رخ تو رونق قمر بشکست لب تو قيمت شکر بشکست
لشکر غمزه‌ی تو بيرون تاخت صف عقلم به يک نظر بشکست
بر در دل رسيد و حلقه بزد پاسبان خفته ديد و در بشکست
من خود از غم شکسته دل بودم عشقت آمد تمامتر بشکست
نيش مژگان چنان زدی به دلم که سر نيش در جگر بشکست
نرسد نامه‌هاي من به تو ز آنک پر مرغان نامه‌بر بشکست
قصه ای می نوشت "خاقانی"
قلم اينجا رسيد و سر بشکست

من نمی دانم چرا به این شعر این اندازه علاقه دارم؟! نه بخاطر اینکه مرحوم آخوند خراسانی مصرع آخر این شعر را در کتاب "کفایه الاصول" خود خاتمه ی بحث از قضا و قدر قرار می دهد. بلکه کلا این شعر حکیم بزرگوار مرحوم خاقانی شروانی را بی دلیل! خیلی دوست دارم. فکر کنم این چندمین بار است که آن را در این وبلاگ قرار می دهم. روحت شاد ای خاقانی.