این کاخ که می بینی، گاه از تو و، گاه از من
جاوید نخواهد ماند ، خواه از تو و خواه از من

گردون چو نمی گردد بر کام کسی هرگز
گیرم که تواند بود مهر از تو و ماه از من؟

گر هیچ نبازی ، باز چون هیچ نخواهی برد
رنجی ز چه زین شطرنج ، فرزین ز تو شاه از من

کبکی به هزاری گفت: پیوسته بهاری نیست
این خنده و افغان چیست؟ گل از تو گیاه از من

با خویش در افتادیم ، تا ملک زکف دادیم
از جنگ کسان شادیم ، داد از تو و آه از من

نه تاج کیانی ماند ، نه افسر ساسانی
"افسر" ز چه نالانی، تاج از تو کلاه از من
.......................

شعر از افسر قاجار سبزواری که دیوانش چاپ شده. نسخه ای از دیوانش رو روزی در یک کتاب کهنه فروشی در قم دیدم و متاسفانه گران می گفت و نخریدم. افسر بعد از میرزا ابوالحسن شیخ الرئیس قاجار لقب پر موونه ی شیخ الرئیس را گرفت. لقبی که اصالتا متعلق به حضرت ابن سیناست.شبي که بنا بود مجاهد بی نظیر آیت الله مدرس را تبعيد کنند نزديک غروب دور باغچه حياط قدم مي زد و اين بيت را زمزمه مي گرد:
اين کاخ که مي بيني گاه از تو و گاه از من / جاويد نخواهد ماند خواه از تو و خواه از من
سلام خداوند بر روح پر فتوحت باد ای مدرس.ای یگانه ی روزگار و ای غریب زمانه.