داستان های...
امروز با روزهای دیگر فرق داشت. در مسیر بازگشت از مدرسه یک نامه جلوی پایش انداخته بود. دخترک، مذهبی است و هرزه نیست. ولی از شانس بد او این پسر مو فرفری عاشقش شده، اول ها به او اهمیت نمی داد. هر چه زبان بازی می کرد و مزه می ریخت یا مثلا دل می سوزاند برای دختر مهم نبود. اما وقتی امروز نامه ای را که پسرک جلوی او به فاصله ی چند متری روزی زمین انداخته بود و او ناخودگاه نامه را برداشته بود وضع فرق می کرد. با حرص و ولع زیاد به همراه دوستش- سمیرا- داخل پارک رفتند و دخترک نامه را خواند. مضمونش در واقع همان حرف هایی بود که طی این چند هفته از این پسر شنیده بود. اظهار علاقه و اینکه عاشقت هستم و دوستت دارم و شب ها بی خواب شده ام و حاضرم تو را خوشبخت کنم و از این حرف ها. سمیرا ان طرف صندلی نوشته بود و از مضمون نامه مطلع نبود ولی از برق چشمان دخترک می فهمید که چیزهای خوب! در نامه نوشته شده. نامه را که خواند درون کیفش گذاشت. نگاهش به زمین دوخته بود و در فکر فرو رفته بود. سمیرا کمی نصایح خاله زنانه! به او کرد ولی او صدایی نمی شنید. فکرش این بار زیادتر از هر وقت مشغول شده بود، حتی بدون اینکه بفهمد خودش هم مقداری به این پسرک لجوج یک دنده که با تمام بی محلی های دخترک باز هم دست بردار نبود علاقمند شده بود. این را دیگر سمیرا نفهمید. دختر از جای خود برخاست و فقط به سمیرا گفت کسی از اینکه نامه اش را برداشته ام و از این موضوع، چیزی نمی فهمد. آن روز دخترک نه فهمید چطور شام خورد و نه اینکه در برنامه ای که هر شب از تلویزیون می دید چه گذشت. فکرش فقط و فقط مشغول بود. شب هم تا دیر وقت نخوابید و در رختخواب غلت؟ می زد. روز بعد برای اولین بار نماز صبحش قضا شد. چیزی که بعدها بارها برایش اتفاق افتاد. دخترک ابتدا فکر می کرد باید به این جوانک بی اعتنا باشد و بی اعتنا هم بود. اما مشکل کار اینجا بود که با اصرار مجنونانه ی جوان روبرو بود. به گونه ای که هر روز او را پس از پایان مدرسه منتظر خود می دید. چند ماهی گذشت. کارشان از نامه نگاری و تلفن گذشته بود و به همنشینی و حتی سینما رفتن هم کشیده شده بود. در ساعاتی که به بهانه درس های فوق العاده یا برنامه های دیگر انجام می شد. دوستان مدرسه و مادر دختر هم کم کم مطلع شده بودند و فقط باید به گونه ای پدر را نیز مطلع و راضی ساخت تا پدر رضایت به امدن جوان با خانواده اش برای خواستگاری بدهد. این تصویری بود که دختر با توجه به حرف های پسرک در ذهن خود می ساخت، اما.........اما هدف پسر از این کار اصلا ازدواج نبود و این را وقتی دخترک فهمید که پسر را با دختری دیگر به صورت کاملا اتفاقی در یکی از خیابان های زعفرانیه دید. این وقت بود که برخی حرکات پسرک برایش معنا پیدا کرد و حرف سمیرا-سمیرایی که چند وقت بود از وی بریده بود و بعضی دیگر از دوستانش را- باور کرد که می گفت این پسر اهل ازدواج نیست و دخترک حرف انها را حمل بر حسادت های دخترانه کرده بود.
خلاصه قضایای دیگری در کار بود و نهایتا اینکه این دختر از این ماجرا فقط یک بدنامی را برای خود به جای گذاشت. بدنامی یی که باعث شد دیگر خانواده شان نیز در انجا نمانند و برای زندگی به جای دیگر کوچ کنند. من اهل داستان نویسی نیستم و این نوشته هم یک نوشته ی الکی و خیالی بود. فقط می خواستم بگویم ساختار اصلی بسیاری از رمان ها و داستان های منتشر شده در ایران که توسط نویسندگان متعهد و غیر متعهد داخلی نوشته می شود، بر حول محور عشق های خیالی و کاذب چرخ می زند. البته پرداختن به این مسئله و توجه به عینیت های خارجی برای کسب عبرت مردم خیلی خوب است ولی وقتی دامنه اش از حد گذشت و داستان های هرزه ی خیالی هم دامنه اش را وسعت بخشید نتیجه نه تنها درمانی نخواهد بود که تشدید کننده ی دردهای روانی و اجتماعی خواهد بود. امری ک ه در بسیاری از سریال ها و فیلم های تلویزیون و سینما نیز به راحتی قابل لمس است. از هر چه بگذریم هدف من از این نوشتار این بود که با توجه به مایه بسیار غنی ما مسلمانان در زمینه داستان و قصه های واقعی فکر کنم یکی از اشکالات خداوند در قیامت بر نویسندگان ایرانی این است که چرا از این گنجینه ها چنانکه باید استفاده ننموده و انتزاعات ذهنی و خیالات را لباس داستان و رمان می پوشاندند. فکر کنید سید مهدی شجاعی و رضا امیرخانی هم جزو همین ها هستند که استفاده ی کافی و مناسب از داشته های واقعی نکرده اند....تا چه رسد به دیگران!
+ نوشته شده در جمعه ۷ بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۹:۳۶ ب.ظ توسط
|