داستانی درباره ی دعای کمیل
روزی از روزها دوستم را به باغم دعوت کردم.روی تختی که آنجا بود نشستیم.به خدمتکارم گفتم چند خوشه انگور خوب از باغ بچین و بیاور بخوریم.
رفت و کمی دیرتر از وقت معمول برگشت.انگور خیلی خوبی آورده بود.آنها را که شسته بود داخل ظرفی گذاشته و روبروی دوستم گذاشتم که بخورد.مدتی مکث کرد. نخورد. من هم جرات نکردم از وی بپرسم چرا نخوردی.رفت.
به خدمتکار و باغبانم گفتم بیا ببینم. چکار کردی تو؟
گفت راستش من از هیبت و چهره این دوست بزرگوار شما خیلی خوشم آمد و مهرش در دلم نشست.وقتی رفتم انگور بچینم در باغ خودمان انگور مناسبی نبود. دوست داشتم انگور خوبی بیاورم تا این آقا بخورد. از باغ همسایه مقداری انگور خوب یافتم و چیدم و اوردم.
بعدها دوستم را دیدم.گفتم تو را به هر چه مقدس می دانی قسم! آن روز از کجا فهمیدی انگور غصبی بود و نخوردی؟
گفت: از هیچ طریق.فقط من بر خواندن دعای کمیل مداومت می کنم.
.................................................
ده دوازده سال قبل این داستان را در مسجد جامع کرمان از منبر شیخ حسین انصاریان خوانساری شنیدم.فقط داستان را به صورت متکلم در آوردم.انشالله که درست در خاطرم مانده باشد.
اللهم اغفر لی کل ذنب اذنبته....