سحر بیان - 1
۰) نورتروپ فرای در بخش چهارم از کتاب معروف خود؛ آناتومی نقد؛ وقتی در باب واکنش تماشاگر تراژدی یا خواننده ی نمایشنامه ی آن سخن می گوید می نویسد: باید به گونه ای باشد که عکس العمل مخاطب این باشد که در ادامه "باید این طور باشد" و یا "حتما این گونه اتفاق بیفتد."
1) بعید و بلکه محال است کسی در همه ی زمینه های آشکار و خفی زندگی "استقلال" داشته باشد و از تقلید به دور بماند. هر چند اساسا اصل تقلید امری مذموم نیست و اغلب مصادیق تقلید، یا خنثی
هستند و یا محمود و پسندیده و فقط برخی مصداق های تقلید است که مورد مذمت قرار گرفته اند. در چند پست قبل که عنوانش "خلق را تقلیدشان بر..." باد داد، بود از دلمشغولی ام نسبت به یافتن یک راه برای کشف شیوه ی "بیان و گفتار ساحرانه"- هر چند از نوع تقلیدی اش-سخن گفته بودم.
3) منطق دانان انسان را به صورت "حیوان ناطق"
تعریف می کنند و در این که "نطق" در این تعریف به چه معناست؟ دو نظریه گفته شده، یکی: سخن گفتن و دوم: اندیشیدن؛ و این نظریه ی دوم مورد تایید منطقیون است. یعنی حیوان ناطق به معنای حیوان عاقل و با شعور است نه اینکه به معنای "حیوان سخنگو" باشد چون در این صورت، طوطی هم تعریفش همان تعریف انسان خواهد بود!
خب ای منطق دان های عزیز!
شما باید بگویید اولین کسی که "انسان" را به "حیوان ناطق" تعریف کرده دچار اعوجاج اندیشه بوده که لقمه را دور سرش چرخانده و چرا از همان اول انسان را "حیوان عاقل"تعریف نکرده؟! ![]()
4) به عقیده ی من
تعریف انسان به حیوان ناطق خیلی هم خوب و صحیح است چون منظور از اینجا سخنگویی تقلیدی نیست بلکه سخنی مراد است که از روی عقل صادر شده باشد. از این جهت"ناطق" بودن در تعریف حیوان ناطق را چه به معنای اندیشه گر بودن و چه به معنی سخنگو بودن بگیریم فرقی ندارد. انسان های لال هم طبق این تعریف وارد تعریف انسان خواهند بود چون نطق فقط لسانی و زبانی نیست و به اشاره و مانند آن هم هست و حتی نطق نگاهی هم داریم و اگر کسی به من نخندد می گویم نطق غیابی و نطق قلبی هم وجود دارد. بحث ملکه و عدم ملکه ی نطق چیز دیگر است!
حالا وقتی تعریف انسان، حیوان سخنگو باشد این سخنگو بودن که لاجرم از روی عقل و شعور است یک تعریف دارای مراتب، و با شدت و ضعف بسیار است چون رابطه ی ملازمه ای بین نطق و عقل در کار است و از قدیم گفته اند چون مرد سخن نگفته باد/ عیب و هنرش نهفته باشد؛ یا المرء مخبوء تحت لسانه یعنی انسان زیر زبانش نهان است؛ منظورم از این بیان نه این است که هر که خیلی وراج تر و پر حرف تر باشد او عاقل تر است بلکه مراد این است که هر کسی که سخنش بیشتر از روی اندیشه باشد او عاقل تر است و هر که بدون اندیشه تر حرف بزند او عقلش کمتر است.
خب این همه زر زدم برای چه؟
برای اینکه بگویم وقتی مطلبی برای انسان خوب جا افتاده باشد و درست و حسابی آن را هضم کرده باشد، او بهتر می تواند خود را عاقل تر نشان دهد. برای اینکه او سوار بر محتواست و فقط برای بیان مطالبش باید مرکب هایی به نام الفاظ و کلمات و عبارات را به خدمت گرفته و از آنها سواری بکشد. هر چه تسلط بر محتوا بیشتر باشد سوارکاری انسان بهتر خواهد بود. فقط باید او ارزش اسب هایش را بداند و الا -علی رغم تسلط او بر محتوا و به دست آوردن مرکب ها- بر اثر بد استفاده کردن از این چهارپاها! او بر زمین خواهد خورد و بدنش زخم و زیلی می شود.![]()
5) در آن پست مذکور از امکان قالب های تقلیدی سحر بیانی سخن گفته شد و در پستی قبل تر از آن تحت عنوان " کم خور دو سه پیمانه..." از بیان یک نویسنده ی گلشنی و وارفتن ما در مقابل نوشته اش حرف زده بودیم. من مدتی به این داستان فکر می کردم و اولین شرط بیان ساحرانه را در این یافتم که انسان باید بر محتوا تسلط داشته باشد تا بتواند بر اسب لفظ سوار شود. خوب سوار کاری کردن یا بد سواری، ناشی از دانستن شیوه ی نگارش است. نویسنده ی نام برده شده! برای مقاله اش زحمت زیادی کشیده بود و از طرفی معلوم بود اهل سوارکاری است
و شاید در باشگاه سوارکاری ابتدای شهرک پردیسان قم، آموزش سوارکاری دیده بود!!! مقاله اش را که خواند ابتدایش چون فقط نیاز به بیان تولد شخصیتی که محور مقاله بود، داشت و ارتباط به مصادف شدن با تولد حضرت خاتم الانبیاء- صلی الله علیه و آله الاصفیاء-؛ مجال خوبی برای روآوری به لفاظی و عبارت پردازی بود. اینگونه بود که جملات اولیه ی مقاله ی او هوش از سر عاقل و دیوانه می برد! و انسان را از قوم و خویشان های مجنون عامری قرار می داد! مقاله مفصل بود و تا جایی که به یاد دارم همه اش خوانده نشد و در قسمت های خوانده شده نویسنده آن ابهت و اقتدار ابتدای مقاله را نداشت. گاهی مطالب شتر گربه ای می شد
و گاهی باز اوج گرفته و آسمانی می شد.
نمی دانم این هبوط ها و افول های پس از صعود، ناشی از بدسوارکاری نمودن بود یا محتوا در این موارد دچار تردید و عدم استحکام شده بود؟
بعید می دانم از باب بدسواری نمودن و نقص رعایت شیوه ی نگارش در این موردها بوده باشد. یحتمل نویسنده در این قسمت ها توجهش مقداری بر روی محتوا رفته و از عنایت به لفظ خواه ناخواه کاسته شده. خلاصه این اولین اصلی بود که در سحر بیانی کشف کردم. یعنی تسلط بر معنا و محتوا.
6) وعاظ و سخنرانان هم وقتی بخواهند ساحرانه سخن بگویند لازم است بر محتوا تسلط تام داشته باشند. زبان سخنگو همان قلم نویسنده است و هر دو از عقلشان خبر می دهد. می ماند مسئله ای و آن اینکه قبل گفتم بیان و نوشتار ساحرانه می تواند خبث محتوا را پنهان کند. حالا این چگونه با ایده ی سخن ساحرانه ی غیر عقلی جور در می آید؟ جواب این است که ما منظورمان از عقل در اینجا عقلِ عملی نیست. مقصود عقل نظری است. عقل نظری را هم مسلمان دارد و هم کافر می تواند داشته باشد. لذا وقتی سخن از "بنای عقلاء" می رود این عاقلان را منحصر بر دینمداران نمی کنند و شامل عقلای کافر نیز می شود. اما عقل عملی جایی است که عقل را همان بدانیم که خدا با آن پرستیده شده و راهنمای به سوی بهشت و مینوست و این عقل مختص موحدان است. العقل ما عُبد به الرحمن و اکتُسب به الجنان.![]()
7) خلاصه اینکه یک کافر و یک بی دین و یک انسان منحرف هم می تواند سحر گفتاری و سحر نوشتاری داشته باشد. چون قضیه بر سر این است که حیوان ناطق یعنی حیوان سخنگویی که سخنش از روی عقل نظری است. لذا می بینیم این سخنرانانِ جلسه های مخفی گلدکوئیست، برای اهداف ناصواب خود دارای سحر بیانی هستند و یا بیان روزنامه ی شرق از همه ی روزنامه های دیگر ایران فعلی، جذاب تر و تا حدودی ساحرانه است. با اینکه شرق به عکس نامش یک روزنامه ی غربی و غربزده است و بر عکس نهاده اند نام زنگی کافور! چه "شرقـ"ـی که در زمان مشروطه و توسط سید ضیا طباطبایی اداره می شد و با فشار بزرگان نجف
بسته شد و چه "شرقـ"ـی که در این زمانه بد می تاخت و فعلا بسته شده است. باز از مطلب دور افتادیم. وقتی یک منحرف بی دین بخواهد ساحرانه رفتار کند او هم باید بر مطلبی که می خواهد بگوید یا بنویسد مسلط باشد هر چند مطلبش فاسد و پر مغلطه باشد.
پس اولین اصل داشتن یک بیان و بنان ساحرانه این است که بر مطلب تسلط تام داشته باشیم. اصل دوم دانستن شیوه ی های بیان و طرق نگارش است. این هم نیازمند تسلط بر زبانی است که بدان سخن می گوییم و چیز می نویسیم!
ارکان کلامی، لفظ های مترادف و هم معنی، شناخت کلمات هم جنس و کلماتی که در ظاهر شبیه هم اند ولی معنای متقارب یا متضاد دارند، ترکیبات و کنایه ها و ضرب المثل های فراوان را دانستن، مبحث اضافات را نیک رعایت کردن و گاهی ورود به عرصه های زبان عامیانه و گفتار میان جامعه ای از شرایط رعایت این اصل دوم است.
8) اصل سوم مربوط به "تفنن در نگارش و بیان" است. تفنن یعنی فنان بودن. یعنی در نوشتار و گفتار، یک عملکرد یکسانی نداشته باشیم. منظور از این یکدستی، دوری از تکرار نیست. خود تکرار یک نوع فن است و اگر صحیح رعایت شود کلام را سحراگین می کند چنانکه خداوند مثلا در فبای آلاء ربکم تکذبان- که به تعبیر عبید زاکانی، ترجیع بند الهی است- با اینکه خیلی تکرار را انجام داده ولی دارای سحر بیان است و مثلا حضرت علی-ع- در چندین جای نهج البلاغه با اینکه سیاق های تکراری را به کار می برد ولی سحر به جای خود باقی است.( البته این دو نوع را در واقع باید معجزه نامید نه سحر، ولی ما در مقام بحث از سحر باطل و تقابلش با معجزه نیستیم. منظور ما از سحر، همان مبهوت کنندگی و گیرایی بیان و نوشته است)
در عهد مشروطه سحر بیان را کسی مثل سید جمال واعظ- پدر جمال زاده- و در نوشتار کسی مثل دهخدا-صاحب لغتنامه- داشت. این دو بسیار از تکرار گفتار و نوشتار استفاده می کردند ولی این تکرار مخل به حال سحرشان نبود.
این تفنن یعنی بیان های متفاوت و متنوع را به کار بردن و این غیر از اصل دوم است. اصل دوم بر توانایی نسبت به استخدام الفاظ و عبارت ها تاکید داشت و این اصل بر شیوه ی چینش و به کار بستن آنها. اینکه انسان در نویسندگی متفنن باشد غیر از نویسنده بودن است. عبدالحمید کاتب اموی
، نویسنده ی قهاری است ولی یک نفر در زمانی مورد مدح شاعری واقع شده که درباره اش -هر چند با مقداری اغراق- گفته: "تفننت فی الکتابه حتی/ عطل الناس فن عبدالحمید" یعنی تو علاوه بر اینکه نویسنده هستی، در نویسندگی خودت متفنن هستی و به شیوه های بیانی مختلف می نویسی، به گونه ای که مردم فن عبدالحمید که نویسندگی باشد را رها کرده و مهمل گذاشته اند و به شیوه ی تو رو اورده اند.
لذا بین نویسندگی و تفنن در نویسندگی فرق است.
تا اینجا من طبق عقل ناقص
و بلکه نداشته ی خودم 3 اصل را برای داشتن سحر بیان و سحر نوشتار یافته ام. این آخری که تفنن باشد از جهاتی جزو مهمترین اصول سحرمداری است و توضیح این اصل زمان زیادی لازم دارد چون دارای حالات بسیار است. در بین معاصرین اگر بخواهم دو نفر را نام ببرم که در رعایت این اصل تفنن تا حدود زیادی موفق بوده اند باید از احمد سمیعی و خسرو گلسرخی یاد کنم. مقداری از نوشته های این دو را در "آینه ی دق" برای سمیعی و " من در کجای جهان ایستاده ام"( نه همه اش البته)؛ برای گلسرخی بیچاره دید. گیرایی و بهت ناشی از نوشته و خطابه در واقع مربوط به این تفنن است و جمله ی نورتروپ فرای را که در ابتدا نقل کردیم-اگر چه مقصود او ناظر به یک مبحث جزئی است ولی- در واقع اشاره به همین بحث عام دارد. باید مخاطب اسیر و مبهوت سخن یا نوشته ی ما شود به گونه ای که او را به دنبال خود بکشیم و با ریسمانی که بر گردنش انداخته ایم هر کجا می خواهیم ببریم. طوری که او هر دم گمان کند در آینده ای نزدیّک باید و یا حتما اینطور شود ولی این ما باشیم که تصمیم بگیریم که آنطور شود یا نشود.![]()
9) درباره ی طولانی بودن نوشته یا کوتاهی آن و اینکه مطلبی بگوییم که مخاطب فهم باشد و او را پس نزند یا زمان نوشتار و گفتار و مباحثی از این دست باید دست به تأسیس اصول دیگر بزنیم و این محتاج فکر بیشتر است. همین اراجیف و اباطیلی که اینجا نوشتم بس است و خودم هم خسته شدم. اما اصل موضوع برایم جالب بود و هست و جرقه ی این کار با شنیدن مقاله ی نویسنده ی همان شرح حال در کله ی من زده شد. جالب(ناجالب) اینکه همان نویسنده ی قهار که بعدها به او قضیه را گفته بودم، و آن پست مذکور را خوانده بود برایم پیغام داد که از دستم ناراحت شده و انتظار نداشته من درباره اش آنطور بنویسم. چه اینکه قلم خود را شایسته ی آن تمجید؟! نمی دانسته و از این جور حرف ها.
من واقعا از ناراحت شدن او متعجب و ناراحت شدم.
اصلا قرار نبود آدرس اینجا به وی داده شود و بر اثر یک حادثه و برای رفع سوء تفاهمی بود که اشاره کردم درباره ی شما چیزکی در وبم نوشته ام. اصلا من نمی دانستم آن شخصی که آن مقاله را خوانده بود همینی است که بعدها دیدم. چون ظواهر و حواشی در خاطرم نمی ماند و فکر می کردم یک شخص دیگر نویسنده ی آن بوده است.
به علاوه شور و ابتهاج نوشتاری آن مقاله با منش سنگین و آرام این نویسنده در ذهن من چفت و جور نمی شد. خلاصه روزگار عجیبی است!
....................
این ایمیل ها هم کی می خواهند بهبود بیابند؟ خدا می داند. کاش یک روز در عرصه ی سخت افزاری هم آنقدر قوی شویم که این گونه امور باعث اختلال ارتباطات نشود!![]()