وقتی عنصر یک چیز با چاشنی حماقت آمیخته شود با هیچ مقیاس و شاغول و شابلونی نمی توانیم آن را عاقلانه تفسیر کنیم. من از سال های دور وصف کتاب "ارابه ی خدایان" اریک ون دانیکن را شنیده بودم و از توصیفات پیرامون آن اینگونه فکر می کردم که واقعا پشت هیچستان جایی است و این کتاب یک کتاب جالب خواهد بود.

دیروز یکی از دوستان کتابفروشم این کتاب را به من داد و مقداری از پولش را هم به وی ندادم و دیشب مقداری و امروز مقداری بیشتر از این کتاب را خواندم و بر حماقت فراوان کسانی که بیهوده این کتاب را تحسین می کردند و بر بلاهت خوانندگانی که باعث شده اند این گونه کتاب های بیهوده و بی ارزش ده ها بار چاپ شود کاملا واقف گشتم! چنانکه همین استقبال و تحسین کاذب نسبت به کتاب های دور ریختنی یی همچون شمنیسم میرچیا الیاده و مانند آن وجود دارد.

این قضاوت نه از این جهت است که ذهن من یک ذهن خدامدار و ارزشگراست بلکه از این رو که ذات انسان را-حتی بر فرض اینکه انسان، بی دین باشد- برتر از این می دانم که صرف این گونه امور شود. البته بازگشت همین مطلب به همان اختلاف شیعه های عاقل و سنی های نادان است که طایفه ی اول ارزش و نیکی و زشتی امور را ذاتی و عقلی می دانند(حسن و قبح عقلی) و گروه دوم حسن و قبح را شرعی می دانند. روزی در متروی تهران بودم و دیدم پیرمردی وارد شد و دستش هم پر از اسباب و اثاثیه بود. هیچ کس برایش پا نشد و من برخاستم و به جایم نشست. خودم چند متر دورتر رفتم تا پیرمرد مجبور نشود به غیر از دفعه ی اول از من تشکر کند. مرد جوانی که ریش پروفسوری داشت و نشسته بود برخاست و کنارم امد و چند چیز گفت. تمام مدائح کاذبی که گفت جدای از اینکه درست نبود برای من غیر قابل قبول بود. چون من برای ثواب و اجر اخروی برنخاستم و ظاهرا برای ریا و خودنمایی هم نبود. برای حس ترحم هم مطمئنم نبود.

پاشدنم برای این بود که خوبی در ذات خود خوب است و بدی نیز در ذات خود بد.( بر فرضی که اصولا این کار من خوب بوده باشد) یعنی اگر هیچ اثری بر خوب بودن خوبی و بد بودن بدی مترتب نباشد باز هم انجام خوبی، خوب و انجام بدی، بد است. بیشتر از این ادامه بدهم هم خودم قاطی می کنم و هم مباحث مقداری تخصصی تر می شود و ما که بی تخصصیم صلاح نیست وارد امور تخصصی شویم. منظور اینکه معمای ارابه ی خدایان برای همیشه حل شد!!!

ژ ن: الان سفید کمرنگ و کم پیدا می آید و می گوید نمی شد به جای هجمه و حمله به مثلا ارابه ی خدایان، آن را نقد می کردم؟ شبیه یرکگارد!