ز عشق روی تو من رو به قبله آوردم/ و گرنه من ز نماز و ز قبله بیزارم

عشق درآمد از درم دست نهاد بر سرم/ دید مرا که بی تواَم، گفت مرا که: وای تو


ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها/ خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
دلم از چشم سیاهت گله اش بسیار است/ سر و کارم به طبیبی است که خود بیمار است

ز گیسوی پریشان تو ما را/ پریشانی ز سر تا پا گرفته است


مرا نه ذوق گلستان نه شوق پرواز است/ چه سود از این که به رویم در قفس باز است؟