گفت و گو با آیة الله سید کاظم حایری
آدرس مقاله در پایگاه مجلات تخصصی نور: مجله پژوهش و حوزه » تابستان 1380 - شماره 6 (از صفحه 73 تا 93)
URL : http://www.noormags.com/view/Magazine/ViewPages.aspx?ArticleId=6657
عنوان مقاله: گفت و گو با آیة الله سید کاظم حایری (21 صفحه)
نویسنده : حایری، سیدکاظم
چکیده :
کلمات کلیدی :
پژوهش و حوزه » شماره 6 (صفحه 73)
پژوهش و حوزه: حضرت آیةالله حاج آقای حائری با توجه به این که نشریه «پژوهش و حوزه» بخشی را به معرفی دینپژوهان و فرزانگانی که در حوزههای علمیه دارای آثار و مباحث فقهی، اصولی، فلسفی و کلامیاند اختصاص داده، خواستیم که با طرح سوءالهایی از محضر حضرتعالی استفاده کنیم. ابتدا اگر موافق باشید مقداری درباره زندگی خودتان صحبت بفرمایید.
آیةالله حائری: بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین وصلی الله علی محمد وآله الطیبین الطاهرین. ابتدا این را عرض کنم که بنده جزو
پژوهش و حوزه » شماره 6 (صفحه 74)
فرزانگان نیستم و امیدوارم خداوند روز قیامت به حسن ظن شما با حقیر رفتار کند و دقت حقیقی را برای مجازات حقیقی با من نکند و به همین دید خوشبینانه شما دوستان با من رفتار کند. از نظر معرفی شخص خودم حالا که مایل هستید توضیح مختصری میدهم: خاندان ما ایرانی و اصلمان از شیراز است. پدربزرگِ پدریام از شیراز به عراق منتقل و در کربلا ساکن شد و در آنجا پدرم به دنیا آمد. پدرم نیز در بزرگسالی یعنی بعد از آن که جوانیاش تقریباً به اواخر رسیده بوده همسری از اهالی نیشابور اختیار کرد. این خانم ظاهراً متولد نجف بود ولی مدتی با برادرش، مرحوم آیةالله شیخ محمدتقی نیشابوری، در کربلا زندگی میکردند و به این ترتیب شناخت و آشنایی بین پدرم و مرحوم آقای شیخ محمدتقی نیشابوری ـکه دایی من استـ برقرار شد و این شناخت کمکم به این منتهی شد که با خواهر ایشان به نام سکینه خانم که اصالتاً از نیشابور است ازدواج کنند. فرزند ارشدشان در همان ایام خردسالی و شاید شیرخوارگی به رحمت ایزدی پیوست، فرزند دومشان هم باز حلیمه خانمی بود که او هم در کوچکی به رحمت ایزدی پیوست، فرزند سومشان من هستم که در کربلا به دنیا آمدم ولی در شیرخوارگی یا شاید کمی بعد از شیرخوارگی با پدر و مادرم به نجفاشرف منتقل شدیم.
من از سن پنجسالگی شروع به درس خواندن کردم، طبق روش آن زمان که مدرسههای امروزه زیاد رایج نبود. اولین استاد من مادرم بود که قرآن را به من آموخت و به دست ایشان تربیت شدم. بعد از قرآن «مفاتیح الجنان» را به من درس دادند. بعد احکام را از روی چند تا از رسالههای عملیه علمای وقت به من یاد داد. همچنین چند اثر از مرحوم مجلسی از
پژوهش و حوزه » شماره 6 (صفحه 75)
قبیل «عینالحیاة» را از آن بزرگوار فراگرفتم. بدینترتیب تا حدود هفتسالگی به مدت دو سال شاگرد مادرم بودم.
هفتساله که شدم وی امر تعلیم و تعلّم مرا به پدرم سپرد و گفت از اینجا به بعد کار من نیست. پدرم در اصولِ عقاید «حقالیقین» مجلسی را به من درس گفت. از کتابهای حوزوی هم از اول «جامعالمقدمات» شروع کرد. گاهی ایشان فرصت نداشت که همه درسها را به من بگوید، لذا مختصری از آنها را به بعضی از طلبههای آن زمان حواله میداد و من نزد آنان فرامیگرفتم. جامعالمقدمات که تمام شد مطابق برنامهای که آن زمان معروف بود نوبت به «سیوطی» رسید. ایشان در فراگیری درسها روش تازهای را پیش پای من گذاشت؛ به این صورت که پیش از این که درس بگوید خودم مطالعه میکردم سپس آنچه را که از کتاب فهمیده بودم به ایشان عرضه میکردم تا اگر اشتباه کردهام تصحیح کند. تا آخر کتاب «مکاسب» من خدمت پدر بودم، در این دوره هم باز قسمتهایی از درسها را که فرصت نداشت به اساتید دیگر واگذار میکرد، ولی عمده درسهای همین دوره سطح را نزدِخودِ ایشان تلمّذ کردم. این برنامه تقریباً ده سال طول کشید یعنی از هفت سالگی تا هفده سالگی.
پژوهش و حوزه: آیا آن زمان این روش تدریسی که اشاره فرمودید؛ یعنی مطالعه خودتان و ارائه آن به استاد و سپس رفع اشکال در نجف رایج بود؟
آیةالله حائری: نه رایج نبود، بلکه ابتکار مرحوم پدرم بود. ایشان این پیشنهاد را کردند و ما هم تحت امر ایشان بودیم. توصیه موءکّد دیگری که
پژوهش و حوزه » شماره 6 (صفحه 76)
ایشان داشتند این بود که ـشبیه همان روش قدماـ «مغنی» و «مطول» را باید همهاش را بخوانی. «قوانینالاصول» را هم یا تمام دو جلد و یا لااقل یک جلد آن را باید میخواندیم. در آن زمان اینطور متعارف بود، لذا ایشان هم طبق همان برنامهای که آن وقت مألوف بود عمل میکرد. به همین دلیل دروس سطح ما ده سال طول کشید. در هفده سالگی بود که من دیگر درسهای سطح را نزد ایشان به پایان بردم.
پژوهش و حوزه: درس خارج را در درس چه کسی حاضر میشدید؟
آیةالله حائری: به حکم علاقه خانوادگی که ما با مرحوم آیةالله العظمی شاهرودی داشتیم (ایشان شوهرخاله بنده بودند) به درس ایشان کشیده شدیم. از هفدهسالگی شروع به فراگرفتن درس خارج کردم. یادم هست شب اولی که درس ایشان رفتم، درباره «اجتماع امر و نهی» بحث میکردند. لذت آن شب اول هنوز در کام من هست واقعاً لذت درس خارج را چشیدم و بعد آمدم منزل و آنها را نوشتم. حدود ده تا چهارده سال در خدمت ایشان بودم. همان هنگام که خدمت آیةالله شاهرودی بودم با مرحوم شهید صدر (شهید صدر بزرگ نه مرحوم آقا سید محمد که اخیراً شهید شدند) آشنا شدم و خدمت ایشان رفتم. یعنی هم درس مرحوم آیةالله شاهرودی میرفتم و هم درس مرحوم شهید صدر، تا وقتی که مرحوم آیةالله شاهرودی در اثر کهنسالی، توان تدریس نداشتند و خانهنشین شدند، آن وقت ما فقط به درس خارج آیةالله العظمی صدر میرفتیم.
پژوهش و حوزه » شماره 6 (صفحه 77)
پژوهش و حوزه: حاج آقا آن زمان کرسی درس مباحث خارج فقه و اصول در نجف در اختیار چه کسانی بود؟
آیةالله حائری: فقط در اختیار مراجع درجه یک بود و حالت ابتذالی که متأسفانه امروزه پیدا کرده نداشت. البته حوزه نجف خیلی نقایص داشت و من معتقدم که بالاخره همان نقایص حوزه بود که نتوانست دست ملت را بگیرد و وضعیت ما را در عراق محفوظ بدارد، ولی از این نظر خوب بود که این وضع سبکی و کمعمقی و ابتذالی که حالا دارد و هرکسی بلند میشود درس خارج میدهد، نداشت بلکه مختصّ مراجع درجه یک بود. حتی من یادم هست مرحوم شهید صدر با این که از نظر مایههای علمی دستکمی از مراجع درجه یک نداشت بلکه شاید چیزی هم اضافه داشت، ولی در عین حال، اولی که ایشان درس خارج را شروع کرد به این دلیل که خیلی جوان بود بعضی پنهانی به درس ایشان میآمدند، چون از یک طرف میدیدند که درس ایشان پرمایه است و از طرف دیگر خیلی جوان است، در صورتی که حالا اینجا اصلاً وضع طوری شده که هرکسی درس خارج میگوید و این حالت خیلی مورد تأسف است. البته بعداً در قم که بودیم به ما خبر رسید که آنجا هم وضع خراب شده. ولی در آن تاریخ از این نظر خوب بود و درس خارج، حرمتی داشت و مربوط به مراجع درجه یک مثل آیةالله خویی، آیةالله حکیم، آقا میرزا آقای شیرازی و میرزا عبدالهادی شیرازی، سید عبدالله شیرازی (که اخیراً در مشهد فوت کرد) آیةالله گلپایگانی (پدر سید حسن گلپایگانی) میشد. این را هم بگویم که در آن زمان هنوز حضرت امام ـرحمةالله علیهـ به نجفاشرف نیامده بود.
پژوهش و حوزه » شماره 6 (صفحه 78)
پژوهش و حوزه: سالهایی که حضرتعالی در محضر درس آیةالله شاهرودی بودید اگر ایشان مباحث نو و یا آراء خاصی داشتند که علمای قبل مطرح نکرده باشند و الان در ذهن مبارکتان هست بیان بفرمایید.
آیةالله حائری: من فکر نمیکنم مباحث تازهای داشتند، ولی ایشان یک آراء مخصوص به خود داشت؛ مثلاً در مبحث «حجیت خبر واحد» رأیش این بود که حجیّتِ خبر واحد تعبّدی نیست بلکه از این باب است که خبر ثقه اطمینانآور است. البته این مبنا را من از غیر ایشان در ذهن ندارم یعنی نه پیشینیان و نه از بعدیها من در ذهن ندارم، ایشان مبنای خاص خودش را داشت.
پژوهش و حوزه: آیةالله شاهرودی در مباحث فقه و یا رجال هم دیدگاه خاصی داشتند؟
آیةالله حائری: ایشان در مباحث فقهی دیدگاه خاص کمتر داشتند، ولی در اصول اصرار داشتند روی این مسئله که حجیت خبر واحد یک امر تعبّدی نیست بلکه عقلایی است و منشأش هم اطمینان است. به هر حال دوره اصول خدمت ایشان بودیم. فقه هم از صلاة جماعت تا آخر بحث صلاة خدمتشان بودم و بعد هم دوره کامل حج را نزدشان گذراندم. البته بحثهای دیگر هم بوده ولی عمدهاش صلاة و حج بود که ما در خدمت ایشان تلمذ کردیم. در اثنای بحث حج بود که ایشان بحث «ولایت فقیه» را پیش کشیدند و بحث مفصلی هم درباره ولایتفقیه کردند به مناسبت این که عید و روءیت هلال چگونه ثابت میشود به بحث ولایتفقیه کشیده شدند و خیلی مفصل صحبت کردند. بعد هم که خدمت مرحوم شهید صدر رسیدم، در اثر این که بر حیات
پژوهش و حوزه » شماره 6 (صفحه 79)
خود، احساس خطر میکردم مجبور شدم که به ایران بیایم.
پژوهش و حوزه: حضرتعالی اشاره فرمودید که آیةالله شاهرودی هم به مناسبت بحث روءیت هلال و حکم حاکم، بحث «ولایت فقیه» را طرح کردند، آیا ایشان قائل به ولایتفقیه بودند؟ مبنا یا استدلالشان در این باره چیست؟
آیةالله حائری: بله ایشان قائل به ولایتفقیه بودند و اصلِ مباحث خود را از کتاب «عوائد الأیام» مرحوم نراقی میگرفت و بعد مناقشات و بحثهایی که داشت وارد میکرد و یک بحث محکم و مفصلی از ولایتفقیه ارائه مینمود.
پژوهش و حوزه: حضرتعالی از چه سالی درس و بحث فقه و اصول را در ایران آغاز کردید؟
آیةالله حائری: تدریس خارج را در حدود بیستوششسال قبل اینجا شروع کردم و در کنار آن، بحثی را با عنوان این که وظیفه ما در عصر غیبت امام زمان ـعجل الله تعالی فرجه الشریفـ چیست شروع کردم. این بحث شاید پیش از انقلاب آغاز شد و سه شاخه پیدا کرد: یکی راجع به جهاد در عصر غیبت؛ یعنی در عصر غیبت جهاد تا چه اندازه جایز است آیا ما حق جهاد کردن داریم یا مخصوص امام زمان است و باید صبر کنیم تا ایشان ظهور کنند؟ شاخه دیگر مربوط به چگونگی حکومت اسلامی بود؛ یعنی حکومت اسلامی باید روی چه پایهای باشد: شورا یا ولایتفقیه؟ شاخه سوم هم بحث اخلاقی بود. این سه بحث را آن زمان به عنوان وظایف ما در
پژوهش و حوزه » شماره 6 (صفحه 80)
غیبت امام زمان مطرح کردم و رفقا مینوشتند و خود من هم نوشتم. از این سه بخش بحث اخلاقش را که مرحوم شهید صدر خبردار شد برای من نامه نوشت که آن را زودتر چاپ کن، ولی من در حیات ایشان موفق به چاپ آن نشدم.
پژوهش و حوزه: اولین اثر شما چه بود؟ قدری درباره این اثر صحبت بفرمایید، چگونه شد که به نگارش آن پرداختید؟
آیةالله حائری: اولین کتابی که از من چاپ شد اثری است به نام اساس الحکومة الاسلامیة. این کتاب در حقیقت یکی از این سه بخش بحثمان بود که حکومت باید چگونه و به چه شکلی باشد؟ در آنجا من در سه بحث درباره شورا، ولایتفقیه و دموکراسی بحث کردم. این بحث تقریباً ده سال پیش از انقلاب اسلامی ایران واقع شد و آنها را نوشتم ولی بودجه چاپکردنش را نداشتم. هنوز انقلاب به پیروزی نرسیده بود که آن را به ناشری دادم ولی او ترسید و چاپ نکرد، چون عوامل امنیتی و ساواک برای او پاپوش درست میکردند. زیرا صحبت از حکومت اسلامی و ولایتفقیه
پژوهش و حوزه » شماره 6 (صفحه 81)
در آن زمان ترس داشت. او گفت حاضرم به یک شرط آن را چاپ کنم و آن، این که روی آن به صورت ظاهری بنویسیم چاپ لبنان. گفتم کتاب من چاپ بشود هرچه میخواهی بنویس. از قضا، روز بیرون آمدن این کتاب از چاپ، مصادف بود با روزی که مرحوم امام، آقای مهندس بازرگان را به عنوان نخستوزیر دولت موقت نصب کردند و دیگر خوف و ترس ناشر ما هم ریخت. همانجا من آخر کتاب در یک صفحهای نوشتم که چاپ این کتاب، مصادف با روزی بود که آقای مهندس بازرگان به نخستوزیری منصوب شد.
در این کتاب من «ولایتفقیه» را مطرح و اثبات کردم و در مسئله شورا مناقشه کردم. من در دلالت «امرهم شورا بینهم» بحث داشتم. به دموکراسی هم اشکالهایی داشتم. اتفاقاً آن زمانها که هنوز شاه بود و مردم تظاهرات میکردند و حضرت امام(ره) هنوز به تهران نیامده بودند، مسئله ولایتفقیه ، خیلی سر زبانها نبود و بیشتر همین مسئله دموکراسی و شورا و این حرفها مطرح بود. بعد من به ذهنم رسید کتابی که دارم چاپ میکنم مرا نابود خواهد کرد، چون ولایتفقیه را در این کتاب، طوری ثابت کردهام که با این حرفها و شعارهایی که آقایان میزنند و سرمیدهند، سازگار نیست. (امام که تشریف آوردند به همت و اراده ایشان مسئله ولایتفقیه مطرح شد). گفتم خوب این کتاب من را نابود خواهد کرد چون وضع طوری پیش میرود که همهچیز بر پایهای غیر از ولایتفقیه است. باز فکر کردم و گفتم این وظیفه من است و اگر نابود هم بشوم مسئلهای نیست، ولی باید وظیفهام را انجام بدهم. روزی که امام آمده بودند من به تهران منزل ایشان رفتم. همان روزی که شبش بازرگان را به نخستوزیری
پژوهش و حوزه » شماره 6 (صفحه 82)
نصب کرد. منزل امام خیلی شلوغ بود لذا نتوانستم داخل اتاق ایشان بروم، و در اتاق دیگری نشستم. مرحوم امام مشغول سخنرانی شدند ولی هیچ صدا به اتاق ما نمیرسید، چون بلندگویی که صدای ایشان را منعکس کند نبود. بعد سخن آقا که تمام شد طلبهای از اتاق ایشان به اتاقی که من نشسته بودم، آمد. صدایش زدم و گفتم: امام چه فرمود؟ ایشان گفت امام فرمود: این که ماگفتیم بازرگان را ملت انتخاب کرد، حرفی بود که به خاطر پسند دنیا و جهانیان زدیم تا در برابر آنها پاسخگو باشیم ولی واقع مطلب این است که من خودم ولیّامر هستم و از همین بابت، ایشان را نصب کردم.
من با شنیدن این مطلب از خوشحالی میخواستم بال دربیاورم، چون اولاً: فهمیدم که پس من نابود نمیشوم و اساس کار و مشروعیّت امور، مطابق فرمانِ ولیّامر است؛ یعنی همان چیزی که ما بحث کرده بودیم. ثانیاً: فهمیدم که اوضاع و شعارها تغییر میکند و بر محور ولایتفقیه خواهد شد. این خوشحالیِ فوقالعادهای بود که به من دست داد.
به هر حال این کتاب در آن وقت از چاپ بیرون آمد. در این کتاب گمانم یک بخشی یا صفحهای از ولایتفقیه مرحوم امام را که در نجف درس میدادند، نقل کرده باشم. خلاصه این اولین اثری بود که از من بیرون آمد.
کتاب دوم بنده الکفاح المسلح نام دارد، که درواقع بخش دوم همان بحثها بود که به عنوان جهاد در عصر غیبت بود، که آیا جهاد ابتدایی جایز است یا نه؟ چون قبلاً معروف بود پیش فقها که جهاد ابتدایی در عصر غیبت جایز نیست. من در آن کتاب اثبات کردهام که حتی جهاد ابتدایی در عصر غیبت جایز است، منتها زیر پرچم ولایتفقیه.
پژوهش و حوزه » شماره 6 (صفحه 83)
کتاب دیگر درباره اخلاق است به نام تزکیة النفس. مرحوم شهید صدر در حیاتشان تأکید داشتند که من آن را به چاپ برسانم، اما هربار به تأخیر میافتاد تا این اواخر که چاپ شد. این سه کتاب، در واقع همان سه رشته بحثی است که من در اوایل آمدنم به قم یعنی تقریباً 27 سال پیش شروع کردم و بهتدریج آنها را به صورت مستقل درآوردیم و به صورت این سه کتاب چاپ شد.
پژوهش و حوزه: آثاری که بعداً حضرتعالی نگاشتید چه بود؟
آیةالله حائری: یکی تقریرات درس مرحوم شهید صدر است، دیگری رساله عملیه هست و کار بعدی کتابی است به نام ولایة الأمر فی عصر الغیبة. اینها بحثهایی بود که اینجا مطرح میشد و من احساس میکردم مورد نیاز است. چند بار اتفاق افتاد که درس فقهی یا اصولی خودم را ترک کردم و به این بحثها پرداختم، چون احساس میکردم که نیاز هست و باید آنها را پر کرد؛ مثلاً پیشنهادی که حضرت امام در اواخر حیاتشان اعلان کردند و در نمازجمعهها هم گفتند این بود که هرکس میتواند در مسئله چگونگی حکم ولایتفقیه و حد و حدودش بحث بکند، وظیفه دارد به این کار بپردازد. در اثر این اعلان، بحث خارج خودم را ترک کردم و به بحثی که بعد با عنوان ولایة الأمر فی عصر الغیبة چاپ شد، پرداختم و آن را کامل کردم. در اثنایِ بحث من، مرحوم امام فوت کرد، با فوت امام تا چهل روز در این کار تأخیر افتاد، سپس دوباره شروع کردیم تا تکمیل و چاپ کردیم.
یکبار دیگر که من زمینه بحثی را خالی دیدم و بحث اصلی خودم را
پژوهش و حوزه » شماره 6 (صفحه 84)
ترک کردم و به بحث مورد نیازتری پرداختم مربوط به ایامی بود که ما جلسهای با مجلس خبرگان داشتیم، چون بنده در جلسههای علمی خبرگان شرکت میکردم. در این جلسه یک آقایی با نظریه ولایتفقیه معارضه میکرد و کسی که سخت با او درگیر میشد من بودم، بعد از کمی تأمل متوجه شدم که اصل و ریشه صحبتهای این آقا کتاب «حکمت و حکومت» تألیف مرحوم شیخ مهدی حائری یزدی است، لذا کتابِ ایشان را تهیه کرده و بهدقت خواندم. وی در این کتاب، اساس ولایتفقیه و حکومت اسلامی را منکر میشود. من فکر کردم که باید این طرز تفکر و اینگونه برداشتها و استدلالها بهصورت مفصّل تدریس شود، لذا درس خود را ترک کردم و به نقد این طرز تفکر پرداختم.
این سلسله درسها در کتاب الامامة والقیادة یا کتاب المرجعیة والقیادة چاپ شد. و ترجمهاش در مجله حکومت اسلامی چاپ شد.
مدتی در میان عرب زبانها بعضی این مطلب را شهرت دادند که در مرجعیت، اعلمیت، شرط نیست؟ هدفشان این بود که کسانی را میخواستند مرجع کنند دیدند نمیتوانند، مگر این که شرط اعلمیت را بزنند و لذا ادعا کردند که شرط اعلمیت دلیلش منحصر به عقل است و عقل هم چنین دلالتی ندارد بنابراین شرط اعلمیت لازم نیست. دلیلشان این بود که میگفتند انسان که مریض میشود پیش یک دکتری میرود و اینطور نیست که به دنبال دکتر اعلم باشد. از طرفی هم میگفتند نص خاصی وجود ندارد تا ما از نص خاص شرط اعلمیت را کشف بکنیم. در این هنگام من در یکی از این دو تا کتابم الامامة والقیادة و دیگری المرجعیة والقیادة این ادعا را ردّ کردم. من فهمیدم که این آقایان هرچه گفته شود که شرط اعلمیت
پژوهش و حوزه » شماره 6 (صفحه 85)
حکم عقل است آنها نمیپذیرند، لذا ما آن را مستند به نص کردیم؛ نصی که امام فرموده و مضمونش این است: اگر شما گله گوسفندی داشته باشید و چوپانی را بر آن گله گوسفند موکل کرده باشید تا گوسفندان را اداره کند، بعد اگر کسی را پیدا کنید که اعلم از او و بهتر از او باشد آیا چنین نیست که او را بیرون میکنید و فرد داناتر را میآورید. یک روایتی از این قبیل با سند صحیح است ما آن را پیدا کردیم و در آن کتاب آوردیم که آن کسی که میخواست شرط اعلمیت را بزند حالا از سر عقل اگر قبول نمیکند خوب نص هست.
اثر دیگر بنده کتاب فقه العقود است که چاپ شد و بحثی است در قواعد عامه عقود. با مقایسه فقه غربی، مقایسه تطبیقی، یعنی این دو را با هم مقایسه کردیم. مکتب غرب خوب است یا فقه اسلام. این کتاب هم در دو جلد چاپ شد و یکی هم بحث قضاوت بود که در قالب یک کتاب به چاپ رسید.
اینها عمده تألیفات چاپشده من است، تألیفات چاپنشده هم دارم؛ مثلاً بحثی در مجهولالمالک و بحث دیگری نیز در زکات و بحث سومی هم در خمس دارم که اینها هنوز چاپ نشده است.
پژوهش و حوزه: حضرتعالی فرمودید که چند سالی هم در محضر شهید آیةالله صدر(ره) بودید. آیا همان دوره اول درس خارج ایشان بوده و اساساً چند سال در جلسه بحث ایشان شرکت کردید؟
آیةالله حائری: یک بخش مهمش در دوره اول بوده بخشی هم از دوره دوم؛
پژوهش و حوزه » شماره 6 (صفحه 86)
یعنی من از همان ابتدایی که خدمت ایشان رفتم بهطور مرتب درس میدادند، آن زمان هم یک سردرد خیلی شدید گرفتم و نتوانستم ادامه بدهم، لذا مدتی ترک کردم بعد برگشتم که هنوز دوره اول درس ایشان بود. بعداً دوره دوم که شروع شد تا وقتی که یک کمی مانده بود که برسد جای دوره قبل به ایران آمدم و به جناب اخوی (که نمیدانم سرنوشتش چیست: شهادت یا زندان، اگر به شهادت رسیده خداوند او را رحمت کند و زهی سعادت و اگر زندان است، انشاءالله که خداوند هرچه زودتر موجبات استخلاص او را فراهم آورد) سپردم که مختصری از بحثها که مانده تو خودت که مینویسی برای من بفرست، ایشان مختصری از درسها را برای ما فرستاد.
پژوهش و حوزه: حضرتعالی چه ویژگیهایی را برای یک اثر خوب و همچنین برای نویسندهای که در حوزه دین تحقیق و پژوهش میکند، قائل هستید؟
آیةالله حائری: ویژگی یک اثر خوب و نویسنده موفق چه در عرصه فقه و اصول و چه در عرصه کلام و فلسفه و چه در عرصه تفسیر و اخلاق و چه در مطالب دیگر اسلامی در چند بند خلاصه میشود:
الف. توجه به نیازهای روز: در همه این آثار سزاوار است نیازهای روزِ جوامع اسلامی ـاعم از کشور خودمان یا کشورهای دیگرـ در نظر گرفته شود؛ مثلاً در عرصه فقه زمینههای بسیاری پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران به وجود آمده که قبلاً یا مورد نیاز فوری نبوده و یا به چشم نمیآمده؛ در حالی که امروز همه چشم به راهند که رأی اسلام را در
پژوهش و حوزه » شماره 6 (صفحه 87)
اینگونه مطالب بدانند و بدینوسیله اسلام را بشناسند و تفوّق اسلام را بر دیگر مکتبهای جهان درک کنند.
ب. توجه به نثر و لغت معاصر: تمام مطالبی که درباره همه زمینههای اسلامی نوشته میشود سزاوار است به لغت روز باشد. البته تحرّک و تغیّر لغت خیلی تدریجی است، تا حدی که گاه تصور میشود لغت، امری ثابت و مستقر است، در صورتی که کتابی که در صد سال پیش نوشته شده با کتابی که امروز نوشته میشود از نظر لغت ـخواه در مفردات و خواه در جملهبندیـ تفاوتهای فراوان دارد؛ چه رسد به لغت قرنهای قدیم، لذا اگر کتابها به همان روشهای قدیم نوشته شود قابل هضم نبوده و برای مردم زمانه ما تأثیر نخواهد داشت.
این نکته در لغت و زبان فارسی ما محسوستر از لغت و زبان عربی است، زیرا لغت عربی ـبه خصوص در مطالب اسلامیـ به برکت کتاب وسنت تا حدّ زیادی محفوظ مانده و تغییرات موجود مانع از استنباط اهل تخصص از کتاب و سنت نمیشود و کتاب و سنت همانند رشتهای رابطبین لغت قدیم و جدید تأثیرگذار است و در عین حال مطالب مستنبطه از کتاب و سنت به جهت آنکه فهمش همگانی شود باید با لغت روز به رشته تحریر درآید. حتی سزاوار است در نگارش رسالههای عملیه لغت روز را از طرفی و نیازهای روز را از طرف دیگر، مدّ نظر بگیرند.
ج. اجتهاد مستمر: کتاب و سنت، بحر متلاطم و لایتناهی از معارف الهی است و همیشه باید استنباطکننده اصول و فروع و مبادی و افکار و تفسیرو غیره سعی کند که نتایج جدیدی را به دست آورد و در اختیار
پژوهش و حوزه » شماره 6 (صفحه 88)
مسلمانان جهان بگذارد تا دین اسلام همیشه به عنوان دین زنده و درخت بارآور و گلستان با طراوت و تازه باقی بماند.
البته باید جنبههای ثابت دین را نیز محفوظ بدارد که «حلال محمد(ص) حلال الی یوم القیامة وحرامه حرام الی یوم القیامة» و به تعبیر امام(ره) از فقه جواهری نباید غفلت شود.
پژوهش و حوزه: هرچند عمده آثار فقهی حضرتعالی در پاسخ به نیازهای روز و به منظور گرهگشایی از مشکلات نظام اسلامی تدوین یافته است امابا توجه به نیازهای فراوان جامعه امروزی به مباحث فقهی، بایستههای پژوهشی در گستره فقه را در چه میبینید؟
آیةالله حائری: امروزه که حکومت اسلامی تشکیل شده همهچیز عوض شده و بابهای فقهی و همچنین معارف دیگر اسلامی (غیر از فقه و اصول) که قبلاً به چشم نمیخورد امروز شدیداً مورد نیاز است، فرض کنید برخورد با دولتها باید چگونه باشد؟ مثلاً بحثی که امروزه من دیدهام و سر بعضی زبانهاست توافقنامههایی است که بین جمهوری اسلامی و دول غربی بسته میشود که باید باشد؛ زیرا جمهوری اسلامی که نمیتواند دور
پژوهش و حوزه » شماره 6 (صفحه 89)
خود را حصار بکشد و تنها زندگی کند، پس باید با دنیا ارتباط داشته باشد و توافقاتی با دیگران ببندد و ارتباطاتی برقرار کند. آیا اینها سبب میشود که آن دولتها به حکم دولت معاهد در بیایند و حکم دول حربی را نداشته باشند؛ مثلاً فرض کنید کسی به اروپا رفته، آیا دزدی برای او جایز است؟ البته از راه عناوین ثانوی ما این نوع دزدی را هم حرام میکنیم، ولی صرفنظر از عناوین ثانوی به عنوان اولی، آیا دزدیدن از بازار اروپا جایز است یا نه؟ یکی میگوید جایز است، چون آنها کافرند و در ذمه و یا معاهد هم نیستند. در مقابل، این رأی مطرح میشود که نخیر خود این مقدار توافقاتی که تحت عنوان بینالملل یا تحت عنوان هر چیزی از این قبیل میبندند اینها را معاهد کرده و تا با ما جنگ نکنند معاهد حساب میشوند و احکام معاهد را دارند. این بحثی است که امروز احتیاج به بررسی دارد. در گذشته عملاً مورد حاجت نبود ولی امروزه هست.
از این قبیل بحثها زیاد است و بررسیهای زیاد لازم دارد و تنها به فقه و اصول محدود نمیشود، بلکه در زمینههای دیگر هم هست؛ مثلاً مسئله تحدید نسل و کنترل جمعیت، الان مورد بحث است که آیا ما نسل ملت خودمان را کم کنیم و بگوییم «فرزند کمتر، زندگی بهتر» و یا این که نه. گاه از قرآن برداشتهایی میشود؛ مثلاً قرآن میگوید که «وَقَدَّرَ فیها أقواتَها فی أربَعَةِ أیّامٍ سواءاً لِلسائلین» (فصّلت، آیه 10) گاه از این آیهها استفاده میشود که خداوند قوت بشر و حاجت بشر را در زمین مقدر کرده بهطوری که به تمام سوءالکنندهها و کسانی که شکم طبیعت را بشکافند پاسخ میگوید، پس هیچگاه ترس قحطی وجود ندارد، (حالا یک وقت قحطی به عنوان بلا نازل میشود بحث دیگری است) اما بهطور عادی ترس
پژوهش و حوزه » شماره 6 (صفحه 90)
قحطی نیست. حالا این یک مطلبی است درست است یا نه؟ این را باید واقعاً بحث کرد که آیا مشکل ما زیادیِ جمعیت بوده که خیلیها به گرسنگی میافتند یا به قول امروزیها ضعف سیستم اقتصادی بوده، یا نه مشکل ما این بوده که شکم طبیعت را نشکافتیم و نعمتها را از زمین بیرون نکشیدیم، خدا به اندازهای که باید همه داشته باشیم گذاشته و هرچه هم نسل زیاد بشود ذخیره کرده، اما ما کوتاهی کردهایم. ما دنبال استخراج و استفاده از منابع و معادن طبیعت نبودیم. اینها بحثهایی است که هم مربوط به علوم جدید است و هم مربوط به قرآن و هم مربوط به روایات است. یا فرض کنید، مثلاً آن روایتی که از معصوم میپرسند اسراف چیست؟ معصوم دستش را در آن نهر یا دریای آبی که آنجا بوده میبرد، و یک مشت از آن را بیرون میریزد و میگوید این اسراف است. خوب این حرف معنایش چیست؟ آیا این حرف معنایش این نیست که ما اگر سدهای گلستان را درست کرده بودیم این سیل که آمد این خرابی که به بار آورد به جای این خرابی، آبادانی و نعمت را در پی داشت. همین که امام یک مشت بیرون ریخت و گفت این اسراف است، به ما معنای اسراف را میفهماند. البته آن زمان لغت همین است، امام به لغت عصر خودش صحبت میکند. آیا ما اینها را نباید بیرون بکشیم و استخراج کنیم؟ و نباید از این راه به وظیفه خودمان پی ببریم؟
پژوهش و حوزه: حضرتعالی برای خود محققان و دینپژوهان چه اوصافی را لازم میدانید؟
آیةالله حائری: من فکر میکنم سزاوار است که این محققان تحت نظارت یک فقیه ـهرچند یک فقیه گمنامـ کار کنند؛ چون اگر این نظارت فقیه نباشد
پژوهش و حوزه » شماره 6 (صفحه 91)
استنباط این مطالبی که من به بعضی از آنها اشاره کردم از کتاب و سنت آسان نیست. و اگر این تحقیقها تحت نظارت یک فقیه نباشد باز چیزهایی سطحی بیرون میآید که دردها را بهطور ریشهای علاج نمیکند. فقها زیادند ما کار به مراجع نداریم، چون مراجع کمند، ولی فقها زیادند. گفت: «هر بیشه گمان مبر که خالی است/ شاید که پلنگ خفته باشد». گوشه و کنار همین قم فقها زیادند این یک نعمتی است خدادادی چرا استفاده نشود؟ تمام این محققین هرکدام یک فقیه گمنامی را پیدا بکنند و تحتنظر او کار کنند، لزومی ندارد همه زیر نظر آیةالله مکارم باشند، ایشان کار خودش را کرد و کتابهایی که چاپ کرد جمعیتهایی که دور خود جمع کرد تفسیر باعظمتی که نوشتند یا آیةالله صدر مثلاً آنجا کار خودش را کرد و افرادی را جمع کرد، اما لزومی ندارد همه در این سطح باشند. افرادی که واقعاً در حد فقاهت هستند ولی گمناماند زیادند، باید آنها را ترغیب کرد و هر جمعیتی با یکی از آنها همکاری کنند تا اسرار کتاب و سنت را بیرون کشند. کتاب خدا که به حمدالله محفوظ مانده ولی سنت خیلیهایش بر باد رفته و متأسفانه به دست ما نرسیده ولی همین که رسیده زیاد و قابل استفاده است.
پژوهش و حوزه: اگر اجازه بدهید سوءال آخر را طرح کنم، روشهایی که الان در درسهای خارج حوزه متداول است و در نجف سامرا و کربلا هم بوده و الان در حوزه علمیه قم و مشهد هم هست این است که فقها بحث خود را از اول کتاب طهارت شروع میکنند، لذا هر فقیهی که بحث خارج فقه داشت کتاب طهارت و صلوة هم دارد ولی بسیار بعید است کتاب
پژوهش و حوزه » شماره 6 (صفحه 92)
حدود و دیات داشته باشد، چون غالباً عمر اجازه نمیدهد که همه ابواب فقه را درس بدهند. آیا شما این روش رایج را قبول دارید و پیشنهاد شما در این باره چیست؟
آیةالله حائری: روشهای رایج پرداختن به مباحث فقهی از جنبههای متعددی احتیاج به بازنگری دارد، از جمله:
الف. باید بسیاری از روشهای قدیم که تحت تأثیر دید فردی بوده تبدیل به دید جهانشمولی اسلام گردد.
ب. نقایصی که در نتیجه عدم التفات به حاکمیّت اسلام بوده باید با در نظر گرفتن حاکمیّت اسلام تکمیل شود.
ج. تأثیر فوارق زمانی و مکانی که در تبدّل موضوع بسیار موءثر است و در تنبّه به نکات جدید بسیار کارساز است باید مدّ نظر گرفته شود.
د. لغت و نثر روز در کتابهای فقهی و حتی رسالههای عملی به کار برده شود.
هـ. فقه معاملات و همچنین بحث قضاوت باید از دو جهت بازنگری شود:
یکم. این که موضوعات و روشهای جدیدی به میان آمده است که احتیاج به بررسی فقهی دارد؛ مثلاً عقود جدید مانند عقد تأمین و غیره باید بررسی شود که تا چه حد تحت نظام «أوفوا بالعقود» میباشد و تا چه اندازه قواعد «نفی غرر» و غیره بر او موءثر میباشد و در کتاب قضاء، ادله علمی روز که گاه در کشف از حقیقت بالاتر از بیّنات و ایمان میباشد تا چه اندازه حجیّت دارد. و آیا میتوان گفت که اصولاً بینات تنها به معنای دو شاهد عادل نیست بلکه روشهای محکم علمی روز نیز داخل در کبرای بینات است یا نه و علم قاضی اگر از روشهای جدید به دست آید تا چه اندازه
پژوهش و حوزه » شماره 6 (صفحه 93)
حجیّت دارد. همچنین حقوق عقلایی جدید مانند حقالتألیف یا حق اکتشاف، به خاطر حفظ دستآوردهای موءلف و مکتشف و مظلوم واقع نشدن او آیا شرعیّت دارد و یا به خاطر انتشار فواید اکتشافات جدید و تألیفات جدید باید او را از شرعیّت بیندازیم تا فواید اجتماعی اکتشافات و تألیفات همگانی گردد و در انحصار افراد حتی صاحبان اکتشاف و تألیف درنیاید. وهکذا صدها سوءال دیگر از این قبیل که منتظر جواب است.
دوم. چون جهان غرب نیز بحثهای مفصلی در فقه معاملات و قضاوت دارد ـهرچند که وضعی هستند نه آسمانی ـ باید فقه آسمانی خودمان را در مقایسه با فقه آنان قرار داد تا برتری و عظمت فقه اسلام روشن گردد و ارتباط فقه اسلام با عالم غیب که موجب صیانت او از بسیاری از خطاها گردیده نمایان شود.
این خلاصهای از مطالبی بود که به نظرم آمد، از حضور شما در اینجا تشکر میکنم و برای شما در جهت خدمت به اسلام آرزویِ موفقیت دارم.
پژوهش و حوزه: از این که وقتتان را در اختیار ما گذاشتید و در این گفتوگو شرکت فرمودید سپاسگذاریم.
برخی از آثار انتشاریافته آیةالله حائری:
1. اساس الحکومة الاسلامیة؛ 2. الکفاح المسلح؛ 3. ولایةالامر فی عصر الغیبة؛ 4.الامامة والقیادة؛ 5. المرجعیة والقیادة؛ 6. فقه العقود (دو جلد)؛ 7. تزکیة النفس؛ 8. الفتاوی المنتخبة؛ 9. مباحث الاصول (چهار جلد).
پایان مقاله
آدرس مقاله در پایگاه مجلات تخصصی نور: مجله سوره » خرداد و تیر 1382 - شماره 2 (از صفحه 12 تا 15)
URL : http://www.noormags.com/view/Magazine/ViewPages.aspx?ArticleId=185682
عنوان مقاله: پاسخ به یک نیاز اجتماعی: پیام رهبری پیرامون نهضت آزاد اندیشی و نقد پذیری (4 صفحه)
نویسنده : حریری، مصطفی
نویسنده : پارسانیا، حمید
چکیده :
کلمات کلیدی :
سوره » شماره 2 (صفحه 12)
پاسخ به یک نیاز اجتماعی
پیام رهبری پیرامون نهضت آزاداندیشی و نقدپذیری در گفتگو با حجت الاسلام حمید پارسانیا
مصطفی حریری
اشاره:
زمانی که تصمیم گرفتیم موضوع حرکت نقدپذیری و آزاداندیشی را که از سوی جمعی از استادان حوزه و دانشگاه طرح شده بود پیگیری کنیم،تقریبا چند ماهی از نامهای که به رهبری نوشته شده بود و پیامی که ایشان دادند،میگذشت و هنوز تقریبا هیچ خبری از آن در دست نبود که بالاخره کار به کجا رسید.خبرهای محدودی هم که از گوشه کنار به دست ما رسید،از این موضوع حکایت داشت که کار جدی در این زمینه انجام نشده یا حد اقل هنوز شروع نشده است.
امروز که تقریبا 4 ماه از آن نامه و پیام میگذرد،تلاش، برای پیگیری آن مطلب در گام اول به نتیجه نمیرسد.
وقتی با یکی از امضاءکنندگان نامه تماس میگیریم و از او میخواهیم در مورد آن صحبت کند،امتناع میکند و میگوید حرف زدن در این موضوع برای من مشکل ایجاد میکند یا«آقا جان!نان ما را نبرید»و... اما آنچه میخوانید،گفت گویی است که سرانجام توانستیم با حجت الاسلام حمید پارسانیا-در آخرین فرصتها-ترتیب دهیم.
سوره » شماره 2 (صفحه 13)
انگیزه شما از این نامه و ارسال آن برای رهبری چه بود و ای موضوع در چه فضایی طرح شده است؟
سخن ما این بود که نظریههای علوم رسمی و دانشگاهی به بازسازی فرهنگی و دینی نیاز دارد.تا امروز فضای عام علمی و دانشگاهی ما ظرفیت پرداختن به این موضوع را نداشت.چرا؟چون دیدگاه غالب نگرش علمی،دیدگاهی قرن نوزدهم بود.اما در 3 دههء اخیر با ظهور دیدگاههای پست مدرن در غرب،نوعی بحران در عرصهء هویت علم غربی پدید آمده،یعنی science که حلقهء معرفتی جدا از فرهنگ،جدا از اسطوره و جدا از دین بود، زیر سؤال رفته و شکل جهان بودن و الگوی ثابت داشتن science را برای همهء دنیا زیر سؤال برده است.
در این فضا که با گذشت 2 یا 3 دهه از رواج آن در غرب،محیط ژونالیستی-و نه هنوز محیط آکادمیکئ-ما را فراگرفته-فرصت نوعی طرح مطالعات و گفتوگوهای جدید با محیط علمی برای ما به وجود آمده که براحتی میتوان گفت که نظریههای علمی در عرصهء علوم انسانی و همانطور که رهبری گفتند، حتی در سطح علوم تجربی میتوانیم داشته باشیم.
اگر این حرفها را 10 سال پیش-با محیطهای آکادمیک آن دوره-میگفتید همه مسخره میکردند و میگفتند مگر علم بومی و غیر بومی دارد؟دینی و غیر دینی دارد؟زمینهء اجتماعی این گفتگو فراهم نبود.
دلیل نوشتن این نامه برای شخص رهبری نظام چه بود؟فکر نمیکنید این حرکت با تاخیر صورت گرفته است؟
بعضی دوستان قبل از نوشتن نامه دغدغه هایی داشتند و نامهای هم نوشته بودند،اما زمانی که انجمن اهل قلم با مقام معظم رهبری دیدار کردند،ایشان حساسیت خوبی به این مسئله نشان دادند و دوستان دیدند که فرصت بسیار مناسبی برای گفتن این مطلب است.
ایشان هم پاسخ ما را دادند و این،جواب دغدغهء ما نبود؛جواب نیاز اجتماعی و فرصتی بود که در محیط فرهنگی جامعه برای شنیدن اینگونه خطاب به وجود آمده بود؛در صورتی که قبلا چنین فرصتی وجود نداشت.من فکر میکنم با توجه به تاخیری که پیش آمد الان ظرفیتهای خوبی وجود دارد که البته یک یا دو دهه تاخیر برای یک حرکت فرهنگی و تمدنی، زیاد نیست.تجربهء مناسبی بود که باید کسب میکردیم.
در پیام رهبری هم 3 محور وجود داشت:
تمدنسازی،نظریهپردازی و گفتگو.اهمیت مسئله هم اینجا بود که هر تمدنی در عرصهء علم،نظریهها و علوم متناسب با خود را به وجود میآورد.گفتگو زمینهء تولد و پیدایش این نظریات است.
اگر گفتگو در چارچوب اصول و بنیادهای تمدنی به منظور نظریهپردازی علمی شکل بگیرد،فکر میکنم بخشی از تاخیر تمدن و فرهنگ اسلامی در این خیزش و نهضت اجتماعی را پاسخ میدهد.
نظر علما و مراجع در مسیر این حرکت چه بود؟
توجه به این که ما به نوعی نظریهپردازی در عرصهء علوم انسانی احتیاج داریم،در برخی تالیفات دههء پیش دیده میشد،مثلا آیت الله جوادی آملی حدود 10 سال پیش در کتاب «شریعت در آینهء معرفت»گفته بود علوم مقدس،علوم دینی و علوم غیر دینی و گفتگوها در فضای درون حوزوی وجود داشت،اما این که به عرصهء اجرا وارد شود باید با مشارکت بخشهای دیگر اجتماعی،از جمله مدیریت فرهنگی جامعه همراه شود،به تصمیم همگانی احتیاج دارد و تصمیم همگانی نیازمند آگاهی عمومی است.
از موضوعاتی که هم مقام معظم رهبری و هم حضرت امام در برخوردهایشان با طلاب و فضلای حوزهء علمیه،به عنوان یکی از آفتهای حرکت فرهنگی به منظور تمدن سازی تاکید بسیاری بر آن دارند تحجر است. اصلا این تحجر چیست و چه ویژگیهایی دارد؟
تحجر گاه در حوزهء عمل اتفاق میافتد و گاه در حوزهء نظر و آنگاه شدید میشود که در هر دو حوزهء-عمل و نظر-رخ میدهد.
هنگامی که نوعی تصلب در برابر یک رشته اصول و ظواهر وجود داشته باشد و خلاقیت در آن حوزه نباشد،از آن به عنوان تحجر یاد میشود.
من باب مثال،اگر موجودی را که ذاتی دارد و فروعات و ظواهری خلط بکنیم و آن ظواهر و فروعات را به جای آن ذات بشنانیم و شخصیت آن را در امور یاد شده جستجو کنیم و مسیری را که فرا روی اوست ببندیم،به نوعی تحجر گرفتار شدهایم.
در یک کلام،موجود تحجر به نوعی از خودبیگانگی مبتلا میشود،اصل ذات خود را با فرع درمیآمیزد و چیزی را که در مقطعی خاص برای پاسخ به نیازی در لایههای روح او به وجود آمده است و تعینی از تعینات اوست، همهء حقیقت خود میبیند.
میزان تاثیر این عامل را در طول تاریخ حوزهء علوم شیعه چطور ارزیابی میکنید؟
به عبارت دیگر،چگونه کار به اینجا میرسد که امروز به یک خیزش و عملکرد انقلابی احتیاج است و عامل تحجر تا چه حد در آن مؤثر است؟
مجموعهء تشیع مجموعه بانشاطی است؛ بدینمعنا که اصول اعتقادی مشخصی دارد که هویت آن را تشکیل میدهد و این اصول متناسب با زمان و مسائل مختلف فروعات را تولید میکند،این مسئله تا دوران معاصر یعنی تا سدهء اخیر تقریبا امری مستمر بوده است، یعنی در سدههای مختلف حرکتهایی مستمر را میبینیم که ناشی از خلاقیتهای فزاینده متفکران شیعی است.
اگر این را بخواهیم در فقه اصول،کلام، فلسفه و عرفان پیگیری کنیم،در حدیث،تفسیر و کارهای فقهی و اصولی در سدههای مختلف جریان مستمری است این حرکت ادامه مییابد تا این که در دورهء قاجار و صدر مشروطه کتابهای استدلالی فقهی تا بالغ بر 40 جلد کتاب«جواهر»میشود،حال آنکه در اواخر دروهء صفویه این کتابها حدود 20 جلد بود.
در دورههای مختلف بابهای مختلفی متناسب با نیازهای اجتماعی محیط شکل میگیرد.
مثلا«محقق کرکی»کتاب«شرایع»را در ابواب اجتماعی فقه مینویسد و ای ابعاد را در «جامع المقاصد»تبیین میکند.چون نیاز اجتماعی شکلگیری ابعاد اجتماعی تشیع در آن محیط وجود دارد.
پس چه اتفاقی در ابتدای سدهء اخیر میافتد که این پویاییی به محاق میرود؟
حادثه این بود که درصد سالهء اخیر نوعی گسل و فقدان گفتگو در حوزهء تشیع به وجود آمد،یعنی تشیعی که در مقاطع قبل،با محیط پیرامونی خود بسیار گفتگو میکند،دچار گسستگی میشود.
اگر از مسیر تطبیقی به این مسئله نگاه کنید،میبینید که علت نگارش بسیاری از کتابهایی که در طول تاریخ تشیع نوشته شده، -قابل درک نیست،مگر این که به آن محیط برویم،بعد میبینیم در پاسخ به نیاز اجتماعی بوده است.
اما در سدهء اخیر میبینیم که یک سلسله از گفتگوهای بیرونی قطع میشود و حوزهء علمیهء نجف-بهطور مثال-با قطع ارتباط خود با فضای بیرون،در تبعید گاهی گفتگویی بشدت قوی و تخصصی را در درون شکل میدهد.
به عبارت دیگر،بعد از مشروطه حوزهء نجف در فقه و اصول بسیار فعال است،اشخاصی مثل میرزایی نائینی،مرحوم آقا ضیاء الدین عراقی،مرحوم کمپانی و قبل از آنها شیخ انصاری و آخوند خراسانی با
سوره » شماره 2 (صفحه 14)
آن مجموعههای فعال اطرافشان،به لحاظ علمی حوزهء بسیار پرنشاطی را ایجاد میکنند، اما این یک گفتگوی درونی محدود است و گفتوگوهای بیرونی اینها با عالمان دیگر بخشهای دنیای اسلام،عالمان اهل سنت و دیگران بتدریج کم و کمتر میشود و این در حالی است که فضای معرفتی جدیدی متاثر از فرهنگ غرب هم به وجود میآید.متاسفانه در این مورد هم گفتگویی شکل نمیگیرد.و البته این درونگرایی حوزه و قطع ارتباطات بیرونیاش-آن هم بعد از دوران فعالی مثل مشروطه-شاید به این دلیل بود که حوزهء علمیه احساس کرد در دوران پس از مشروطه دیگر توانایی تاثیرگذاری بر وضعیت موجود را ندارد،لذا تصمیم گرفت گفتگوهای بیرونی خود را کمتر و نیروهای داخلیاش را تقویت کند.
پس از فوت آیت الله بروجردی، مرجیعت تشیع به رهبری امام(ره) میرسد.امام دقیقا در همین زمان علیه نظام اجتماعی موجود خروج میکند و مسائلی قابل تامل را مطرح میکند.
پیام امام این است:اگر بگوییم الان شدنی نیست،الان زمان تقیه است؛این تحجر است.
«الان و الله مسوول است هرکس فریاد نکشد».«و الله باید گفت و لو بلغ ما بلغ»ایشان میفرمایند الان باید عمل کرد و باید گفت، استراتژی جدیدی را مطرح میکنند و این «زمان آگاهی»درست امام نسبت به این مسئله بود.
حالا اگر کسی بخواهد عملکرد دو دههء قبل را تکرار کند-که در آن زمان شاید درست بود-یعنی در آن فرم ماندن.
سؤال این است که آیا میشود عملکرد امام حسن(ع)و امام حسین(ع)را باهم مقایسه کنیم؟در شرایط امام حسن(ع)آنطور اقدام مسلحانه جواب نمیداد،تشیع یک جریان واحد و نور واحد است که استمرار پیدا میکند. خود امام حسین علیه السلام هم همینطور عمل میکند،اما اگر حادثه عاشورا یک روز هم به تاخیر بیفتد تحجر است.
کسانی که میخواستند در قالبهای قبلی عمل کنند و اصول پیام و اصول را رعایت نکنند و فروع متناسب با شرایط اجتماعی را تشخیص ندهند،دچار تحجر شدند.امام خطابش به کسانی است که معتقدند جامعه اصلاح شدنی نیست.نه این که حاکمیت موجود را تایید کنند، میگفتند باید صبر کرد امام زمان(عج)بیاید، اما الان نمیتوانیم؛این میشود تحجر.
بخشی از تشیع اینطور بودند.این تحجر میتواند زمینههای مختلفی داشته باشد:
ممکن است به خاطر به میدان آمدن و از جان گذشتن باشد که دوری از این موضوع تحجری عملی است،یا میتواند نظری باشد که معتقد است در عصر غیبت هیچ وظیفهای وجود نداردچ و همهء حاکمیتها ظلمهاند و آدم باید سکوت کند و بزند بر سینهاش تا امام زمان(عج) تشریف بیاورند.
امام همهء حرکتهایی را که موافق حضور فعال اسلام در عرصهء سیاست نیستند، حرکتهای متحجرانه میداند.
امام در پیام خود به روحانیت،مطلب جالبی دارند که احساس میکنم این به وضعیت قبل از امام هم برمیگردد.
امام از عملکرد گذشته-که شما میفرمایید به نظر میرسد حتی حق هم باشد-انتقاد میکند.در فرازی از پیام میفرمایند،حوزههای علمیه اینطور که پیش میرفت،به تحجری بدتر از قرون وسطی دچار میشد.این را چطور میتوان توجیه کرد؟امام چرا اگر مسیر واقعا درست بود،به این تندی از آن انتقاد میکند؟
اگر حالت تحجیر و سنگچین کردن و گارد گرفتن نسبت به فضای بیرونی،با آرایشی دقیق و زمان آگاهانه انجام نشود و موقتی و به قصد فعال شدن مجدد نباشد،بدون شک باعث میشود که همهء امکانات پیشین روزبهروز از دست برود.در آن شرایط چنین حالتی در حوزههای علمیه قابل مشاهده بود.حوزهء علمیه نجف هم رابطهء بیرونی خود را قطع کرد و در محدودهء خاصی رشد خود را ادامه داد،در صورتی که باید بسرعت باز میگشت و با فضاهای بیرونی گفتگوهای دیگری ترتیب میداد.
اگر به دنبال این عرصهها نباشیم،خطر به طور جدی تهدید میکند.امام مسیری را که تا به حال طی کردهایم،رابطهء اندیشهء سیاسی بوده؛ در صورتی که حوزه در ابعاد دیگر هم دادوستد نداشته است و شاید یکی از دلایل آن هم این بود که اصلا علمای حوزهء علمیه از ناحیه جریان منور الفکری طرف گفتگو قرار نمیگرفتند.
کتاب«اصول فلسفه و روشی رئالیسم» علامهء طباطبایی طی چندین سال حتی یک بار هم مورد نقد قرار نگرفت و حتی یک صفحه نقد هم طی آن مدت دربارهء این کتاب-که در بین مجموعهء مذهبی منزوی هم نبود-نوشته نشد.
بعد از سال 42 که امام وارد عرصه میشود و اقتدار اجتماعی و مذهبی را یک بار دیگر به میدان میآورد،نوعی زمینهء اجتماعی برای ایجاد دیالوگ و توجه روشنفکران به قدرت و توانمندیهای دیگر شکل میگیرد.
در این فضا متفکران حوزه هم خلاقیت خود را نشان دادند،یعنی کارهایی چون«تفسیر المیزان»علامه طباطبایی و یا«اصول فلسفه و روش رئالیسم»مورد بحث قرار گرفت.
حوزه در همان فضا حرکتهایی میکند مثل کارهای علامه طباطبایی و شهید مطهری که عام نیست.به عبارت دیگر،این حرکت در حوزهء علمیه جز از سوی امام و شاگردانش،هیچ گاه در سطح عام حوزه دیده نمیشود.و این مشکلزا میشود،امام انتقاداتی صریح به این مجموعه وارد میکنند.حتی حضرت امام در آن پیام خاص خود میگوید«خون دلی که پدر پیرتان از متحجرین خورد...»
میخواهم ببینم این تحجر چه بود؟
باید دانست نقد دقیقا به کجا وارد میشود تا نقاط قوت از دست نرود.مشکل آن را باید با دقت دید.آیاد درد امام متوجه سیستم تعلیم و تعلم فقه و اصول است که چرا در حوزههای علمیه فقه و اصول میخوانند،یا اگر چیزی برای خود امام و برای تشیع باقی ماند،مال همین فقه و اصولی بود که استمرار پیدا کرد؟
و یا نقد امام متوجه بعد کارآمد کردن این مسئله و توان فقاهت برای حضور در عرصهء اجتماعی و پاسخ گفتن به این نیازها است؟
نقد امام متوجه کسانی است که با شرایط موجود زندگی میکنند و در این فضا فقط مسائل شخصی خودشان را مطرح میکنند و مشکلات دنیای اسلام و امکانات پاسخگویی به آنها را با تمام وجوه اصلی خود نمیگویند.لذا ببینید امام در میدان نقد،چقدر بر فقه جواهری تاکید میکند،میگوید تا زمانی که این فقه باشد،بقیه امور هم هست.
این خلاء یعنی بخشی که باید بیاید و ظرفیتهایی را که درون آن شکل گرفته،کار آمد کند و در عرصه نیازهای موجود به پرسشها پاسخ دهد.
البته حوزههای علمیه در این زمینه بخش اندکی از امکانات جامعه را در اختیار داشت،اما به همان میزان،مسوولیتی عظیم بر دوش آنها بود.کسانی که این زمان آگاهی را نداشتند، کاری را که امام آغاز کرده بود،نشدنی میدانستند و فقط به دین شخصی و غیر فعالی بسنده کردند که که دربار رضاخان به تاثیر از لیبرالیسم غربی در عرصه حیات اجتماعی [شکل داد].البته لیبرالهای ما میگویند حقیقت دین این است،اما متدینان[متحجر] نمیگویند حقیقت دین این است،میگویند غیر از این نمیشود کرد.ما مجبوریم تا آقا امام زمان(عج)نیامده اینطور باشیم که البته در عمل یکی است.امام میخواهد این فضا را بشکند.من فکر میکنم این نقد متوجه محتوای اصلی حوزه علمیه نیست.
شهید مطهری هم یکی از نقادان جدی
سوره » شماره 2 (صفحه 15)
روحانیت است،اما خودش با توجه به این مسئله، میگوید درحالیکه از نقادان هستم،به ویژگی منحصر به فرد روحانیت یعنی واجد میراث و ذخایر فرهنگی اینجامعه بودن،توجه میکنم و این نقد نباید به حذف و بیتوجهی به آن بنیادها و نهادها منجر بشود.اگر این نقادی سمت و سوی درست پیدا نکند-چون حوزههای علمیه در واقع حساسترین عضو و بخش این فرهنگ و تمدن هستند،مثل قلب و چشم-آفتی که اینجا به هر دلیل بیرونی یا درونی وارد میشود،تاثیر عظیمی در فرهنگ و تمدن باقی میگذارد و هر نوع اصلاحی در آن هم باید بادقت و آگاهی بلکه با بیشترین آگاهی باشد.
حوزههای علمیهها بیشتر از هر جای دیگر نیازمند یک نقد مستمر و مداوم هستند.آفت روزمرگی همه جا بد است،ولی در حوزههای علمیه از همه جا بدتر.حوزههای علمیه ما بیش از هر جای دیگر به نشاط،فعالیت و مدیریت نیاز دارند،اما اینها باید با بیشترین آگاهی و توانمندی همراه باشند.
حضرت امام در سال 68 که هم نظام سیاسی و هم امکانات دست ماست،بحث فقه پویا را در پیام خود مطرح میکنند.سوال این است که چرا بعد از 14 سال هنوز به نتیجه نرسیدهایم؟چه موانعی بر سر راه خیزش حوزه علمیه در زمینه نقد و گفتوگو بود؟
ما در انقلابت آن اقتدار سیاسی را که در ذیل قدرت سیاسی غرب و مقررات اجتماعی و فرهنگی ما حکم میراند،در هم شکستیم. قدرت درهم ریخت،اما سازمانها و نهادهایی که طی این 70 سال شکل گرفته بود،قویتر و قدرتمندتر از گذشته حضور داشتند و هر روز نهادینهتر میشدند.دوپارگی و گسل فرهنگی بین دو نهاد موجود در جامعه،یعنی حوزههای علمیه و دانشگاهها بیش از پیش موجود بود؛ البته دانشگاه سیستم آموزشی خود را داشت و کار خود را میکرد و در ذیل پارادایمها و بنیادهای فرهنگی و معرفتی تمدن غرب، ناخودآگاه به نقل نظریهها میپرداخت و آنها را منتقل میکرد؛البته دانشگاهیان،دانشجویان و استادان ما از متن این فرهنگ برخاسته بودند و علقههای دینی هم داشتند،اما این آموزهها بخشی از شخصیت وجودی اینها شده بود و فضای معرفتی اول انقلاب برای فرهنگ ما سهم محدودی در عرصه قلم قائل بود،چون در محیطهای علمی کلاسیک که علم رسمی شناخته میشد-علوم حوزوی غیر رسمی و محدود بود-علم یک تعریف قرن نوزدهمی داشت،به این معنا که science عرصهای از دانش و آگاهی بود،جدا از ایدئولوژی،جدا از فرهنگ و جدا از مسائل دیگر و از طریق آزمون و تجربه پدید میآمد.این تعریف از علم بخشی از فرهنگ جامعه است.
با نگاهی عمیقتر میدیدیم که مطالبات فرهنگ از این سازمان علمی در حدی بود که علم گزارههای آزمونپذیر را بیان میکند،لذا راجع به مسائل متافیزیکی و ایدئولوژیکی نمیتواند حرف بزند.آن بحث تعهد و ایمان است و این بحث تخصص.ما دانشگاههایمان را بگذاریم عرصه تعهد دینی باشد؛اخلاقش اخلاق دینی باشد و تکنولوژی را از درون آن در بیاوریم.زمینه گفتوگوی اینگونه داوری فراهم بود و به نوعی کشش بحث تعهد و تخصصص و رابطه حوزه و دانشگاه در این چارچوب وجود داشت،اما بیشتر از این ظرفیت گفتوگو نبود.
بعد از انقلاب فرهنگی هم عمدتا درسهایی را وارد کردیم.باید توجه داشت که حاکمیت و کیفیت حوزههای علمیه در مقایسه با محیط دانشگاهی چقدر بود.در حال حاضر هم که حدود 40 هزار طلبه در قم حضور دارند، تمام سیستم آموزش و تعلیم و تعلم با امکانات انسانی حوزه علمیه قم شاید بهاندازه دانشگاه تهران هم نباشد و بهطور طبیعی انقلاب فرصتی برای حوزه ایجاد کرد که با اقبال نهادهای مختلف فرهنگی برای روی کردن به فرهنگی دین،این خلا را پر کند.
اما انقلاب یکباره عرصه وسیعی از مطالبات و نیازهای اجتماعی متوجه حوزه کرد که باید به آنها پاسخ میداد.
سهمی که انقلاب از حوزههای علمیه برد و نیرویی که از آنجا خارج کرد،به دلیل سوء مدیریت بخشی از آن برگردانده نشد،یعنی ما شاهد گریز استعدادها از حوزههای علمیه به عرصههای دیگر هستیم.آنقدر مدیریت نکردند که علوم حوزوی را به عنوان علوم رسمی به رسمیت بشناسند،یعنی طلبهای که 20 یا 30 سال درس میخواند،هنوز وقتی وارد عرصه اجتماعی میشود باید مدرک دانشگاهی داشته باشد.این مدیریت باید زمینه لازم را برای جذب امکانات انسانی به سوی این علوم فراهم میکرد.مطهری الگویی بود که باید شیوه پرورش او شیوه عام تعلیم و تربیت ما شود.
مطهری و علامه طباطبایی در عرصههای علوم انسانی نظریهپرداز بودند،چون ریشه در بنیادهای فرهنگی دینی خودمان داشتند.
ما آمدیم تربیت مدرس درست بکنیم،اما فقط در چارچوب الگوهایی که ذکر کردم. گفتیم که فقط اخلاقشان را درست کنیم،نگفتیم کسی بخواهد وارد عرصههای نظری بشود باید بنیادهای بومی و عرصههای نظری خودش را بگیرید.
چرا در حوزههای علمیه از این امکان استفاده نشد؟
این امکان فقط در حد یک امکان محض بود؛ ذرهای مدیریت فرهنگی نشد تا از آن استفاده نشود. این هم فقط به خود حوزه باز نمیگردد،به مدیریت فرهنگی در سطح کلان بازمیگردد.یعنی این مشکلی نیست که آدمهای درون حوزه آن را حل کنند.مثلا باید یک گوشهاش را سیستم نظام وظیفه حل کند و یا جاهایی مثل شورای عالی انقلاب فرهنگی.الان استعدادهای فراوارانی مدرک لیسانس خود را گرفتهاند و مسائل فرهنگی مسائل ذهنیشان است و میخواهند بیایند در حوزهها؛اولین مشکل آنها سربازی است.سگها را گسسته و سنگها را بستهایم؛از این طرف راه را بستهایم و از آن طرف راهها را باز کردهایم.
خب نیروی تولیدی حوزه چی؟میخواهم بگویم هیچ امکانی برای تولید نیروی حوزه نگذاشتهایم و الان هم نداریم و این از مشکلات اساسی است.ببینید ما این همه طلبه داریم،چرا از درون اینها نیرو ایجاد نمیشود؟
وقتی این حجم وسیع علوم اجتماعی، علوم سیاسی و علوم انسانی وجود دارد،تولید انبوه میکنند و نظریهها را با همه مسائل در سطح جامعه پمپاژ میکند و بعد هم اینها ادبیات ژورنالیستی،هنر و ذهنیت عام جامعه را پوشش میدهند.این ده تا و بیست تا و پنجاه تا [پاسخگو نیستند]در صورتی که همین ده تا و بیست تا و پنجاه تا را هم تربیت نکردهایم.
حرف همین است؛چرا این ده تا یا بیست تا را تربیت نکردیم؟
اینها برمیگردد به مدیریت فرهنگی جامعه که ما بسترهای اجتماعی لازم را برای این که مسیر فردیای که امثال مطهری در آن پرورده شدند به یک بستر اجتماعی تبدیل شود، به وجود نیاوردیم.
امام وقتی به گورباچف نامه نوشتند،گفتند که تیزهوشان خودتان را بفرستید بیایند اینجا و فلان کتاب یا بهمان کتاب را بخوانند،ولی ما برای تیزهوشان خودمان هیچ زمینهای فراهم نکردیم.
چه کسانی باید به این موضوع بپردازند؟
بخشی از آن به عهده علما و مراجع حوزههای علمیه است که خودآگاهی و زمان آگاهی در اینجا هم مطرح است،اما در مدیریت کلان فرهنگی جامعه باید بسترسازی شود.
متولیان آموزش عالی جامعه و کسانی که در شورای انقلاب فرهنگی نشستهاند به جای این که بحث کنند رئیس فلان دانشگاه که باشد،راجع به مسائل مهم برنامهریزی کنند و به آنها نیز بپردازند.
پاآدرس مقاله در پایگاه مجلات تخصصی نور: مجله کیهان اندیشه » مرداد و شهریور 1375 - شماره 67 (از صفحه 159 تا 167)
URL : http://www.noormags.com/view/Magazine/ViewPages.aspx?ArticleId=26523
عنوان مقاله: نقش آزاد اندیشی در تکوین تمدن اسلامی (9 صفحه)
نویسنده : حمزئیان، عظیم
چکیده :
کلمات کلیدی :
کیهان اندیشه » شماره 67 (صفحه 159)
تمدن اسلامی که لااقل از پایان فتوحات مسلمین، تا ظهور مغول، قلمرو اسلام را از لحاظ نظم اخلاقی، برتری سطح زندگی، سعهصدر و اجتناب نسبی از تعصب و توسعه و ترقی علم و ادب، طی قرنهای دراز، پیشاهنگ تمام دنیای متمدن و مربی فرهنگ عالم انسانیت نموده است، بدون شک یک دوره درخشان از تمدن انسانی است و آنچه فرهنگ و تمدن چهان امروز، بدان مدیون است، اگر از دینی که به یونان دارد، بیشتر نباشد، کمتر نیست.با این تفاوت که فرهنگ اسلامی دارای تأثیر معنوی است و به جذبه و معنویت آن هیچ نقصانی راه نیافته است. (1)
البته شک نیست که سهم اقوام و ملتهای گوناگونی را در توسعه این تمدن کوشش کردهاند، نمیتوان از نظر دور داشت، اما آنچه که این ترقیات و پیشرفتهای مادی را برای مسلمین میسر ساخت، در حقیقت همان اسلام بود که با تشویق مسلمین به علم و ترویج نشاط حیاتی، روح همکاری را جانشین تعصبات باستانی کرد.در مقابل رهبانیت کلیسا که ترک و انزوا را توصیه میکرد، با توصیه مسلمین به رعایت حد وسط در کارها، توسعه و تکامل صنعت و علوم انسانی را تسهیل نمود.
در دنیایی که اسلامبه آن وارد شد، روح تساهل و اعتدال در حال انزوا بود.مسیحیان آن روز، هر چه بیشتر علاقه خود را با علم و فلسفه، قطع کرده بودند.تعطیل فعالیت فلاسفه، به وسیله
کیهان اندیشه » شماره 67 (صفحه 160)
«ژوستی نین»، اعلام قطع ارتباط قریب الوقوع میان دنیای روم با تمدن و علم بود. (2)
در واقع توصیه و تشویق مؤکدی که اسلام در توجه به علم و علما میکرد، از اسباب عمده آشنایی مسلمین با فرهنگ و دانش ایرانی بود.آیات و روایات زیادی از قرآن کریم و کتب حدیث در تشویق و ارج و اهمیت علم آموزی آمده است.
بدین صورت بود که از گمنامترین خانوادها نامآورترین دانشمندان و متفکران، ادیبان، فیلسوفان و...بیرون آمدند. (3)
عامل دیگری که موجب پیروزیهای مسلمین و بالندگی آنها در زمینههای علمی گردید، روح تسامح و بیتعصبی بود.چنانچه مسلمین در هر کجا پا میگذشاند، مردم را به چشم انسان مینگریستند و ارزشهای انسانی و اجتماعی و تمدن آن جامعه را پاس میداشتند و اصل اغمض و گذشت و صحه گذاری را مورد توجه قرار میدادند و ملاک برتری را به تقوا میدانستند.این اصل تسامح و مسالمت قرنها، تمام جنبههای ادبیات، فلسفه و علوم را تحت ت.ثیر قرار داد.به طوری که متفکران و دانشمندان اسلامی، از یونانی، سریانی، پهلوی و سانسکریت کتابهایی را به عربی ترجمه کردند و فضای آموزش را باز گذاشتند و امثال بیرونی وابن سینا و رازی و...در زمینههای طب، فلسفه، ریاضی وعرفان از کتب یونانی و هندی و ایرانی، بهره گرفتند.هنگامی که ابو اسحاق -صابئی-که پژوهشگری غیر مسلمان بود، در گذشت، سید رضی، یکی از عالمان و شاعران نامدار شیعه، مرثیهای در مرگ او سرود و در پاسخ اعتراض عدهای گفت: (4) «من در سوگ یک پژوهشگر سوگوارم».
اسلام فرصتهای جدیدی برای پیوند نزدیک با دیگر ملتها به وجود آورد.این سخن که گویا علم و فلسفه مسلمانان یکباره به وجود آمد، هیچ وجهی ندارد.طبیعت زندگی عقلانی با چنین فرضی سازگار نیست.در عربستان نیز، همانند یونان، تفکر عقلانی تحت تأثیر عوامل تعدد مذهبی، اقتصادی، سیاسی و اجتماعی، شکل گرفت.
در صدر اسلام، مسلمانان، اهتمام خود را تنها صرف گسترش قدرت و اشاعه آئین اسلام نمودند.
چون از این کار فارغ شدند و صلح و آرامش نسبی حاکم شد، اندیشه عقلانی اوج گرفت و مسلمین به یادگیری مباحث و علوم دیگر بلاد، احساس نیاز کردند.از این پس بود که نهضت ترجمه آغاز شد.
در پایان قرن اول هجری، مترجمان سلامی کم کم چیزهایی را ترجمه کردند؛اما نهضت واقعی ترجمه از قرن سوم، یعنی تصر کلاسیک اسلام، به اوج خو رسید و تا پایان قرن پنجم ادامه یافت.البته در قرن ششم و هفتم به مترجمانی برمیخوریم، اما آنها از نظر اهمیت و مقام در مرتبهای پایینتر جای میگیرند.زیرا کاری را که چندان با اهمیّت باشد، ارائه نکردند. (5)
بنابراین مسلمانان بیش از سه قرن، مشغول ترجمه آثار علیم، فلسف، ادبی و مذهبی تمدن کهن بودند و از میراث انسانی بزرگی که سرچشمههای آن در شش زبان شناخته شده آن زمان، یعنی عبری، سریانی، فارسی، هندی، لاتینی و یونانی بود، برخوردار شدند.آنان مؤسسه علمی بیت الحکمه را برای جای دادن مترجمان و حفظ آثار آنان بنا نهادند و گروههایی را برای جستجوی کتابهای ارزشمند به ایران، هند و قسطنطنیه گسیل داشتند.برای آنکه اندیشههای مظبوط در زبانهای دیگر را، با امانت تمام به زبان عربی برگردانند، ترجمههای پیشین را دیگر بار ترجمه و یا تصحیح کردند.این ترجمههای گوناگون، سراغاز تحقیق و تتبع آنان بود.
کیهان اندیشه » شماره 67 (صفحه 161)
اولین کتابهای ترجمه شده در زمینههای طب، علوم زیستی و پس از آن، فلسفه بود.زیرا نخست باید زیست و پس زا آن به تعقل و تفکر پرداخت. (6)
از جمله عللی که موجب شدند مسلمانان به این امر مهم دست یازند، میتوان روحیه علم جوئی آنان و همچنین تساهل و تسامح آنان نیسبت به دست آوردهای علمی دیگران، نام برد.این روح تساهل و تسامح در صدر اسلام و قرون نخستین قویتر و مؤثرتر بوده است.این روحیه، نه فقط مناظرات کلامی و دینی را در قلمرو اسلام ممکن ساخت، بلکه سبب عمده تعاون اهل کتاب با مسلمانان در قلمرو اسلام گردید.اختلاف میان امت، در مواردی که اساس اسلام را تهدید نمیکرد، از سوی مسلمین یک رحمت تلقی میشد و مذاهب فقهی با همین دست آویز در کنار هم میزیستند-جز در مواردی نادر، مثل:شیعه و زیدیه که مذاهبشان دواعی سیاسی داشتند و امری مربوط به خلیفه و امام وقت بود-همانطوری که مذاهب کلامی نیز بر خلاف عالم مسیحی، بدون خونریزیهای تعصب- آمیز پدید آمد.
حدیث«ستفترق امتی..نیز در این مورد حاکی از روح تسامح اسلامی در اینگونهمسائل است.
به طوری که رویهم رفته قضاوتی را که«کنت دو گوبینو»در مورد رفعت و علو این حالت مسلمین دارد، مورد تصدیق و تأیید تاریخاسلام و گذشته مسلمین است.وی میگوید:
«اگر اعتقاد مذهبی را از ضرورت سیای جدا کنند، هیچ دیانتی تسامح جوتر و شاید بیتعصبتر از اسالم وجودندارد.» (7)
در واقع هیم تسامح وعدم تعصب بود، که در سالام، بیناقوام و امتهای گوناگون، تعاون و تعاضدی را که لازمه پیشرفت تمدن واقعی است، به وجود آورد و همزیستی مسالمتآمیز عناصر نامتجانس را ممکن ساخت. (8)
بدین گونه مسلمین تمدنی را به وجود آوردند که وارث فرهنگ شرق و غرب شد.این تمدن، نه تقلید کننده صرف از فرهنگهای سابق بود، و نه ادامه دهنه محض راه آنها؛بلکه ترکیب کننده و تکمیل سازنده بود.
البته جماعی که فرهنگ اسلامی را بدین حد رسانیدند، از عرب نبودند.بلکه، همانطوری که ابن خلدون میگوید از عجم، یعنی مسلمانان غیر عرب، بودند. (9)
در ان ایام با وجود سوء ظنی که عامه مسلمین، خصوصا فقیها و زاهدان، نسبت به منطق فلسفه و کلام، اظهار میکردند، این علوم مرود توجه و نظر مسلمانان قرار داشتند.جلسات مباحثه و مناظره بسیاری تشکیل میشد و هر کدام از گروهها به بیان نظر خود میپرداخت.این ایرادات واشکالات و همچنین چاره جوئیهایی که مسلمین در پی آن بودند، موجب بسط و گسترش دامنه مباحث و غنای فکری مسلمانانگشت، بدین سبب بود که در آن ایام مسلمانان، بر اروپائیان در ژرف اندیشی و دقت نظر در مسائل فلسفی، فکری و علمی، پیشی گرفتند وتأثیرات زیادی بر فرهنگ اروپائیان گذاشتند (10) آثار ابنی سینا، ابن رشد، فارابی و... دیگر دانشمندان و فیلسوفان مسلمان به زبانهای بیگانه ترجمه شد و مرود استفاده فیلسوفان و متفکران در قرون وسطی قرار گرفت.ازاین رو ما معتقدیم که«عظمت اعجاب آور مسلمین نه از آن جهت است که در برههای از زمان حکمران جهان بودهاند، زیرا جهان حکمرانان و فاتحان بسیار به خود دیده است که چند صباحی خود را به زور بر دیگران تحمیل کردهاند و طولی نکشیده است که
کیهان اندیشه » شماره 67 (صفحه 162)
همانند کف روی آب محو و نابود شدهاند، بلکه از آن جهت است که نهضت و تحولی در پهنه گیتی به وجود آوردهاند و تمدنی عظیم و با شکوه بنا کردهاند که چندین قرن ادامه یافته و مشعلدار بشر بوده است و اکنون نیز یکی از حلقههای تمدن بشر به شمار میآید (11)
در آن دوران مسلمانان در علوم، صنایع، فلیفه، هنر، اخلاق و نظامات عالی اجتماعی بر همه جهانیان برتری داشتند و دیگران از خرمن فیض آنها توشه برمیگرفتند.
به اعتراف محققین، مستشرقین و فیلسوفان تاریخ تمدن، نظیر گوستاو لوبون و ویل دورانت، تمدن غربی بیش از هر چیزی ا زتمدن اسالمی مایه گرفتهاست. (12)
اما اکنون، پس از گذشت قرنها که به آن دوران نظر میافکنیم، در مییابیم که این چراغ مدتهاست که خاموش شده است.به طور طبیعی این سؤال پیش میآید که چطور مسلمانان پس از آن همه پیشروی در علوم و معارف و صنایع و نظامات، به قهقرا برگشتند؟مسؤول این قهقرا کیست؟و یا چیست؟آیا افراد بودهاند یا جریانات و یا هر دوی آنها؟
البته عوامل زیادی برای این امر برمیشمارند.
به طور کلی این عوامل را به دو دسته:عوامل مربوط به داخل حوزه اسلام، و عوامل بیگانه تقسیم میکنند و عوامل داخل حوزه اسلام به نوبه خود به دو دسته:مسلمانان و دستورات دین اسلام تقسیم میشود.
ما در این بحث میخواهیم به یک عامل که تأثیر بسیاری در ین امر داشته و در همه دورانها، نقش شگرفی در عظمت و انحطاط مسلمین، ایفا نموده است، اشاره نماییم.به گمان نگارنده، یکی از عوامل مهمانحطا طمسلمین در دورهها یبعد، فاصلهای بوده است که آنها از تعقل و تفکر و کنجکاوی منطقی و فلسفی گرفتهاند.پرداختن به مسائل فکری و تفکرات منطقی اسنان را از جزمیت و یکسو نگری در اعتقادات خارج میکند و روحیهای باز و همراه با متانت به آدمی میبخشد.از نظر فیلسوف، دیگران هم در این جهان از حق حیات و زندگی برخوردارند و در این امر با خود او در یک درجه مساوی بسر میبرند.
آنها به همان اندازه که ما به عقاید خود احترام میگذاریم و به خود حق میدهیم تا مطلب خود را بگوییم، برای عقاید خود ودیگران احترام قائلند و حق اظهار نظر را به همه میدهند.از این رو راه مقابله با آنها، رد و یا انکار نیست، بلکه به توسعه دیدگاهها، افزایش اطلاعات از یک سو و شناخت و ارزیابی منطقی مطالب و نظرات آنها از سوی دیگر، بستگی دارد و این امر است که موجب بروز روحیه تسامح در انسان میشود، ضمن آنکه بحث و تحقیق و انتقاد در مورد آراء مخالفان، روحیه آزادیخواهی،
کیهان اندیشه » شماره 67 (صفحه 163)
صراحت لهجه و شهامت بیان و گفتار را در انسان تقویت میکند.
بررسی تاریخ مسلمانان در قرون اولیه هجرت پیامبر اسلام(ص)، آشکار میسازد که، مسلمین در قرون اولیه، در اوج ترقی و رشد بودهاند.همزمان با تأسیس مدارس نظامیه و در ادامه آن، با تاخت تاز شدید به تفکر فلسفی و اندیشههای آزادیخواهانه فکری و همچنین مباحث کلامی(کلام عقلی) دوران عظمت مسلمانان، رو به افول نهاد.
مدارس نظامیه با وسعیت که اشتند، تأثیرات گستردهای بر علم وفرهنگ و ادب ایرانیان گذاشتند.البته خدماتی را هم که به علم و فرهنگ این مرز و بوم کردهاند، نمیتوان نادیده گرفت.اما در توجه به بعضی از رشتههای علمی افراط نمودند و در مقابل به بعضی از دیگر شاخههای علوم، بیتوجهی کردند
علاوه بر این امور، با فلسفه و آزادی افکار و عقاید مخالفت ورزیدند.علما و دانشمندان زیادی در این مدارس تربیت شدند که گوی سبقت را در شدمشنی آشکار و عامدانه با فلسفه و اندیشههای آزاد، از دیگران ربودند. (13) همچنین مذهب حقه جعفری در سایه تأسیس این مدارس و تلاشهای بنیانگذار آن، تت الشعاع مذهب حنفی قرار گرفت و آتش اختلاف میان گروههای مسلمان، شعلهور شد.
روشی که مدارس نظامیه در تأیید آراء بانی خود در پیش گرفتند، نتیجهای جز ایجاد تشتت و تفرقه میان مذاهب اربعه و فرقههای شیعه، به بار نیاورد.
چنانچه اگر به منابع تاریخ مراجعه کنیم، میبینیم مبارزات شدید میان فرقهها به طور معملو از حد مجادلات علمی بین علما و فقها تجاوز نموده، به تحزب و دستهبندی و زد و خورد و کشتارهای بیرحمانه منجر شده است.در صورتی که اگر خواجه نظام الملک از طریق نظام و سیاسی وارد مبارزه با این گروهها شده بود، نه تنها اینگونه مجادلات مذهبی و کشمکشهای فرقهای در میان مردم رواج نمییافت، بلکه امکان آن بود که با قدرت سیاسی و نفوذ فوق العادها یکه در دستگاه پادشاهان سلجوقی و خلفای عباسی داشت، موجبات رفاه و آسایش فکری را در این قلمرو وسیع فراهم سازد.ولی چه سود که برنامه غیر از این بود و در نتیه مجادلات مذهبی، کار اختلاف و جدایی میان پیروان مذاهب به جایی رسیده بود که ابن کثیر، ملاقات اهل سنت و روافض(شیعیان)و هم غذا شدن آنها به سال 488 را از جمله رویدادهای مهم به شمار آورده و در حوادث تاریخی آن سال ذکر کرده است. (14)
مجالس وعظ نظامیه با آن همه زرق و برقها، جز شعلهور ساختن آتش کینه مردم و نفی مخالفان، خصوصا شیعه اثنی عشری و اسماعیلیه، و کوشش در پیشبرد مقاصد سیاسی اثر دیگری نداشت.چنین مسائلی مردم را آنچنان سست عنصر و ظاهر بین کرده بود که با هر بادی از جای به در میشدند به هر ندایی، صواب یا خطا، پاسخ میدادند.
در سال 486 ه ق به هنگام وعظ اردشیر عبادی در نظامیه بغداد، چنان مردم تحت تأثیر قرار گرفتند که حیاط مدرسه، رواقها، غرفهها، روی بامها و اطراف مدرسه از انبوه شنوندگان زن و مرد موج میزد.فقیه واعظ را صاحب کرامات شمردند و در مجلسش از شدت زاری از هوش رفتند و بر دست او توبه کردند.ولی به محض آنکه سخنانش با مخالفت بعضی از فقها مواجه شد، او را به خروج از بغداد محکومکردند و از آن انبوه شیفتگان وعظ او، کسی نبود که به یاریش برخیزد. (15)
این حکم در مورد بسیاری از وعاظ جاری بود و در روزگاری که دنیای اسلام از جانب شرق مورد
کیهان اندیشه » شماره 67 (صفحه 164)
تجاوز مغولان خون آشام و از جانب غرب دریر جنگ با مسیحیان صلیبی بود، و مسلمانان، از هر فرقه و طریقهای، بیش از هر چیز به اتحاد و اتفاق نیاز داشتند، همه چیز را فراموش کرده و با ترجیح مذهب خویش و تقبیح آرا و عقاید یکدیگر میپرداختند. (16)
بدین ترتیب مباحث فلسفی از نظرگاه علما و دانشمندان مخفی ماند، و پس از دوران سلجوفیان، حمله مغول و اوضاع آشفته آن دوره، د رروحیات تمام اقشار جامعه و همچنین دانشمندان تأثیر بسزایی گذاشت.اطمینان مردم به کلی از بین رفت، نومیدی و یأس همه جا را فرا گرفت؛ناپایداری روزگار در مغز همه رسوخ کرد.تملق، چاپلوسی از امیران و ظالمان در همه جا رایج شد و صراحت لهجه و شهامت گفتار و بیان به کلی از بین رفت.گوشهگیری و خاموشی و تسلیم به قضا و قدر الهی بودن، دستور صالحان آن دوران شد.تصوف در این دوره بسیار رشد پیدا کرد.د راین قرون و تا حدی قرنهای بعد، دیگر عرفان یک نیروی زنده نبود، بلکه به وسیلهای برای فراز از واقعیتهای تلخ زندگی، تنزل یافته بود.البته همه عرفا واقع گریز نبودند، اما در نظر تعداد بسیاری از آنها علاقه به امور دنیوی در درجه دوم اهمیت قرار داشت و چیزی که آنها را به خود جلب م کرد، پرداختن به ظواهر اعمال عارفانه بود.
تأثیر روز افزون آموزههای عرفانی آن شد که تودهها ایمان به استفاده از عقل را از دست دادند و آن را نیروی شیطانی دانستند که بکفر و الحاد میانجامد.از اینرو بود که عقل آماج حمله و حتی ریشخند، شد.عقیده داشتند که عقل با حقایق دینی بیگانه است و موجب تحریف و حتی دگرگونی در آن حقایق میشود. (107)
در نتیجه به کلیه حوزهها یدانش توجه اندکی میشد و یافتهها یآن را به درستی درک و ارزیابی نم کردند.علم را به بهانه آنکه ما ماده گرائی میانجامد، بیاعتبار میدانستند و با فلسفه مخالفت ورزیدند.زیرا ورود عقل به دروازهها یمعرف الهی ممنوع بود.نه تنها فتکر علمی در این دوران نادر بود، بلکه فعالیت فلسفی مایهداری نیز در این دوره صورت نگرفت.
در دورههای قبل متفکران نامآوری زندگی میکردند که سهم شایانی در افزایش دانش بشری داشتند و این به دلیل فضای مناسبی بود که دولتهای اسلامی برای اشتغالات فکری به وجود آورده بودند.اما در این دوره از شرق و غرب عالم اسلام، نمیتوان به اندیشه تازه و بدیعی برخورد کرد.
فلسفه به آب و خاک و هوایی احتیاج دارد که رشد کند و دامن گسترد و در جایی که اوضاع و احوال جامعه چنان است که نه اک مناسب وجود دارد و نه آب و هوای دخور، هیچ فعالیتی که بتوان آن را فعالیت نقادانه و فکری نامید، مشاهده نمیشود. (18)
نتیجه آنکه، یکی از عوامل مهم سقوط و انحطاط مسلمین و عقب ماندگی آنها از قافله تمدن، فاصله گرفتن از تعقل و تفکر آزاد فکری وفلسفی بوده است.برای رفع این مانع، باید حرکتی نو آغاز شود و روحیه تعمق و ژرف اندیشی، جای ساده انگاری و سطحی نگری را بگیرد.
البته لازم به ذکر است که ر دوره معاصر، تحولی در کشورهای مصر، جنوب و جنوب شرقی آسیا، هند، پاکستان و اندونزی، توسط افراد مختلفی از جمله شیخ محمد عبده، اقبال لاهوری، و دیگر متفکران و اندیشمندان پدید آمده است که شاید بتوان بر آن نام«رنسانس»نهاد.
کیهان اندیشه » شماره 67 (صفحه 165)
در تعدادی از این رخدادها، سهم مسائل و مبانی فکری و فلسفی، اندک بوده است، اما همه اینها به نوبه خود، از پشتوانههای فکری نیرومندی برخوردار بودهاند.شاید سرعت و نفوذ حرکت این مصلحان را بتوان به همین امر مربوط دانست.
انقلاب اسلامی یاران، در کشور ما به سیر این مباحث رونق تازهای داده و شرایط تازهای برای رشد آن فراهم نموده است.نکته مهم در تمامی این حرکتها و نهضتها آن است که یکباره و بدون سابقه به وجود نیامدهاند.در هر حرکتی علاوه بر انسانهایی که دست اندر کار امور فیزیکی آن هستند، انسانهای دیگری نیز وجود دارند که بنیادهای فکری مبانی نظری و ایدئولوژیکی آن را میسازند.ساله تلاش فکری لازم است تا ساختار فکری و منطقی و اعتقادی یک نهضت پایهریز گردد.البته ما منکر این امر نیستیم که ممکن است بدون چنین بنیادهایی، حکتهایی انجام پذیرد، اما صحبت ما بر دوام و پویای یو بقای یک نهضت است.امروز، انقلابی سراغ ناریم که از این قاعده مستثنی باشد.حتی پیشرفت علمی، فرهنگی، اقتصادی، که رنسانس نام گرفته است، از پشتوانه فکری فیلسوفان و متفکرانی چون دکارت، جان لاک و...برخوردار بوده است و اگر شرایط فکری برای چنین امری مساعد نمیبود، شاید بدین گستردگی به وقوع نمیپیوست.
به هر تقدیر افکار خوب، منشأ اعمال خوب میشوند واعمال خوب نیز میتوانند منجر به پیدایش افکار خوب گردند.به قولی«فلاسفه از سویی علتند و از سوی دیگر معلول، یعنی معلول افکار جامعه خود هستند و اگر بخت یار آنها بوده باشد، علت بوجود آمدن افکار و عقاید نسلهای پس از خود هستند.»
تذکر نکتهای در اینجا لازم است، مواردی که تا بدینجا ذکر نمودیم، در دورهای از برهههای تاریخ مسلمین، رخ داده است، که اهل سنّت رهبری جامعه را به عهده داشتهاند، اما گروه شیعه که در اقلیت بوده است از نظر پذیرش مسائل فکری و عقلی جایگاه دیگری دارد.مسلمانان شیعه به واسطه روح عقلگرایی حاکم بر این مذهب، با تفکر فلسفی آشنایی بیشتری دارند و راز این مطلب با رجوع به احادیث آشکار میشود.
احادیث شیعه، برخلاف احادیث اهل سنت، مشتمل بر یک سلسله احادیثی است که در آنها مسائل ما بعد الطبیعی، بطور منطقی، مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفته و مسائل مختلفی در مورد قضاء و قدر، روح انسان، کتاب، میزان، صراط و...به طور گسترده مطرح شده است و در مورد آنها تجیه و تحلیل و استدلال به عمل آمده است، خصوصا کتاب نهج البلاغه، که از نابع مهم در این مورد بشمار میرود. (19)
پروفسور هنانری کربن در این مورد میگوید (20) :«نهج البلاغه را میتوان به عنوان یکی از مهمترین منابع اصول عقاید دانست که از طرف متفکران شیعه تعلیم شده است.فلسفه سیمی مخصوص خود را از این منابع، اتخاذ کرده است.»
احمد امین مصری در کتاب خود میگوید (21) :
«اساسا فلسفه به شیعه رواج داشته، فلسفه، رونق گرفته است، انند:دوره فاطمیان مصر و آل بویه.حتی در عصر اخیر هم عنایت جهان تشیع به مباحث عقلی بیش از تسنن است.سید جمال الدین اسد آبادی که تمایل شیعی داشت، وقتی به
کیهان اندیشه » شماره 67 (صفحه 166)
مصر آمد یک نهضت فلسفی به وجود آورد.»
این شیوه تفکر و نگرش نسبت به مسائل عقلی در میان شیعیان موجب گشت که روحیه عقلگرائی در جهان تشیع باقی بماند، «اما آنچه موجب تأسف است، این است که در قرون اخیر، شیوه فکری اهل حدیث، از مسلمانان عامه، در میان شیعه هم رسوخ پیدا کرد.عدهای پیدا شدند که هر گونه تعمق و تفکر در معارف الهی را بدعت و ضلالت شمردند، در صورتی که بدون شک این نوعی انحراف از سیره پاک پیشوایان این مذهب است.البته آنچه در شیعه پدید آمد، در مرحله اول آنکه عمومیت نداشت، و دوم آنکه به آن درجه شدید نبود.با تذکر این نکته که نمیتوانست آن عمومیت و شدت را که در میان عامه داشت، دارا باشد، اما کم و بیش تا آن اندازه که آزار اهل تحقیق و تفکر را فراهمآورد، وجود داشته و دارد.» (22) رگههایی از اندیشههای مخالفت با تفکر فلسفی هنوز هم در میان شیعیان موجود است.البته آن تلاشهای مخالف تفکر، که عمده جریان آن را نهضت اخباریگری تشکیل میداد، نتوانست در برابر حملات مخالفنی و تلاش مستمر آنان، مقاومت نماید وبا همین تلاشها بود که چراغ تفکر و تعمق و ژرف اندیشی در میان شیعیان هنوز هم باقی مانده است و دشمنان دین را در راه ربودن هویت اصیل مسلمانان، دچار مشکل کرده است.
نگارنده بنا ندارد تا در این مقال، ثمرات و اثرات روانی، اجتماعی و...اشتغال به تفکر و تعمق را بیان نماید، بلکه بر این امر تأکید دارد که از عوامل مهم انحطاط مسلمین دوری و کناره گیری آنان-چه به صور اختیاری و یا اجبار-از تفکر و ژرف اندیشی فلسفی بوده است.
نکته دیگر یکه توجه به این امر را بیشتر میکند، رشد صنعت و تکنولوژی، در عصر حاضر است.مدتی است که از دوران صنعت و تکنولوژی د رجهان مغرب زمین میگذرد و با گذشت زمان وسایل و امکانات علمی و فرهنگی از سادگی به پیچیدگی رفته است و ما که از عواقب و اثرات آن مصون نبوده و نیستیم، جا دارد به تفکر و اندیشه پیش از عمل، بها دهیم.زیرا در حال حاضر شرط اقدام به هر کاری، تفکر و تعمق در باره آن است.
پیچیدگیهای موجود در دنیای امروز، دیگر تلقی عملگرایانه و همراه با آزمایش و خطا را نمیپذیرد.دنیای غرب نیز که در آغاز پیشرفت علمی و فرهنگی خود، از نوعی تفکر فلسفی و تئوری سازیهای فکری گریزان بود، چند دهههای است که دوباره به آن روی نموده است.این رویکرد د سالهای اخیر در ساختار فرهنگ، تعلیم و تربیت، اقتصاد و علوم دیگر تأثیرات بسیاری گذاشته است. (23)
اگر نظر برخی از مورخین مانند«توین بی»را بپذیریم که به حیات و مرگ تمدنها قائل هستند، بحث از عظمت و انحطاط مسلمین به عنوان بحثی مستقل و فتکیک شده از علل و عوامل تشکیل دهنده تمدن اسلامی، بحثی بیهوده است. (24) از این نظر لزومی ندارد که شخص و یا ملت و جریانی را مسؤول انحطاط مسلمین بداینم.نابودی تمدن اسلامی، مانند هر تمدن دیگر و بلکه هر پدیده زنده دیگر از قبیل سر رسیدن اجل طبیعی و یا غیر طبیعی است که به هر ا لدیر یا زود فرا میرسد.تمدن اسلامی زائیده شد، رشد کرد و جوان شد و به پیری رسید و سپس مرد و آرزوی بازگشت آن چیزی شبیه آرزوی بازگشت مردگان است.اما اگر به این مسأله معتقد نباشیم، بحث و نتیجه همان است که اشاره شد.
کیهان اندیشه » شماره 67 (صفحه 167)
یادداشتها
(1)-زرین کوب، عبد الحسین، کارنامه اسلام، امیر کبیر، تهران، ص 12.
(2)-همان مأخذ، ص 12.
(3)-حکیمی، محمد رضا، دانش مسلمین، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، ص 49.
(4)-همان مأخذ، ص 50.
(5)-مدکور، ابراهیم، اسماعیل سعادت، تاریخچه ترجمه، از مجموعه مقالات«درباره ترجمه»، ص 82.
(6)-مدکور، ابراهیم، نهضت ترجمه د جهان اسلام، اسماعیل سعادت، صص 81، 80.
(7)-کنت دو گوبینو.
(8)-زرین کوب، عبد الحسین، کارنامه اسلام، ص 25 و 24.
(9)-عبد الرحمن ابن خلدون در این باره میگوید:حملة العلم اکثرهم العجم.
(10)-مطهری، مرتضی، انسان و سرنوشت، مقدمه، ص شش.
(11)-همان مأخذ.
(12)-همان مأخذ، ص هشت.
(13)-دانشمندانی نظیر غزالی و ابن غیلان دمشقی را میتوان در این زمینه نام برد.
(14)-عماد الدین ابو الفداء اسماعیل ابن عمر دمشقی معروف به ابن کثیر، بدایه، ص 14/149.
(15)-ابن کثیر، بدایه، وعاظ نظامیه بغداد، مطبعه استقامت، قاهره، 1258، ص 12/150.
(16)-کسائی، نور اللّه، مدارس نظامیه و تأثیرات علمی و اجتماعی آن، ص 289.
(17)-قادر، س.ا.، انحطاط عالم اسلام، حسن انوشه، نقل از تاریخ فلسفه در اسلام، میان شریف، ج 4 ص 18.
(18)-همان مأخذ، ص 18 و 17.
(19)-طباطبائی، علامه سید محمد حسین، شیعه در اسلام چاپ اول، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، ص 59 و 58.
(20)-کربن، هانری، تاریخ فلسفه اسلامی، مبشری، چاپ اول، امیر کبیر، تهران، ص 38.
(21)-امین احمد، ظهر الاسلام، نقل از مقدمه اصول فلسفه و روش رئالیسم، ج 5 شهید مطهری(مجموعه آثار 6)
(22)-مرتضی مطهری، اصول فلسفه و روش رئالیسم، مقدمه، ج 5، ص 18(مجموعه آثار 6).
(23)-همانطور که میدانید از دهه 1960 در غرب تحولی رخ داده است و دانشمندان و علما با مسائل فکری و نظری توجه بسیاری نمودهاند این تحول در دهههای بعد در علوم دیگر تأثیر گذاشت.
(24)-مرتضی مطهری، انسان و سرنوشت، مقدمه، ص 8.P}
پایان مقاله