صنمی زده است راهم

کیم من؟ آرزو گم کرده‌ای تنها و سرگردان

نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی

گهی افتان و خیزان چون غباری در بیابانی

گهی خاموش و حیران چون نگاهی بر نظرگاهی

یار و اغیار

دور از تو، بر روی بتان، چون چشم پرخون افکنم؟

چشمی که بردارم ز تو، بر دیگران چون افکنم؟