یکی از روزهای پاییز 86:
از مطالب جالبی که امروز دیدم قضیه ی وصف کردن تئاتر توسط حاج سیاح محلاتی بود. یاد مطالعه ی دیشبم افتادم که مهدی قلیخان در کتابش لفظ "انبساط و انتماش" را گفته بود:

در تیاتور...چون مشغول می شوند به شعبده،تمام خاموش و تماشایی اند...سبحان الله! طرفه تماشایی رخ نمود[ای حاجی ندید بدید].تمام مردم از زن و مرد و بزرگ و کوچک دست هم را گرفته در وجد و انبساط بودند. گویا در و دیوار به وجد آمده اند[!!!یسبح لله ما فی السموات و الارض].جمعی به رقص از همه قسم مردم،جمعی به زمزمه،قومی از زن و مرد به عیش و نوش،طایفه ای از کوچک و بزرگ و زن و مرد دست به گردن و هم آغوش
من شرمنده از مسلمانی[!!!]         شدم آنجا به گوشه ای پنهان
[ از هاتف اصفهانی]
واله و حیران آن قوم و حرکات ایشان بودم که به چه درجه طالب خوشی مخلوق هستند و در ضمن این عیش تمام مردم را تربیت می نماید[!!!].اینها کیستند و ماها کیستیم......
سفرنامه ی حاج سیاح-ص 291

مهدی قلیخان در خاطرات و خطراتش در ادامه توصیفاتی چند از ابتذال وضع زنان تازه به دوران رسیده ی ایران که چند هزار سال بود که طعم عریانی را نچشیده بود به دست می دهد:...کفین را به بالای بازو و زیر بغل و ساق پا را تا کفل، جای شکرش باقی است که سر تا پا برهنه در کوچه امدن را در پاریس و برلن منع کرده بود[ند] و الا در حرارت تقلید، بانوان ما مستعد تقلید بودند و انچه در پرده داشتند می نمودند اگر چه به رنگ لباسهای تنگ اینها هم پیداست[ایرانی است دیگر.  پر بیراه نگفته اند که هنر نزد ایرانیان است و بس]...در باشگاه وزارت خارجه خانمی را یا بانویی را دیدم که تا زیر ناف برهنه بود. گویا از مد حوا[زن آدم، یاد] نموده بود. خانم ،سبزه ی تند، صورتش ناموزون،اندام بی تناسب،اشبه بزاغ در خرام کبک"کاین منم طاووس علیین شده" مدتی در ان هیکل مدروس و جلوه ی منحوس بحیرت نگریستم یاللعجب کجاییم و چه میبینیم؟...یادم امد عروسی جعفر برمکی، دیدم او در مائه ی سوم بود و در ان وقت پاریس شاید ده کوره بود، و ما در مائه ی بیستم هستیم......
.................
پ ن: سفرنامه خواندن برایم مشغولیت جدیدی ایجاد کرده. می گویند یکی دو هزار سفرنامه داریم. من هنوز چهل پنجاه تا را جمع کرده و خوانده ام.عنوان تحقیق یک دانشجوی فوق یا بالاتر تاریخ یا جامعه شناسی می تواند "نگاه سیاحان خارجی نسبت به مظاهر فرهنگی ایران ان دوره ها و نگاه جهانگردان ایرانی نسبت به مظاهر - به زعم اینها- فرهنگی غرب باشد.
سه چهار روز پیش سفرنامه یک روسی را که حدود دویست سال پیش به ایران امده بود خواندم. طوری درباره ی سبک نقاشی اصفهان و تهران سخن گفته بود- ولو باختصار- که وحشت کردم.
ما چه داشتیم و کجا بودیم و حال کجاییم؟
من یواش یواش به جامعه شناسی علاقه مند خواهم شد.!

......................

اگر الان مطلب فوق را خوانده بودم و می نوشتم مثل بالا نمی نوشتم یواش یواش. می نوشتم تند تند.

قبول دارم اشتباه اندر اشتباه بود ولی کاشکی اونجور نمی شد.گاهی اوقات آدم توچاله ای می افته که برای نجات از اونجا مجبورا راهی چاه میشه. بدتر اینکه عذرت رو قبول نکنند.= از زندگی سیر شدن.