هيچ
اقليمي به مردان فروخته نشده و ممانعتي از ورود زنان به سرزمين هاي کمالي
خاصي انجام نگرفته. زن و مرد هر دو خليفه ي خدايند و انوثت و ذکوريتشان
عارضي و غير ذاتي است. به اصطلاح فصل مميزه شان تذکير و تانيث نيست. وقتي
اينگونه بود - و از طرف ديگر کسب فضايل و دوري از رذايل به کمک عقل است-
با عدل خداوند جور در نمي آيد که به يکي عقل کامل بدهد و به ديگري- يعني
جماعت نسوان- عقل ناقص.
البته منظورم از عقل کامل در اينجا عقل کلي نيست چنانکه مقصودم از عقل
ناقص هم عقل جزئي نيست. عقل در مقابل بي عقلي يا ناقص العقل بودن
مجنونانه مرادم است.من حتا گاهي با خودم مي انديشم که عنايت اسلام به
زنها بيش از مردها بوده است و اگر قرار باشد اسلام را لزوما در يکي از
تقسيمات دوگانه ي فمينيستي و آنتي فمينيست بودن جاي دهيم اسلام در طرف
فمينيست ها و طرفداران حقوق زنان خواهد بود و بخش قابل توجهي از بندهاي
کنوانسيون منع تبعيض عليه زنان را ويراستاري خواهد کرد.البته براي فهم
اين مهم بايد همه جانبه در مباني اسلام نگريست و الا با نگريستن کوته
نظرانه به جمله ي که از حضرت علي نقل شده که زنان ناقص العقل و ايمانند
معلوم است که تهمت غلطي بر اسلام بسته مي شود.اصولا يکي از آفات نقل
احاديث در جامعه ي مسلمانان و شيعيان همين برداشت هاي ناصحيح است. در
علم"اصول فقه" که ابزار دست مجتهد براي کيفيت برداشت مذاق شارع از عقل و
نقل است- و نتيجه را فتوا گويند- مي گويند درباره ي موضوعي که مي خواهي
اظهار نظر کني بايد تفحص تام انجام دهي سپس به مطلقات و عمومات و مجملات
و در برابرشان به مقيدات و مخصصات و مبينات بنگري.[ الفحص عن الخاص و
المقيد و المبين قبل التمسک بالعام و المطلق و المجمل]بعد ببيني آيا
اينها قابل جمعند يا نه؟ که جمع کردن تا جايي که ممکن باشد مقدم بر دور
انداختن احاديث و روايات است[ الجمع مهما امکن اولي من الطرح] و بايد ديد
که آيا احاديث يا آيات به مرحله ي تعارض مي رسند يا معادل هم واقع مي
شوند که بحث حکومت يا ورود يا رجوع به مرجحات سندي يا دلالي بکشد يا نه؟
خلاصه هزار نکته ي باريکتر از مو در اينجاست که به محض شنيدن چيزي فکر
نکنيم نظر اسلام بيچاره همان فهم ماست. اگر هم ندرتا در نصوص ديني مذمتي
در مورد زنان برسد بايد تمام مراحل فوق را با چيزهاي ديگري لحاظ کرد و
سپس بگوييم برداشت ما اينگونه است. مثلا وقتي عايشه يک غلط کاري کرده و
در همان احيان حضرت علي مي فرمايد النساء نواقص العقول فورا نگوييم اسلام
ضد زن است.بماند که اصولا نقصان لازمه ي ذات بشري است. اينکه در مناجات
حضرت امير عليه السلام در مسجد کوفه وارد است که خدايا تو غني هستي و
عالم و قهار و زنده و مولا و خلاصه همه چيز درست و من نادان و احمق! و
مرده و ذليل و فقير و ضعيف و غلام تو هستم الکي که نيست. واقعيت است.
انسان جهول است .در قرآن هم امده است. ناداني اش بسيار زياد است. اما اين
تفسير خود را دارد نه اينکه بگوييم اسلام به انسان اهانت کرده است.مقصود
اينکه زن و مرد هر دو عاقلند و چون عقل دارند و تبعيضي هم در کار نيست
نمي توان چيزي را که در تمام مخلوقات شريف هستي مشترک است و مايه ي رشد
يا سقوط، با تبعيض بينشان قسمت نمود و بعد انتظار مسابقه دادن در مسير
کمال را داشت. البته اين بحث با اين اشکال نقض نمي شود که اگر زنها در
عقل هيچ کمبودي ندارند چرا از برخي کارها منع شده اند. مثل قضاوت يا مرجع
تقليد شدن يا .....
ذات مرد براي کارهايي مناسب است که زن از لحاظ ساختار جسمي و روحي مناسب
نيست وارد انها شود چنانکه زنها هم برخي کارهاي مختص به خود را دارند که
ورود مردها در انها جايز و صحيح نيست. مثلا آيا مرد مي تواند بچه بزايد؟
ساختاز روحي و منظومه ي جسماني رجال به گونه اي است که در عالم هستي
نبايد بچه بزايند. آيا مي شود اين را نقص مردان حساب کرد؟ مسلما نه. لذا
اگر هم نظر واقعي اسلام بر قاضي نبودن يا مرجع نشدن زنان باشد باز نمي
توان اين را نشان بي عنايتي به زنان دانست.
تبصره ي يک- چند وقت پيش يک مردي بچه زاييد.و البته اين نقض مطلب ما
نيست. غربي ها از سر بيکاري کارهاي مسخره ي زياد انجام مي دهند. لزومي هم
ندارد عقلاي شرق به پيروي از عقب ماندگي مدعين پيشرفت به تقليد از انان
بپردازند.
تبصره ي 2- اينکه گفتم زنان نمي توانند قاضي يا مرجع شوند نظر غالبي
فقهاست. البته يک زن مي تواند به  بالاترين مدارج تخصص در فنون و علوم
دست يابد چنانکه از نظر شيعه اگر يک زني به اجتهاد برسد ديگر تقليد کردن
براي وي حرام است و بايد از خودش تقليد کند يعني به نظر خودش عمل کند.
چنانکه در طول تاريخ شيعه زنان مجتهد زيادي داشته ايم و همين الان هم چند
زن مجتهده داريم.در بحث قضاوت مي گويند روحيه ي حساس و عاطفانه ي زنان با
شاکله ي قضاوت جور در نمي آيد و احکام هم يا نوعي است يا غالبي. اينکه
مثلا يک زني باشد که در قابل ناله و زاري خلافکارها هيچ متاثر نشود و حکم
واقعي را صادر کند باعث نقض حکم کلي نيست. غالب زنها اينگونه اند که نسبت
به مردها حساس ترند و زودتر متاثر مي شوند و از عوامل فريب قاضي، شدت
حساسيت اوست.البته مناط احکام با عقل ماها به دست نمي ايد و اينها حکمت
يا بعض العله اند.
در مورد مرجع تقليد شدن هم فقها چنين برداشت کرده اند که يکي از شروط
مرجع تقليد بودن، مرد بودن است. ابلته به نظرشخصي من هر فقيهي که قضاوت
زن را نپذيرفت لاجرم مرجع بودن او را هم بنابر قاعده ي اولويت نبايد
بپذيرد و ليس هنا محل تفصيله.
يکي از مراجع تقليد معاصر قم که انساني بسيار خاکي و بي ريا و کبر است بر
خلاف قاطبه ي فقهاي تاريخ شيعه فتوا به امکان مرجع شدن زنان داده است.{
منظورم شيخ يوسف صانعي و برخي ديگر ار مراجع فعلي که فتواهاي عجيب و غريب
صادر کرده و مي کنند نيست} اين جناب مي گويد رجوليت قيد مانع از مرجع شدن
زنان نيست. البته تفصيل دليل ايشان را بايد از خودش پرسيد و همچنين
توجيهات ايشان در مورد روايات مانعه.
اين مرجع تقليد زني دارد مجتهده. و من نمي دانم اين فتواي مرجع شدن زنان
را از ترس زنش در رساله اش درج کرده يا واقعا از روي اجتهاد بوده. به هر
حال زن ذليلي دردسرها دارد بسي. فنعوذ بالله من الزن ذليلي!
{اين قسمت اخر شوخي بود. هر چند محيط زندگي يک فقيه در تصدير فتاوايش نقش
دارد چنانکه رنگ و بوي فتواي فقهاي ايراني با فتواي فقهاي مثلا عراقي فرق
دارد ولي اينکه گفتم شايد فتواي خاص اين جناب متاثر از زنش بوده باشد محض
مزاح بود}
اگه سوال ديگه اي هم تو هر زمينه اي داشتي بپرس. يا من بلدم يا نه. اگه
جوابشو بلد نبودم که بحثي نيست ولي اگه بلد بودم دو حالت داره يا جوابشو
ميگم يا نه. به همين سادگي.
در مورد پراکسي گذاشتن براي ميکائيلي بايد بگم خاطر ميکائيلي براي ما
عزيز تر از اين حرفهاست که براش مميزي قائل بشيم. بماند که به قول خودش
ملائکه رو که نميشه در بند کرد.ايني هم که در ميخانه رو مي زدند-گل ادم
بسرشتند و به پيمانه زدند!- از روي ادب ورود بود و الا در ميخونه که
هميشه بازه و محتاج در زدن نيست.

در مورد کلاس اواز عرض مي شود که نسبت بين موسيقي و اواز به قول منطق
دانها عام مطلق است. مي شود موسيقي دان بود ولي آواز خوان نبود. البته ما
اخوندها محتاج اواز هم هستيم چون روي منبر که براي مردمان روضه مي خوانيم
اگر در دستگاه هاي موسيقي-مثلا دشتي يا همايون- بخوانيم بهتر به دل
مستمعان مي نشيند و اشک مي ريزند. مرحوم آيت الله غروي اصفهاني(ک م پ ا ن
ي):
بي نغمه ي دف و چنگ مطرب به رقص نايد/ وجد سماع بايد کز سر برد هوا را
[مجلس صفا ندارد بي يار مجلس آرا......گريه]
 هر چند ما فقط تا "مي" مي توانيم در پرده ها بخوانيم و تحرير زدن روي
منبر ناصحيح است البته گاهي هم مي توانيم تا"فا" برويم و زود برگرديم.
آواز هم مثبت و منفي داره. بعضي اوازها ادم رو غافل ميکنه و اينا خوب
نيست.به قول اقبال لاهوري:
الحذر اين نغمه ي موت است و بس/نيستي در کسوت صوت است و بس

يک جنابي هم نوشته است مگر تو بي دين هستي که با شيخ فضل الله نوري
مخالفي؟ چنانکه در کامنت ديگري نوشته شده: مرگ بر ضد ولايت فقيه. در
کامنت ديگري هم يک شخصي بر علامه فضل الله لبناني لعن فرستاده است و او
را هم رديف عمر و ابوبکر قرار داده است.
من الان نمي خواهم فياض لاهيجي وار بگويم: لعنت به ابوبکر و به عثمان و عمر بر.
فعلا بحث من در مورد علامه فضل الله و شيخ فضل الله و ولايت فقيه! است.
اول از هم اينکه هر چه مي نگرم شيخ فضل الله نوري نه جزو اصول دين است و
نه فروع دين تا مخالفت با او منجر به بي ديني شود. در ضمن من باز هم
قبلاگفته ام که من با شيخ فضل الله نوري مخالف نيستم با افکارش مخالفم.
اصلا به نظر من اگر شيخ فضل الله نوري نمي بود قضيه ي ظهور امام زمان
شايد تا بحال ختم شده بود. اصل مشروطيت که نهضتي پاک و الهي و آسماني بود
اول قدم محکم جامعه ي شيعه براي ظهور حضرت بود چنانکه انقلاب اسلامي
ايران دومين گام محکم است و انشالله سومين قدم هم خود ظهور است. شيخ فضل
الله اول موافق مشروطه بود و اصولا شوراي نگهبان فعلي ما مولود انديشه ي
اوست ولي بعدها مخالف مشروطه و قانون اساسي و همان شوراي نگهبان- که
فقهاي طراز اولش ميگفتند- شد و اقرار کرد که در امر مشروطه خواهي فريب
خورده است. من فقيهي را که ثبات عقيده داشته باشد و گرفتار تزلزل عقايد و
افکار نشود -مثل اخوند خراساني و شيخ عبدالله مازندراني و ميرزا حسين
خليلي و امام خميني- بر فقيهي که هر دم از باغ ذهنش بري برسد- مثل امثال
شيخ فضل الله- ترجيح مي دهم. البته حکايت نوري مفصل است و او چون مجتهد
بوده نبايد مورد مذمت واقع شود بر فرض که به خطا رفته باشد باز ماجور است
هر چند رگه هاي تفکر اخباري گري در ذهنش رسوخ نموده است.

در مورد جنابي که نوشته مرگ بر ولايت فقيه اگر منظورش من بوده ام به خطا
رفته است. اصولا هيچ عاقل و هيچ فقيهي در طول تاريخ شيعه مخالف ولايت
فقيه نيست و اختلاف دراطلاق يا تقييد ولايت فقهاست. که مثلا منحصر در
امور حسبيه باشد يا بحث اجراي حدود را هم شامل شود يا مثلا عين ولايت
پيغمبر عزيز اسلام و فرزندان امامش باشد. البته در عرف متاخرين وقتي
ولايت فقيه گفته مي شود منصرف به ولايت مطلقه ي فقيه است.
هر مخالف ولايت مطلقه ي فقيهي هم کافر نيست که مرگ بر او بفرستيم. يک بار
شخصي به واسطه ي اجتهادش قائل به تقييد ولايت فقيه است و حق نداريم او را
لعن کنيم مثل علامه طباطبايي يا ايت الله خويي يا برخي ديگر از فقها.
يک بار هم شخص بدون اينکه معناي ولايت و فقاهت و اطلاق و تقييد و اين
کلمات را بداند مخالفت با ولايت فقيه مي کند و اين هم دو حالت دارد يا از
روي غفلت و جهل است يا از روي عناد با اسلام. اگر از روي جهل و غفلت باشد
مذمت در پي دارد ولي عذاب ندارد لذا لعن کردن بر او و مرگش را خواستن
نابخردانه است. مي ماند کساني که عنادا مخالف ولايت فقيهند. در اين حال
شما اخيتار داريد مرگ او را بخواهيد.هر چند اصولا تشخيص اين مباحث معقول
به هر کسي مربوط نيست ولي متاسفانه اغلب ما ايراني ها عادت داريم همه فن
حريف باشيم و در تمام امور دخالت کنيم.يک شاهزاده ي قاجاري بود اهل تاليف
و بس فاضل. اهل دين و ديانت هم بود فقط گاهي نماز صبحش را اخر وقت مي
خواند. روزي عمر خطاب را در خواب ديد و از او پرسيد تو چرا با حضرت علي
اختلاف داشتي. عمر -عليه ما عليه- به او ميگويد :تو در معقولات دخالت نکن
و سعي کن نماز صبحت را اول وقت بخواني[ اين شاهزاده از آن به بعد اصلا
نماز صبحش را به عمد نمي خواند و قضا مي کرد.] منظور اينکه :حبشي کئي تو
باري که برنج زرد جويي؟/ به حد گليم بايد سر پا دراز کردن . ختم الله
عواقب امورنا خيرا .

اين جنابي هم که لعن به علامه فضل الله فرستاده به نظر من اگر از روي
نفسانيات بوده بايد استغفار کند. شخصي در زمان امام حسن عسکري بود و روزي
در محضر امام از يک امامزاده ي زيدي نسب که چندان عقيده اي به امام عسکري
نداشت مذمت و بدگويي کرد. امام حسن عسکري به جاي اينکه او را بر ثبات
عقيده و اعتقاد به امامت راستين مدح کند به وي فرمود: دخالت در اين امور
به تو نيامده است. منظورم از ذکر اين حکايت اين بود که در خانه اگر کس
است يک حرف بس است. آيا شيعه هيچ مشکلي ندارد الا لعن بر فضل الله؟ عقل
هم ياري خوش است.
همين اواخر در کتاب بهجه المجالس خواندم که:
رفع رجلٌ من العامة ببغداد إلى بعض ولاتها على جار له أنّه يتزندق ،فسأله
الوالي عن قوله الذي نسبه به إلى الزندق ،فقال :هو مرجى قدرىّ ناصبيّ
رافضى ،من الخوارج ،يبغض معاوية بن الخطاّب الذي قتل علىّ بن العاص.فقال
له ذلك الوالي :ما أدرى على أي شيء أحسدك ؟أعلى علمك بالمقالات ،أم على
بصرك بالأنساب.
كان قوم من أهل العلم يتناظرون في أمر معاوية وعلّى ،ويذكرون أبا بكر
وعمر ، وكان قريباً منهم رجل من العامة ،ينسب إلى أنه من أعقلهم ،وكان ذا
سبلةٍ طويلة ،فقال لهم :كم تطنبون في أمر علىّ ومعاوية وفلان وفلان!!فقال
له أحد القوم :وتعرف أنت من على ومعاوية وفلان وفلان ؟قال :نعم!أو ليس هو
أبو فاطمة ؟قال :ومن كانت فاطمة ؟ قال :امرأة النبي صلى الله عليه وسلم
بنت عائشة أخت معاوية.قال :فما كان قصة علىّ ؟قال :قتل في غزاة حنين مع
النبي صلى الله عليه وسلّم.

که ترجمه اش واضح است. البته سالها قبل در کتاب نوارد روغني قزويني حکايت
اول را با تتمه ي خوانده ام که وقتي شاه به آن شخص مي گويد: اين همه دانش
را چگونه اموخته اي. من مانده ام بر کمالات نسب شناسي تو حسادت بردم يا
علم و دانشت در علم کلام و سيره و ...؟ ان احمق مي گويد: خداوند شاه را
به صلاح بدارد.از کتابخانه بيرون نشدم تا اين همه مطالب را فرا گرفتم!!!

ارادتمند جان که در مورد فوت ططري نوشته اي. از لطف شما که سر مي زنيد
ممنونم. اسماعيل ططري از اقوام پدر بزرگ مادري ام بود و گاهي او را در
منزل پدربزرگم مي ديدم. قديمها يک جيپ داشت اين اواخر يک پرايد. تا جايي
که به ياد دارم اول طلبه بود و تا درس خارج را طي کرده بود. اما نماينده
شدنش از روي بي خردي کرمانشاهيان بود. يعني بخاطر تيپ ظاهري و عرق
کردي-لکي به وي راي مي دادند. در هر حال او الان در زير خاک مدفون است و
اگر در زمان مسئوليتش خادم رعيت و وکيل راستين موکلينش بوده خوش به حالش
و الا فلا.
در مورد عرق کرمانشاهي گري چه بگويم راستش. در حديث نبوي-ص- امده که دوست
داشتن وطن از ايمان است. حب الوطن من الايمان. که در تقسيمات حديثي از
حيث معتبر يا حسن يا صحيح يا ضعيف بودن به قول سعدي اين حديث، حديثي
"صحيح" است. سعديا حب وطن گر چه حديثي است صحيح...الخ.
اما بر فرض صحت سندي اين روايت درباره ي دلالت متني ان کلي جاي حرف است.
به قول شاعرديگري - که به گمانم شيخ بهايي است-بر خلاف راي سعدي وطن در
اين حديث وطن دنيوي نيست. اين وطن مصر و عِراق و شام نيست/ اين وطن جايي
است کاو را نام نيست. استاد بزرگوار و علامه ي ما آقاي جوادي املي- حفظه
الله و جعلني الله فداه- هم اصرا ر شديدي دارد که وطن در اين حديث، وطن
اخروي است چون اصولا وطن يعني جاي استقرار و سکونت نه جاي عبور و گذرگاه
و معبر. و اين دنيا - بر همگان پيداست- که محل قرار نيست و دار بوار است.
لذا منظور از حديث هماا دوست داشتن اخرت است که شعيه اي از ايمان باشد.
البته بنده بر خلاف نظر استاد معظم چنين عقيده مندم که هم دنيا و هم اخرت
زير مجموعه ي وطن است. اصولا دنيا و اخرت يک چيزند با عينک هاي مختلف و
ديدگاهي کمي کجکي. مثل شبکه يک و دو که هر دو درون يک تلويزيون و فقط با
تغيير کانال قرار دارند و للتفصيل يرجع الي مطولات تآليفنا.!


جناب عظيمي نگاشته اند که کاش زود به زودتر مي آپيدي. و حديث تشنگي را
ياد کرده اند(؟!)
عرض مي شود در فقه وقتي به مجانين مي رسند جنون را به دو قسمت
ادواري(موقتي و گاه به گاهي) و اطباقي( دائمي) تقسيم مي کنند. اين پريشان
نويسي هاي ما هم از نوع جنون نوشتاري ادواري و گاه به گاهي است. گاهي هر
روز مي نويسيم گاهي نوشتن نمي آيد يا اصولا امکان دسترسي به نت نيست.به
هر دليل.
در مورد تشنگي هم هر وقت تشنه شدي برو سراغ يخچال و يه ليوان آب خنک بنوش
و يه الحمد لله بگو و سلام بر امام حسين بفرست و لعن يزيد هم يادت نره.
به قول شاعر:آب بي چاشني لعن يزيد/ بر گلوي کسي گوارا نيست.
پس همه با هم گوش جان را به نواي با صفاي سنايي غزنوي{البته به زمخشري و
انوري هم منسوب است}مي سپريم و با هم ميگوييم:
لعن الله يزيدا و علي آل يزيد.

راستي ميکائيلي عزيز. تو که تلفن منو داري تلفن خونه ي بابام به چه کارت
مياد؟ در مورد فتاواي متناقض آقا خامنه اي کمي واضح تر بگو. من نمي فههم
کدوم فتاوا. ولي به طور کلي يه فقيه و مجتهد وقتي فتوا داد چه تو زمان
نزديک به هم چه تو زمان بعيد العهد اشکال به اجتهادش به واسطه ي فتواي
متضاد يا متناقض وارد نميشه. نهايتا ميگيم اشتباه کرده. مثل مرحوم شيخ
الطايفه ي طوسي يا نواده اش ابن ادريس حلي يا علامه ي حلي يا خيلي از
فقهاي سلف و خلف که فتواي ضد هم دادند. حتي گاهي توي يه کتاب.
در مورد فيض کاشاني عرض مي شود که همين وري بود. منتها تو بحث اجتهاد و
اخباري گري طرف اخباري ها بود. جالبه که توسط خود اخباري ها هم چندين و
چند بار تکفير شد. بر عکس غالب اخباري ها، با فلسفه و عرفان هم روي باز و
خوشي داشت. خلاصه اينکه خيلي داش مشتي بود!ديوان شعر قشنگي هم داره بصوص
شوق المهدي اش.
آقاي حکيمي همون تفکيکه است که نوشتي. خيلي کتاب نوشته غالبا هم بي مايه
و پر غلط و واجب الاتلاف. انشتاراتي داشتنش رو خبرندارم. تو چند سال اخير
چسبيده به انتشارات"دليل ما" و کتاباشو اونجا مي چاپه. يه کتاب به اسم
فيلسوف عدالت و يکي هم به اسم راه خورشيدي درباره اش نوشته شده. کريم
فيضي و محمد اسفندياري.
در حاليکه اطلاق عنوان فيلسوف به جناب حکيمي عين بي انصافي و ظلم به لفظ
فيلسوفه. درباره ي عدالت هم چي بگم.خداوند فرموده و لا تقف ما ليس لک به
علم. کاشکي حکيمي اين آيه رو گاهي با دقت مي خوند.راه خورشيدي بودن مسير
حکيمي هم يه دروغ بزرگه.بگذريم.

آقا مهدي تبريزي عزيز. من که شما رو از ياد نبرده بودم. اسم اوردن يا
نياورن دال بر فراموشي و تذکر نيست. مهم اينه تو ذهن و قلب کسي باشيم. در
مورد شماره تلفن اون چند آقايي که گفتي من همون اوقات تو قسمت نظر خواهي
براتون نوشتم که من اجازه ندارم شماره تلفن خونه شون رو بدم. آيت الله
گرامي البته مشکلي نداره.بعد نماز ظهرين - به افق قم که همون افق تهرانه-
زنگ بزني مي توني استخاره بگيري.

يه چيزي هم يادم رفت. در مورد امام زمان و خيلي اعتقاد نداشتن به جناب
عزيز ايشون و فيلم شدنمون و پياز داغ و الباقي قضايا.
انسان حتي اگه اعتقاد کم عياري به ائمه داشته باشه خودش کليه. اصولا تو
اين وادي "کم" معنا نداره. يه ذره دوستشون داشته باشيم خودش بي حد و
اندازه است. لذا همون اعتقاد کم هم خيلي خيلي زياده. حالا بيشتر شد چه
بهتر.يه نکته هم اينکه اين اعتقاد نفعي براي اماما نداره و احتياج هم به
اين اعتقادات -نه چندان تمام و کامل - ندارند. نفعش براي خود ماهاست.به
قول طرف" ز عشق ناتمام ما جمال يار مستغني است/به آب و رنگ و خال و خط چه
حاجت روي زيبا را؟. اما در مورد فيلم  شدن و سرمون شيره ماليده شدن اگه
منظور بحث غلوه که درسته. صحيح نيست مقام امامانمون رو طوري بالا بريم که
غلو بشه. اما غلو چه اندازه است؟
خود ائمه به ما حد و اندازه ش رو نشون دادند. غلو يعني خدا دونستن اونها.
ما کافيه ائمه رو خدا ندونيم ديگه هر فضيلت و کمال متصور و غيرمتصوري رو
مي تونيم بهشون نسبت بديم. حديث« نزّهونا عن الربوبيه و قولوا فينا
ماشئتم» تواتر معنوي داره يقينا. حالا خلقت آسمونها و زمين و علم غيب و
مقام بالاتر داشتن از تمام انبيا- به استثناي نبي خاتم- و خلقت مردم و
اين جور چيزها رو نسبت دادن به ائمه هيچ غلو نيست. منتها چون ظرفيت ها
تفاوت داره و درک مردم با هم فرق داره هر چيزي رو هر جا و به هر کسي
نبايد گفت. من چون مي دونم شما يه پا آدم عاقل و فهيم هستي اينا رو بهت
ميگم.حالا اين عقيده ي درست شيعه است و ائمه به مرز ربوبيت رسيدن. به
اصطلاح :ممکن واجب نما هستند يا واجب ممکن نما. گر تو نمي پسندي تغيير ده
قضا را.

اما در مورد خاص امام زمان يه مباحث ظريف تري هست چون حضرت ولي عصر
مميزاتي دارن که هيج نبي و امامي نداره.تو زمان حاضر که هر فيض و برکتي
به کافر و مسلمان و جماد و نبات و...ميرسه به واسطه ي امام زمانه.بيمنه
رزق الوري. به قول حضرت حافظ: هر گل نو که شد چمن آراي/ ز اثر رنگ و بوي
صحبت اوست. تمام معجزه هاي انبيا و ائمه رو هم با خودش داره و البته
احترام اون ذوات مقدس هم جاي خودش محفوظ.بازم به قول حافظ عزيز: گر چه
شيرين دهنان پادشاهنند ولي/ او سليمان زمانست که خاتم با اوست...و دم
عيسي مريم با اوست ... و خيلي چيزاي ديگه هم با اوست. از طرفي چون طبق
قاعده ي خلافت منقول و قاعده الواحد معقول فيوضات بايد با واسطه برسه هر
فيضي هم که از انبيا و اوليا و باقي ائمه تو زمان ما گرفته ميشه حتما و
حتما بايد با عبور از کانال امام زمان باشه.ميگه: لاجرم همت پاکان دو
عالم با اوست.
خدا روزي کنه رضايت ايشون رو کسب کنيم و هر کدوم از ماها لااقل براي مدت
کوتاهي هم که شده دلشون رو شاد کنيم و خنده رو لباشون بنشونيم.بگو الهي
چنين باد!
خال مشکين که بدان عارض گندمگون است/ سرّ آن دانه که شد رهزن ادم با اوست.
راستي از اينکه منو دعا کردي ممنون و متشکرم.
از اينکه بازم اين پست طولاني شد از همه معذرت مي خوام و العذر عند کرام
الناس مقبول.


یکیست مایه ی سودائیان شهر امید (1)

السلام علی مهدی الأمم



شبی گفتم به مرغ روز پنهان

که چونی؟ گفت: پیش آی و ببین هان
چنان سر خوش به وصل آفتابم

که روز از شب دو چندان تر خرابم (2)



خودنمائی همه جا گر چه بود عیب ولی

داغم از حسرت آن شمع که در خانه ی اوست

«ثابت» از دلبری لیلی من هیچ مپرس

عقل با این عظمت عاشق دیوانه ی اوست(3)

:

عیدست و خوبان جلوه گر هر سو تماشای دگر

صد خار حسرت در جگر ما را ز گلرخسار خود(4)

..................
1- از مرحوم ملک قمی- ابوالزوجه ی ظهوری ترشیزی- علیهما الرحمه
2- از حکیم زلالی خوانساری- شاگرد میرداماد- علیهما الرحمه
3- از مرحوم ثابت اله آبادی- علیه الرحمه-
4- از شاه طاهر دکنی- علیه الرحمه ان کان شیعیا

یوم القدر نیمه ی شعبان...

یک لیله القدر داریم یک یوم القدر.
روز پس از هر شب قدر ، روز قدر است.البته این ربطی به تفاوت دایره ی نهاری مناطق مختلف جغرافیایی ندارد به اینکه مثلا وقتی در ژاپن شب قدر تمام می شود در غرب آفریقا یا هنوز شب قدر نیاغازیده یا ابتدایش است بلکه از این رو که روز قدر هم خصوصیات شب قدر را دارد. در بین ایام سال هم پس از سه شب محتمل القدریه ی ماه مبارک رمضان شب نیمه ی شعبان بیشترین احتمال شب قدر بودن را دارد.روز آن هم – که امروز است- احتمال یوم القدر بودنش هست.امیدوارم در این روز پر برکت که انشاء الله یوم القبرمان نباشد و یوم القدرمان باشد شما دوستان خوب مرا هم از دعای خود محروم نکنید. در خبر است که هر که در شب نیمه ی شعبان( و گویی روزش هم) متولد شود شقی نخواهد مرد و این از برکات منحصر بفرد مخصوص به تولد حضرت ولی عصر ارواحنا فداه است.چند سال قبل دیدم که یک مسیحی امده بود و مهمترین حوادث تاریخ را در کتابی نام برده و توضیح داده بود و تولد حضرت رسول اعظم- صلی الله علیه و آله و سلم- را مهمترین حادثه دانسته بود. من هم با این موافقم که ولادت نبی خاتم و سپس مبعث ایشان و بعدا روز غدیر از مهمترین روزهای تاریخ تقریبا ده هزار ساله ی بشر است لکن تولد امام زمان از برخی جهات مهمترین حادثه ی تاریخ بشر است زیرا حضرت ایشان دارای مزیتی هستند که هیچ یک از 124 هزار پیغمبر و باقی ائمه آن را نداشته اند. یعنی اراده ی ازلی خداوند بر این تعلق گرفته که بهترین روزگاران بشر توسط ایشان ایجاد شود. یعنی تتمیم کامل دین حق و فراگیری آن که جنبه ی اجرایی دین حق است توسط حضرت حجت اوراح من سواه فداه انجام می شود.از این جهت تولد یشان از جنبه ای می تواند مهمترین واقعه ی تاریخ بشر باشد.دیشب هم مراسم و مناسک خاص خود را داشت و ما هم کما فی السابق از همه ی فیوضات محروم ماندیم! اما دعا کردن را فراموش نکردیم. اول از همه دعا برای فرج و گشایش امر حضرت مهدی که دعا برای ایشان نمک هر دعاست و بدون آن دعا کردن معنا ندارد. سپس با خودم گفتم انسانهای بد به دعا کردن محتاج ترند تا خوبان. لذا برای خودم اول دعا کردم و این ربطی به خودخواهی ندارد از این جهت است که من بدترین مخلوق خدا هستم. بعد برای کفار غیر کتابی و بی دینان دعا کردم. چینی ها و ژاپنی ها و هندوها و ....بعد برای نصارا و یهویان و بعد برای سنی ها.
سپس برای شیعیان گنهکار و بعد برای انسانها ی خوب مثل آخوند خراسانی و ملا عبدالله مازندرانی و میرزا حسین خلیلی و امام خمینی و فرزندش آیت الله خامنه ای و ابن سینا و سید جمال اسدابادی و ملا صدرا و میرزای نائینی و علامه طباطبایی و مرحوم فضل الله لبنانی و سید عباس کاشانی و آیت الله بهجت و....دوستانم. نتی و غیر نتی. از جمله حضرات میکائیلی و ارادتمند العلما و بنت عمران و نادرش و منادا و شکوه مرجعیت و استاذنا و استادش و آقا مهدی تبریزی و جناب عبدالحسین و....
همین دیگر.گفتم که گفته باشم.
.................
پ ن:
می گفت یکی را می شناسم( و من می دانستم منظورش خودش است) که لذتش به این است که شبها برای نماز شب به پا خیزد و در قنوت نماز وتر برای ظهور امام زمان دعا کند.
برایم جالب بود چرا که شب بیدار ، بسیار است و نماز شب خوان هم کم نیست ولی یک نفر اینقدر عاشق باشد که به عشق دعا کردن برای حضرت ولی عصر در نماز شب ،به خواب رود و با همان نیت بیدار شود.زیباست به نظر من. به قول حافظ: ما شبان دست بر آریم و دعایی بکنیم/ غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم{ نمی دانم شعر را درست نوشته ام یا نه}
به او گفتم من هم کسانی را می شناسم که دلیل زنده بودنشان را حضرت مهدی می دانند یعنی دنیا و اخرت در نزدشان پشیزی نمی ارزد و تنها دلخوشی شان نفس کشیدن در هوای یار است. هر چند کار او را بتمامه تایید می کردم ولی می خواستم دایره و برد دیدش را وسعت دهم. البته به او نمی توان اشکال کرد که اگر عاشق است اصلا چرا به خواب می رود چون عاشق که خواب ندارد.از این رو اشکال وارد نیست که عشق حالات و مراتب و مراحل مختلف دارد.
خوش به حال عاشقان راستین و بد به حال قاشق هایی مثل من.