إنّ مِن الشِعر حکمةً

همانا بعضی از اشعار، (شعر نیست، بلکه) حکمت است.

این حدیث نبوی را مرتضی زبیدی- صاحب لغتنامه ی مشهور تاج العروس- جزو احادیث "متواتر" خوانده و آن را سی و هفتمین حدیث از کتاب لَقط اللئالی اش قرار داده است. چونانکه سیوطی هم در الازهار المتناثرة.البته این حدیث به روایت دیگری نیز نقل شده که "حکمة" را "لحکمة" اورده اند و این هم صحیح است و بلکه دلالتش بر حکمت امیز بودن برخی اشعار بیشتر است. تتمه ای هم دارد که "و من البیان لسحرا"، یعنی برخی بیان ها سحر هستند. نه اینکه واقعا سحر باشند. یعنی مثل سحر هستند و همان اثر سحر را دارند. در این یکی دو هفته ی اخیر یک مورد سحر بیانی و گفتاری و چندین مورد سحر نوشتاری شنفته و دیده ام. (البته نوشتار هم نوعی، بیان است) بخاطر همین خیلی ذهنم مشغول ساختار اینگونه اشعار و بیانات ساحرانه شده است. یعنی می توان قالب و ملاکی را تبیین نموده و ارائه داد تا اشعار و بیانات ریخته گری شده در آن قوالب و معیارها، رنگ سحر و ماهیت مبهوت گرانه به خود بگیرند. فعلا که عقیده ام این است- علاوه بر مسئله ی تشکیکی و ذومراتب بودن سحر- این موضوع، ممکن بوده و محال نیست. هر چند تقلیدی باشد. باید افکار یافته ام را مکتوب کنم تا از دست نرود یا در گوشه کنار انبار ذهن در زیر غبار مدرکات انبوه و اغلب بی فایده ی هر روزی، مستور و گم نشود.