خسته بودم.

خستگی دو گونه است یکبار بعد از انجام کارهایی که علاقه داری خسته هستی و یک بار خسته گی بعد از کارهای غیر مورد علاقه ات است. پس از هر دو نمونه ی این خستگی خوابیدن مزه می دهد.امروزکارهایم بسیار زیاد بود. ولی خوشبختانه آنها را انجام داده و شب مهیای رفتن به فراش و کفه ی مرگ را زمین نهادن بودم که صدایی از قسمت کتابخانه ام به گوش آمد. چون به علت کوچک بودن خانه ی جدیدی که گرفته ایم کتابها گاهی روی هم انباشته می گردند خانم خانه چشم ما رو دور دیده ، چند تا از کتابهایی را که این ایام بیشتر مورد رجوعم هست و در این طرف اطاق گذاشته ام به کنار قفسه های کتاب برده و ارتفاع کتابهای روی هم برج ایفل را در ذهن می آورد که البته به واسطه کج بودن این برج کتابی بهتر است اسم برج کج و معوج کذایی ایتالیا را بر این بنهیم. صدایی که آمد همان صدای فرو ریختن برج بود. از ریختن کتابها قلبم درد می گیرد چون این غذاهای روحانی، محترم هستند.موقعی که مرتب شدند از فرط خستگی همانجا کنار دیوار در حال نشسته به خواب می روم.
صحرای قیامت است و مردمان آماده رفته به سمت موازین و مرحله حساب هستند.با اینکه آفتابی در کار نیست ولی صحرا روشن است. عرصه قیامت مربوط به عمل است و قضیه ی تفتیش عقاید در همان برزخ انجام گرفته است که من مات قامت قیامته.مردم غالبا در خود گمند و هر کس به کار خودش مشغول است.چند تا از این فرشته ها – که ظاهر لباسشان نشان می دهد جزو سازمان شهرداری قیامت هستند- در حال رفت و آمدند.ندرتا می توان جمع های چند نفره را هم مشاهده کرد که محفل های نیمه دوستانه ای تشکیل داده اند و بیشتر بحث هایشان بر روی مباحث عقیدتی است. چون در حال آماده کردن جواب برای موقعی هستند که نوبت به آنها برسد.علی الخصوص که ما از فاصله دور برخی را می بینیم که در محل میزان" توانایی اجابت صحیح سوالات فرشتگان را ندارند و کشان کشان در حالی که به شدت ناله و زاری می کنند به سوی آتش برده می شوند. من اما چندان پریشان نیستم. چون در دار دنیا سعی کرده بودم عقایدم را صرفا به جهت تولد در یک خانواده و عشیره ی شیعه به حق ندانم و به دنبال حقانیت مستدل آن باشم. از این جهت خیل فرقه ها و مذاهب و ادیان متفاوت در قیامت که یا مطلقا منحرفند یا به انحراف کشیده شده اند نه تنها وحشتی در من ایجاد نمی کند بلکه همین بر حقانیت مذهب مورد عقیده ی بنده- که شیعه ی دوازده امامی باشد- بیشتر دلالت دارد. مشکل من در زمینه نداشتن اعمال و طاعات درست و حسابی است که البته در این زمینه هم از تمام وجودم چشم پوشیده ام و امیدوار به فضل الهی هستم. انسان وقتی بر شخص کریم وارد می شود خوب نیست زاد و توشه داشته باشد لذا من هم از دست اعمال خودم مایوسم و در یاس و نومیدی نسبت به عمل راحتی خوابیده است. فی الیأس راحه.
از طرف دیگر با تمام ناقابلیت خود امید به شفاعت شدن توسط پیغمبر مکرم دینمان و اهل بیتش دارم چه اینکه شفاعت برای اهل کبائر ذخیره ی خوبی است.بضاعت نیاوردم الا امید. با این توجیهات دل خودم را خوش و خرم کرده و با دل قرصی تام و تمام مشغول تفرج در صحرای قیامت هستم و از صف مردم خارج شده و می بینم هنوز خیلی وقت مانده تا نوبت من برسد. در حال گشت و گذار هستم که جمعیتی اندک را می بینم و در حال بحث و حتی مشاجره. قیافه هایشان اندکی آشناست. نزدیک تر رفتم.یکی از فرشته ها مانع می شود و می گوید تو حق نداری به سمت این جمعیت بروی چون در بین آنها برخی افراد فاسد العقیده وجود دارد. من کارتی را که پس از سوال و جواب شب اول قبر که مهر شیعه بودن هم بر روی آن درج شده بود از جیب داخلی قبایم در آورده و نشانش دادم و با تکبر و تبختر گفتم من که فاسد العقیده نیستم؟ گفت من هم می دانم. چون از قیافه ی تو و باقی شیعیان می توان صحت عقیده و جان سالم به در بردنشان از درکات برزخ را فهمید که یعرف المجرمون بسیماهم و ایضا غیرهم بصداهم و بسیماهم. یک لحظه فکر کردم باید این فرشته کارمند صدا و سیمای قیامت باشد که مدام از سیما و صدا می گوید که نهیبی مرا به خود آورد. یک فرشته ی بزرگتر-که گویا مافوق این فرشته ی فعلی است - نزدیک آمده و چشم غره ای به فرشته اولی رفته و او را دور می کند. و سپس به من هم گفت جناب آقا! رفتن شما به سمت انسان های منحرف باعث می شود که تقلب بازی راه بیفتد و اینها عقاید صحیح را از شما شنیده و ارائه دهند و باعث دردسر ما در موقع حسابرسی شوند. خداوند هم عادل است و از تقلب بدش می آید. با گفتن کلمه ی تقلب یاد دوره ی دبیرستان می افتم که گاهی تقلب می کردیم!.یک نفر از همان جماعت منحرف از همانجا با صدای بلند می گوید اگر خدا از تقلب و تبعیض بدش می آید پس چرا تعدادی از شیعیان گناهکار را-به واسطه ی شفاعت- (خودم دیدم) به سمت بهشت بردند و دسته های زیادی از غیر شیعیان گناهکار را به سمت جهنم؟ اصلا چرا همین نجفی اینطور ویلان و سرگردان هر کجا دلش می خواهد می رود بعد ماها اجازه ی قدم از قدم برداشتن نداریم؟ با اعتراضات این معترض غوغایی در اطراف ما به پا می شود.خود فرشته ی مافوق هم رنگی به رخساره اش نمی ماند و گویا می خواهد به رییسش گزارش بدهد که من دستش را گرفته می گویم به عمامه ات قسم اگر بگذارم بروی.من خودم قضیه را حل می کنم. فقط تو اجازه بده من به میان آن جمع بروم و تا موقع رسیدن نوبتم، کمی با آنها اختلاط کنم. جواب آن نادان که شفاعت را با تبعیض یکی دانسته بود بدهم و در ضمن آن شخصی که چهره اش آشنا می نماید را هم از نزدیک ببینم.
فرشته که خودش هم درمانده شده مثل برخی از کادری های نیروهای مسلح جمهوری اسلامی در عالم دنیا گویی رشوه ای بر کف دستش نهاده ای که می رود و گویی هیچ اتفاقی نیفتاده.من در اینحا صحت قول خداوند را که در قرآن فرموده بود فرشته ها نمی فهمند! می فهمم. چون این فرشته می توانست از نیروی ویژه و ضد شورش استمداد کرده و با گازهای اشک آور این هیاهو را بخواباند. به سمت اجتماع مذکور می روم .نزدیکتر شده که دوستم خلیل را می بینم.تعجب می کنم. نزدیک رفته و با او روبوسی کرده؛ می گویم تو که شیعه بودی و الان هم پیشانی سفیدت حاکی از عاقبت به خیری بوده چرا در میان این جماعت منحرف هستی؟ همین که کلمه ی "منحرف" را می گویم اینها غضبناک شده و بخصوص همان معترض فضول قصد حمله دارد. خلیل مانع شده و می گوید بله. همانطور که گفتی من از درکات و گردنه های برزخ و قبر سالم رد شدم. ولی علتی که در اینجا و در بین اینها هستم این است که اینها با اینکه در قبر و برزخ مردود شده اند ولی باز هم زبانشان باز است و نسبت به برخی قضاوت ها اعتراض دارند. خودت هم دیدی که نسبت به اصل اصیل شفاعت اعتراض می کرد.من چون در حوزه ی علمیه-خودت هم به یاد داری- علاقه ی زیادی به مباحث عقیدتی و امامت داشتم در اینجا برای قانع کردن این چند نفر فرستاده شده ام و الا زنبیل من هم داخل صف است تا نوبتم برسد. در سایر اجتماعات پراکنده ای هم که می بینی بعضا تعدادی از شیعیان صاحب نظر را فرستاده اند تا معترضان را ساکت ککند.البته با دلیل و برهان. تا هنگامی که نوبت حسابرسی معترضان شد آنها خود بدون حسابرسی اقرار به فساد خود کنند و کفی بانفسهم الیوم حسابا.
کمی روشن می شوم.خلیل با استدلال برای آن سنی منحرف اثبات می کند که شفاعت مسئله ای است معقول و عین عدل الهی، و هیچ ربطی به تبعیض و ظلم ندارد.معترض منحرف و باقی همراهانش قانع شده و سر به زیر انداخته و چهره ی کدر و سیاه و برافروخته شان سیاهتر می شود.به همراه دوستم خلیل آقای لاری از جمع آنها خارج شده و به سمت محل و جای خود می رویم. در یک لحظه فکری شیطانی به ذهنم خطور می کند. می گویم خلیل؟ می گوید بله؟ می گویم قیافه ماها در اینجا مثل این فرشته هاست.ما عمامه داریم و اینها هم عمامه دارند.صورت اینها کدر و سیاه نیست و صورت ما شیعیان هم-چنانکه در دار دنیا و در دعای ندبه خوانده بودیم و الان می بینیم- سفید ونورانی است. بیا کمی ظاهر سازی کنیم و خود را به شکل فرشته ها در بیاوریم و تا موقعی که نوبتمان می رسد در این بیابان لا یتناهی گردش کنیم نوبت ماها که خیلی مانده و من فکر می کنم حتی تا ظهر هم نوبت حساب ما نرسد. تا ظهر هم طبق حساب اینجا؛ به حساب سالهای دنیوی باید ده بیست سالی وقت مانده باشد.خلیل که انسانی محجوب به حیاست و گویا نمی خواهد دل مرا بشکند با اکراه قبول می کند.کمی سفیداب سرخاب تهیه کرده و شبیه فرشته ها می شویم! برای اینکه با خلیل شوخی کنم می گویم خلیلا! شیعیان در این روز بر مقاماتی که در قبر کسب کرده اند افزوده می شود ولی من و تو سقوط کرده ایم. چون فرشته شده ایم و مقام انسان شیعه از فرشته بالاتر است.خنده ای تصنعی بر لبان خلیل نقش می بندد و به راه خود ادامه می دهیم.
به یک جماعت سه نفره می رسیم که چهره هایشان حاکی از شیعه بودن می کند. ولی به احترام ما دو فرشته-که از کارگزاران جعلی قیامت هستیم - تأدب کرده و بفرماییدی می گویند. ما هم که سرمان برای بحث درد می کند وارد بحث آنها می شویم.یکی از این سه نفر اهل سمنان است و نورانیت بیشتر قیافه اش حاکی از این است که تا به حال مقامات اخروی او از دو نفر دیگر بیشتر بوده.بحثشان درباره ی اعمال مخرب عقیده است. من از این بحث تعجب می کنم چون تا به حال فکر می کردم هر که عقیده ی سالم از برزخ آورده در اینجا هم لزوما با عقیده ی سالم می گذرد هر چند ممکن است بخاطر برخی اعمال اندکی دچار گرفتاری و عذاب شوند که آن را هم با توکل به یاس از خود و حسن ظن به خدا و امام زمان و حضرت علی حل کنند. با دقت بیشتری به حرفهایشان گوش می دهم. بخصوص جنبه ی خوف این سمنانی نورانی بیشتر است. تعجبم بیشتر می شود....
پایان قسمت اول
( در ادامه ی خواب ، محی الدین ابن عربی هم زیارت شد که گزارشش خواهد آمد)