چند شب پیش خانه ی دوستم بودیم. جایتان خالی شام خوشمزه ای خوردیم که الان نه اسمش و نه خاطره اش و نه مزه اش یادم است! فقط در خاطرم مانده که خوشمزه بود! شوری یا شیرینی را نمی دانم.
بعد چند دقیقه اراجیف گویی کردیم و چون خانه ی جدیدی که اجاره کرده ایم در پرتستان! قم است خیلی نمی شود تا آخر شب نشست و زود باید پا شد تا تاکسی خیابانی گیر بیاید و مجبور نباشی ماشین دربست بگیری تا ترتیب پول نداشته ی جیبت داده شود. دم دم های آمدنمان بود که تلویزیون یک تلفن از یک شنونده یا بیننده را پخش کرد که چند تا نکته برای اصلاح گفتار و نوشتار بیان کرد.
یک مقدار لحنش اضطراب داشت و مقداری هم عصا قورت داده می نمود. به قول گیلک ها آغوز دار بود!!! چند ثانیه ای وعظ اجباری کرد و دیدم یک ادم پرمطالعه و بی فکر است. خیلی بد است انسان پر مطالعه ولی بی فکر باشد. یا باید پر مطالعه و با فکر بود یا بی مطالعه و بی فکر. مثل خود من. راحت. آسوده. بی خیال همه چیز. خلاص.
شخص مزبور ظاهرا از تبریز تماس گرفته بود. چند تا اشکال گفت و چون من عینکم همراهم نبود گوشم همه ی حرفهایش را نشنید! یکی از اشکالاتش این بود که «مردم چرا کلمه ی "گاهاً" را به کار می برند؟ و این کلمه غلط است چون گاه فارسی است و به کلمات فارسی نباید تنوین چسباند.»
خب این حرفش درست بود. جز در مکالمه های عامیانه که حرجی بر گوینده و شنونده نیست در امور رسمی نوشتاری و گفتاری نباید این گونه اشتباهاتی نمود و گاها و دوما و ... را به کار برد.
بعدا گفت «مردم چرا "به نام" را سر هم می نویسند در حالی که "بنام" به معنای مشهور است و  "به نام" به معنی به نام.»
به دوستم گفتم اینجا را اشتباه کرد. بنام یعنی مشهور، ولی همین بنام در واقع صورت تبدیل یافته ی همان به نام است. و به نام یعنی چیزی که نامدار است و هر چه نامدار باشد مشهور هست و بی نام و بی اسم و رسم نیست. لذا اگر کسی "به نام خدا" را به صورت به نام و یا بنام بنویسد اشکالی ندارد چنانکه اگر برای توصیف مشهور بودن کسی به جای "بنام" ؛ "به نام" هم بنویسد باز اشکالی ندارد. فرهنگستان خیلی بی سواد باشد اگر این نظر الکی مرا رد کند.
این اشکال دوم شخص تلفنی که رد شد، به اشکال سومش پرداختم. گفت: «چرا برخی ها آخَر و آخِر می گویند و از هر دو یک معنی اراده می کنند؟ آخر با فتحه ی خاء به معنی "دیگری" است و آخر با کسر خایش به معنای "آخرین" است.»
به دوستم گفتم اینجا را هم اشتباه کرد. این ادم اهل مطالعه است و زبان عربی را لااقل مقداری می داند ولی کلا سوراخ دعا را گم کرده است. گویی فراموش کرده که این کلمات عربی را فارس زبان ها دارند استعمال می کنند. وقتی آخَر و آخِر در زبان فارسی به معنای آخرین، است دیگر چرا بی خودی بگوییم این دو در این زبان با هم فرق دارد. بگذار عرب جانش بالا بیاید و آخَر را برای همیشه ی تاریخ به معنای "دیگری" به کار ببرد ما به همان معنای "آخرین" و"پایانی" استعمال می کنیم. دندمان نرم!
آدم اگر اهل مطالعه است و چیزهایی فهمیده نباید بلافاصله همه را تخطئه کند و با حالت تهاجمی بگوید فلان و بهمان.
موقعیت شناسی و عدم خلط مراتب خیلی مهم است و گر نکنی زندیقی. اساتید ما که بعضی هایشان در چندین و چند علم از جمله ادبیات عرب و نحو و صرف و معانی و بیان و بدیع متخصص و مجتهد و صاحب نظرند می گویند"طلبه"؛ و اراده ی یک نفر را می کنند در حالیکه طلبه یک کلمه ی جمع است و به معنای طالب ها یعنی خواهندگان است و برای شخص مفرد استعمال شده و جا افتاده. لذا "طلبه ها" گفتن هیچ اشکالی ندارد چون ما در زبان فارسی هستیم نه عربی. چنانکه اعلم تر و افضل تر و امثال اینها هم استعمالشان بی مانع است، به جان صاحب المعجم فی معاییر اشعار العجم قسم! و همچنین حذف الف و لام موصوف در جایی که با صفتش می آید نیز اشکال ندارد چون برای ما فارس زبان ها ثقل گفتاری دارد از این رو فوائد الرضویه و عروه الوثقی و صراط المستقیم را بدون اینکه الفوائد الرضویه و...بگوییم هم صحیح است و بلکه استعمال موصوف با ال، یک جور خرق عادت و ناهمواری زبانی و درشت گویی است.(ر.ک: بیست مقاله قزوینی)؛ دانشمند ذو فنون و کم نظیر علامه شیخ عبدالحسین گروسی کرمانشاهی از شاگردان آخوند خراسانی در پاسخ به سوالی درباره ی شب قدر- در کتاب "ورزش افکار"- ابتدا به سوال کنندگان طعنه می زند که شما با فضلید و مکاسب خوان، چرا " شب لیله القدر" می گویید؟ این جناب هم خلط بین فارسی و عربی کرده. اگر قرار باشد معنای هر کلمه را کنارش بگذاریم و بعد قضاوت کنیم که اصولا زبان فارسی تقریبا همه اش غلط می شود و هیچ انسانی در زمان حاضر پیدا نخواهد شد که 3 دقیقه صحبت کند و کلامش بی اشتباه باشد. شب لیله القدر یک اصطلاح مقبول است و به کاربردنش بلامانع است چنانکه وقتی "دو طفلان مسلم" و "کوه دو برادران" می گویند هم اشکالی وارد نیست. یا اینکه منوچهری در یک شعری می گوید" سال امسالین" نیز از همین باب است( مگر اینکه بگوییم این شعر است و در شعر چیزهایی جایز است که در نثر نیست)؛ مثلا کلمه ی "صحبت" به معنای همراهی است نه سخن گفتن. ولی تقریبا از زمان سعدی به این طرف این کلمه در معنای حرف زدن به کار رفته و الان هم معنایش متعین در این معناست و از معنای همراهی جدا گشته. اگر چه بعد از سعدی بعضا به همان معنای همراهی هم استعمال می شد چنانکه حافظ - اگر درست شعرش در خاطرم مانده باشد- می گوید: گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود؛ و منظورش از صحبت، همراهی است نه حرف زدن. حالا کسی حق دارد بیاید بگوید دیگر نباید صحبت را در معنای حرف زدن به کار برد چونکه غلط است؟
 مسئله ی دیگر بحث إعراب است. برخی سعی دارند برخی کلمات را که اغلب مردم به طرزی بر خلاف اصل کلمه استعمال می کنند به صورت صحیح استعمال کنند. در بین مسئولین مملکتی هیچ کس به اندازه ی آقا -حفظه الله- در این زمینه اصرار ندارد و البته به نظر من این نیز ناصحیح است و باز از باب همان تقابل ریشه ی کلمه با استعمال مورد قبول جامعه است. اصرار بر این موارد باعث می شود که ذهن شنوندگان از اصل سخنان غافل و پرت شود. بدیهی است با برنامه ریزی های دراز مدت می توان این اشتباهات!- که به نظر من اشتباه نیست- را اصلاح کرد ولی این کار چه ضرورتی دارد وقتی زمینه ی ها فرق دارد و در کتاب ها و در زبان دیگر برخی کلمات جوری است و در استعمال سواد عامه جور دیگر.
آقای فاطمی نیا نیز از گروندگان به نظریه ی استعمال صحیح است و می گوید باید ابتدا طلاب فرهنگ سازی کنند و مثلا "تِکرار" نگویند و " تَکرار" که صحیح است بگویند تا در بین مردم جا بیفتد. یا دَمشق نگویند و دِمشق بگویند. یک بار به یکی از دوستانم گفتم یکی از سخنرانی های فاطمی نیا را گوش بده و ببین خودش چندین اشتباه لفظی و گفتاری دارد بعد جناب ایشان می فرماید صحیح باید حرف زد!!!
این مسئله ی استعمال جمهور جامعه و نیز ثقل زبانی در بین اقوام مختلف چیز مهمی است. عرب خودش این اندازه حساس نیست و کلمات مختلف و حتی تلفظ های متنوع و متضاد در بین طوایف عرب رواج دارد ولی ما امده ایم می خواهیم پدر صاحب زبان را دراوریم که مثلا صحیح حرف بزنیم!
در این زمینه سخن بسیار است و حال ندارم به این چرت و پرت گویی ها و مهمل بافی هایم ادامه دهم.
از خانه ی دوستم تا حرم پیاده رفتیم و زیارت مختصری با زبان فارسی انجام دادیم و کنار خیابان امده و چند دقیقه منتظر بودیم و به خانه برگشتیم و خواب با طعم شیرین و ساده و غیر خشن فارسی دیدیم و صبح هم نماز را با لهجه ی دلنشین و جذاب عربی خواندیم! همان شب شیخ بهایی را در خواب دیدم و صبح داستانش را برای اهل و عیال تعریفیدم. با اینکه دوستان توهم دارند نقاشی من خوب است ولی اگر نقاشی بلد بودم و اسباب و اثاثیه اش را داشتم تصویر شیخ را بر اساس مبانی مکتب اصفهان می کشیدم.