شکایت نزدش برده و تقاضای تخفیف ضریبه و مالیات را دارد.
عمر می گوید: صناعت تو چیست و چه می توانی کردن؟
در جوابش : درودگرم و نقاش، و سازنده ی آسیاب آبی و این اخری را از همه نیکتر توانم ساختن.
عمر می گوید: با این همه هنر که تو راست این ضریبه و قرارداد هیچ هم زیاد نیست و باید اطاعت اربابت کنی.ضمنا از برای من باید آسیابی بسازی آبی.
گفت: از برای تو آسیائی بسازم که اوازه اش گوش تا گوش جهان را فرا گیرد.این بگفت و برفت.
عمر می گوید: این جوان مرا به قتل تهدید نمود و قلب او را از بغض بر من پر یافتم.


خنجری دو سر با یک دسته در زیر عبای خود پنهان کرد و بر مسیر وی ایستاد.در موقعیتی او را شش ضربه می زند.یکی از انها در فلان جایش و کاری تر از همه. به طرزی که در دو روز مانده به مرگش چون- ابن اثیر سنی در کامل خود گفته- به او شراب حرام خوراندند و شیر نیز، همانگونه که می خورد بیرون می رفت.زخمی بود بس کاری و عمر در همین ایام به دست ابولولو باباشجاع الدین فیروز نهاوندی کاشانی(قدس الله سره) به هلاکت رسید.
میرزا جواد اقا ملکی تبریزی در المراقبات خود می گوید برای افرادی که ایمانشان کامل است خوشحالی از برای هلاکت دشمنان دین به اندازه ی محبت اهل البیت-علیهم السلام- است.(فمن کمل ایمانه بولایة من ولاه الله فی الاسلام یکون سروره و شکره بهلاک اعدائهم بقدر محبتهم علیهم السلام فی قلبه)