افزون بر شصت سال است که بر سجاده ی ارشاد و شیخی تکیه زده، عادتش بر انزوا و عزلت تعلق گرفته و رسمش بر خروج از محل اعتکاف در غیر جمعه بود.

روزی -که جمعه باشد- در محراب عبادت و ذکر بنشسته که در دلش خطور می کند بیرون رود. از اینکه این خطور ذهنی مساوی تخطی از عادت همیشگی اش است ناراحت می شود ولی چاره ندارد.

بیرون می رود و بر مرکبش سوار شده و نمی داند کجا باید رفت. بی هدف آن را می راند تا مرکب هر کجا که خدا خواهد وی را ببرد. او را از شهر بیرون برد و به سمت خرابه ای رفت و آنجا ایستاد.

شیخ پیاده گشت و وارد خرابه شد. شخصی دید در کنجی نشسته و سر در جیب تفکر نهان کرده، مدتی درنگ کرد تا سر برآورد. جوانی بود با هیبت.

چون او شیخ را بدید گفت: ای یوسف- و نام شیخ یوسف بود و جوان را از کجا می دانست فعلا دخلی به حکایت ندارد- مرا مسئله ای مشکل شده است.

شیخ فرمود: بگو تا حل نمایم. مشکلش را گفت و شیخ پاسخ فرمود و چون از اجابت سوال جوان فارغ شد او را گفت: ای فرزند! هر گاه که تو را مشکلی شود به شهر درآی و از من پرس و مرا در رنج میفکن.
جوان نگاهی در صورت شیخ افکنده و گفت: هر گاه مرا مشکلی شود، هر سنگی مرا یوسفی است مثل تو.
.......................................................
داستان در رابطه با خواجه یوسف همدانی است. قرن پنجم.

گاهی که انسان فکر می کند خیلی حالی اش است این  فکر به لای قبای خدا بر خورده و او را به گونه ای سخیف ادب می کند. چه خوب است که انسان ادب شده ی خداوندگارش باشد ولی نه از نوع تادیب توبیخی، که تادیب تشویقی لطف دیگر دارد. امام سجاد علیه السلام در دعای ابوحمزه ی ثمالی: الهی لا تؤدّبنی بعقوبتک.... پروردگارا مرا ادبِ توبیخی مفرما