نکاتی درباره ی مدرسه ی فلسفی ملا رجب علی تبریزی
هنگامی که ابوحامد غزالی در سحرگاه ۱۴ جمادی الثانی سال 505 قمری دیده از جهان فروبست چندین میراث از خود به جای گذاشت. یکی از میراث ها و یادگارهای باقی مانده از وی، استمرار ضربات هولناکی بود که بر حکمت و فلسفه و عقل مداری جامعه ی علمی مسلمین و به ویژه حوزه های تشیع وارد آمد. اما علی رغم اینکه وی فلسفه را کفر و بدعت و فلاسفه را کافر و بدعت گزار خواند حکمت و فلسفه به رشد و بالندگی خویش ادامه داد و مدتی بعد علاوه بر حکمت مشائی ارسطویی- سینایی، حکمت اشراق نیز بنیان نهاده شد و اندیشه ی فلسفی جهان اسلام با دو بال مشاء و اشراق به پرواز خود ادامه داد و اهمیت خاصی برای حملات غزالی و اخلاف وی قائل نشد و وقعی بدان ننهاد و ککش هم در مقابل حملات غزالی سارق و نادان، نگزید. اما یکی از مضرات حملات غزالی بر عقل و فلسفه، این بود که هم بخش بسیاری از جهان اسلام و هم دنیای غرب، از قافله ی حکمت و فلسفه ی ایرانی و رشد و استمرار آن بی خبر ماند.
این قافله پس از گذران 5 قرن و عبور از حوزه های فلسفی حله و شیراز، تجلی گاه اصلی خود را در مکتب اصفهان یافت. مکتبی که بزرگانی همچون میرداماد، میرفندرسکی و شیخ بهایی را در خود می دید و علاوه بر توجه و عنایت به دو مکتب مشایی و اشراقی سابق بر خود، نیم نگاهی هم به تلاش حکمای مکتب شیراز برای جمع بین برهان و عرفان و قرآن داشت. عاقبت قرعه ی فال به نام یک فیلسوف شیرازی که تحصیلاتش را در اصفهان گذرانده بود افتاد و حکمت متعالیه که عالی ترین بیان از فلسفه ی اسلامی است تأسیس شد. در حکمت متعالیه که ملا صدرای شیرازی مؤسس آن است، نه حکمت مشاء به طور کلی رد شده و نه حکمت اشراق کنار گذارده شده است. در این مکتب فلسفی، این مسئله به طور عام بیان می شود که بین حکمت و شریعت، انفصال و جدایی نیست و این دو معاضد و پشتیبان هم و بلکه به بیانی عین هم اند. یعنی مطلبی که در حکمت مشاء با برهان و استدلال معلوم می شود با همان مطلب و مقصودی که در کشف و مشاهده ی اشراقی بر شخص معلوم می گردد در نتیجه یکسان است و قرآن و وحی نیز همان نتیجه را دارا بوده و مخالفتی در بین نیست. به بیان دیگر وحی و عقل و کشف یا همان قرآن و برهان و عرفان یک چیز می گویند و فقط در خفا و روشنی اندکی توهم جدایی مقصد می رود.
تجمیع این سه راه و اینکه علم الیقین و عین الیقین با هم در نتیجه فرقی ندارند در مکتب فلسفی صدرایی انجام پذیرفت و به علت استحکام مبانی این مکتب از یک سو، و رشدی که مسائل فلسفه در این مکتب یافت و از حدود دویست مسئله به هفتصد مسئله ارتقا یافت، و نیز به علت خاتمه دادن به بسیاری از نزاع ها فلسفی- عرفانی، باعث مقبولیت تام آن در 4 قرن اخیر شده است. مبانی اصیل این مکتب در اسفار اربعه ی ملاصدرا و به صورتی مختصر و دقیقتر در شواهد الربوبیه ی وی مطرح گشته و توسط حکما و عرفای پس از وی تلقی به قبول شده و وجهه ی رایج حوزه های حکمت و معقول شیعه قرار گرفته است. اما در همان زمان ملاصدرا مکتب مشائیی-سینایی که نمود بارز فلسفه در حوزه ی اصفهان بود و نسبت به مکاتب دیگر فلسفی هجمه ی کمتری به خود را حس می نمود، دارای طرفدارانی بود و آخرین مدرسه ی فلسفی معتقد بدان در قزن یازدهم با ریاست یک فیلسوف تبریزی به نام ملا رجب علی اداره می شد. مدرسه ای که در ادوار بعد و پس از سپری شدن دوران تلامیذ رده اول آن، رو به انحلال نهاد و جز برخی افراد که از باب النادر کالمعدوم به شمار نمی آیند، دیگر اثری از حکمت مشاء باقی نماند و فلسفه ی شیعی در همان فلسفه ی متعالی صدرایی منحل شد. البته این به معنای نقص کلی مکتب مشاء نیست چه اینکه در حکمت متعالیه هم حکمت مشاء به طور کلی مورد طرد و رد واقع نمی شود.
اصولا برای فهم دقیق حکمت متعالی صدرایی چاره ای از فرا گیری حکمت مشاء و اشراق به علاوه ی عرفان نیست چون این مکتب حتی در افتراقات خود نسبت به مکاتب دیگر، محتاج بیان قواعد همان مکاتب و سپس رد انهسات. از این جهت حکمای متعالی، در حکمت مشاء و اشراق هم چیره دست هستند ولی عکس این صادق نیست.
ملا رجب علی تبریزی متولد شهر تبریز است. تبریز از گذشته ای دور با فلسفه و حکمت رابطه ای نزدیک داشته و فاسفه و حکمای بسیاری از این شهر برخاسته اند. از ابوالحسن بهمنیار شاگرد ابن سینا تا خسورشاهی از حکمای معاصر خواجه نصیر، تا این اواخر که فیلسوف کبیر مرحوم علامه طباطبایی از این شهر ظهور نموده اند. از تاریخ تولد ملا رجب علی در تذکره ها و کتب تاریخی ذکری به میان نیامده است. از این رو سال ولادتش نامعلوم است ولی با توجه به سال وفات و گزارش هایی که از کهولت و سن بالای وی در دست است می توان به صورت تقریبی و از روی حدس، تولدش را در حدود سال 1000 ق دانست. در این زمان پایتخت صفویه از قزوین به اصفهان منتقل شد و در همین سال هزار بود که فلاسفه در قزوین قتل عام شدند و با اینکه برخی از بزرگان امامیه همچون میرداماد و شیخ بهایی از مرتبطین با دربارهای صوفیه بودند و حتی مناصبی چون شیخ الاسلامی را بعدها عهده دار شدند، ولی فلاسفه در سختی و عسرت قرار داشتند. نمونه ی بارز این امر فشاری بود که بر ملاصدرا وارد آمد و از او از اصفهان به قم هجرت کرد و از آنجا به کهک در چندین فرسخی قم رفته و در عزلت زیست.
ملا رجب علی در تبریز رشد نمود و چه بسا در همین شهر مقداری از دروس مقدماتی را خوانده باشد. بعد مدتی در بغداد زیست و سپس به شوق حضور در حوزه ی علمیه ی نام آوری که در شهر نصف جهان تأسیس شده بود و محل اجتماع علمای بسیاری از اقصی نقاط عالم اسلامی بود به سوی آن شهر روانه شد. ابتدای حضور وی در اصفهان با ظهور اخباری گری همراه است و این اندیشه که به تعبیر آیت الله بروجردی بر اثر نسیم اندیشه مادی گری غرب در ایران ایجاد! به فلسفه و عقل و قواعد عقلی و اصول فقیه و اجتهاد روی خوشی نشان نمی دهد و ظاهرگرایی شاخصه ی بارز آن است. اینکه ملا رجب علی در این جو سخت و سنگین در پی تحصیل فلسفه و بعدها تدریس آن و حتی ایجاد یک مکتب و مدرسه ی فلسفی می افتد حاکی از شوق و علاقه ی وی نسبت به حکمت و علوم عقلی و نیز پایداری و استقامت وی در برابر مشکلات است.
برخی عقیده دارند که در مکتب فلسفی اصفهان عصر صفویه سه مکتب مشایی، متعالیه و یمانی جریان داشته است اما این کلام صحت ندارد و مکتب رایج در اصفهان همان مشایی بوده و اگر چه تلاش هایی در سابق برای حکمت متعالیه انجام گرفته و حتی نام این حکمت 600 سال قبل در کتاب اشارات و تنبیهات ابن سینا نیز آمده بود ولی حکمت متعالیه در ابتدای قرن دهم در اصفهان نمودی نداشت و فقط در قم و در نیمه ی این قرن مقداری در شیراز بروز داشت. "حکمت یمانی" هم یک اصطلاح تقریبا نامفهوم است که بیشتر در شعر شعرای این دوره یا نثرپردازی های فلاسفه مانند شیخ بهایی و میرداماد به کار می رود و حکمت یمانیه یا ایمانیان را معمولا با سجع حکمت یونانیه و یونانیان به کار می برده اند. این حکمت همانند عبارت حکمت حقه است که هیچ کدام مکتب محسوب نشده و اغلب کسانی هم که این را استعمال کرده اند، در واقع یا عملا پیرو مکتب مشاء یا متعالیه بوده اند و یا اینکه در زمره ی متکلمین به شمار می روند.
ملا رجب علی در یکی از ادوار تاریکی که بر عقل و حکمت گذشت زندگی اش را در راه فلسفه و حکمت مصرف نمود. وی شاگردان بسیاری تربیت نموده و آرای سست و ضعیف بسیاری را وارد اقلیم فلسفه نمود و شیفتگی وی و اغلب شاگردانش به این نظریات و آراء به حدی است که انسان را به تعجب و خنده وا می دارد. انظاری چون اشتراک لفظی وجود و نفی اتحاد ذات خداوند با صفات و بلکه نفی اصل صفات، نفی وجود ذهنی و از این دست مضحکات. الحمد لله این مدرسه ی فلسفی و مکتب حکمی، دوام چندانی نیاورد و با تضعیف اخباری گری و انتقال حوزه ی علمیه به نجف و سپس ایجاد مجدد حوزه ی فلسفی عرفانی اصفهان و سپس تهران و قم اثری از مکتب فلسفی رجبعلی خدابیامرز باقی نماند و به ندرت فلاسفه ای چون میرزا ابوالحسن جلوه ی زواره ای ظهور نمودند که علی رغم تلاش بسیار و تحسین برانگیز در راه تداوم زنده نگه داشتن چراغ فلسفه، به علت ناتوانی حکمت مشاء در برابر حکمت متعالیه، حنایشان هیچ گاه رنگی نداشته و نخواهد داشت.
جدای از مقاومت مکتب فلسفی ملا رجبعلی در قبال اخباریون، یک نکته ی نیمه مثبت این مکتب، ارائه ی برخی نظریات و ایراد تشکیکات نسبت به پاره ای از آرای حکمت بود که منجر به تقویت برخی آرای عرفانی شد. در عین حال ضرر این مدرسه و مکتب ملا رجبعلی به فلسفه، بیش از خدمت آن بود و در طی چند قرنی که بر این مدرسه ی منحل شده می گذرد هر که بویی از فلسفه ی راستین متعالیه نبرده-مانند قشری گرایان و تفکیکی ها و اشعری منشان- در هنگام حمله به فلسفه ی صدرایی، یکی از دست آویزهایشان برخی آرای معتقدان به مبانی سست و عنکبوتی نسب طیف ملا رجبعلی است. خداوند بر مقامات این فیلسوف عهد صفوی که در مزار بابا رکنای اصفهان دفن است بیفزاید و روحش را شاد نماید. الفاتحه مع الصلوات!