تخففوا تلحقوا...
ترافیک سر شب قم معمولا سنگین است. به ویژه اگر شب چهارشنبه باشد- شب دعای توسل و شب زیارتی جمکران- و بخصوص تر که در اول بلوار امین ِ این روزها باشی. سواری ها آسهته آهسته؛ چیزی در حد و اندازه ی حرکت لاک پشتی و بل حلزونی حرکت می کنند. در این میان موتورها از چپ و راست مارپیچ وار رد می شوند. قم از شهرهای پر موتور ایران است. ما در قوس صعودی پل مصلی ایستاده ایم و برخی مردم از پیاده رو پل در حال رفتن هستند.بیشترشان برای زیارت ضریح بالقوه ی حرم امام شهید.
یک دفعه دوچرخه سواری که یک جوان فرمانده اش است رد می شود و جوانک با صدای بلند، جوری که ماها هم می شنویم، می گوید: سبک باران خرامیدند و رفتند. قبض بی دلیل عارض شده ی از عصر امروز برای یک لحظه هم که شده شکسته می شود و در درون دل می خندم و دوباره قبض به جای خود بر می گردد. با خودم فکر می کنم درباره ی حرف همان جوان. سبک بار بودن باعث تند رفتن است. باعث عدم ایستایی و رفتن خرامانانه! باعث جلو زدن و نماندن در بند چیزهای پوچ و در کنار ناآدمیان ایستای پوچ تر. اما نه؛ حرفت در اینجا صدق نمی کند. از لحاظ فلسفی وقتی می توان دو محمول را بر موضوع بار کرد که وحدت موضوعی داشته باشند. درست است که اتومبیل های سر به سر این خیابان از دوچرخه ی تو سنگین ترند ولی این سریع رفتن تو دلیل وزن سبک دوچرخه ات و به قول خودت سبکباری ات نیست. ما در خیابان هستیم. جلویمان و عقب و راست و چپ همه مسدود است. ولی تو در پیاده رو نسبتا خلوتی می روی. موضوعا با هم فرق داریم و اصلا به رتبه ی باسکول کردن نمی رسیم.
کاش تو را در یک خیابان خلوت می دیدم تا ببینم دوباره برای راننده تاکسی ما ابو عطا می خواندی و خود را سبکبار می نامیدی؟ وقتی تند تند رکاب می زدی و زبان از دهانت نیم متر بیرون آمده و له له می زدی و تازه شونصد کیلومتر از ما عقب تر بودی آن وقت می فهمیدی که سبکباری و سنگین باری یعنی چه و درک می کردی یک من ماست چقدر شلغم دارد جوجه. تازه بر فرض این حرکت کند ما را یک نوع استایی فرض کنی باز هم من حرکت در سراط مستقیم را اگر کند و ایستا باشد بر حرکت در مسیر باطل و تار، ترجیح می دهم که لا یزید الا بُعدا. تو الان داری خلاف قانون عمل می کنی و دم از سبکباری می زنی؟!!!
ده دقیقه ای در ذهنم به وسیله ی معیارهای فلسفی با آن جوانک می جنگم و مدام شکستش می دهم که دوباره قبض، ترک خورده و می شکند. حدود صد متر جلو رفته ایم و می خواهیم از مدرسه ی معصومیه که اوج شلوغی است عبور کنیم که بوی عود خوشی که یک نفر بر روی منقل می سوزاند حال همه را خوش می کند. اگر چه تا رسیدن به منزل چند جای دیگر هم ترافیک های تا حدودی شلوغ زیارت گردید ولی مثل آنجا نبود. راستی وقتی ابوعطای جوان را شنیدم و از جنگ فلسفی بیرون آمدم یاد نجات مخففون و خرامیدن سبکباران افتادم.
نقل است در روزی از روزها؛ رودخانه طغیان نمود و سیلی در مدائن آمد. جناب سلمان پارسی محمدی که با تأیید شاه مردان درخواست یک حاکم غاصب را اجابت نموده و والی مدائن گشته بود بقچه ای خرد در بغل نهاده، زیراندازش را در دست گرفته و بر یک بلندی رفت و از آنجا اضطراب و هیاهوی مردمان را می نگریست که هر یک برای انقاذ یک جنس آب برده در تلاش بودند؛ و بدانها که دلبسته ی دنیا بودند چنین می فرمود: هکذا ینجوا المخففون یوم القیامه....اینگونه است که سبکباران در روز قیامت زود نجات می یابند...هر که بامش کم، برفش کم.
از تاکسی پیاده شده و با اینکه دیر وقت بود ولی تقدیر اینجور بود که نانوایی بربری باز باشد و دو تا نان خریدم و سرکه ای که خانم با اسمس امر! به خریدش کرده بود را فراموش کردم بخرم و به خانه رفتم. ولی فکرم مشغول آن شعر جوانک بود. هر چه در تثقیل بکوشیم از نفحات این روزگاران که مثل باد می روند بیشتر عقب می افتیم. از همین دهه ی مبارکه ی ذی حجه. وعده های ده ستایی و سی تایی که زود می رود و پشت سرش را هم نگاه نمی کند. یکی از معضلات اصلی ما مردم این روزگار، فراموش کردن تخفیف است. خوش به حال مغازه دارانی که اهل تخفیف اند و قلیل ما هم!!!