شب قدر ماه شعبان
http://www.ofoghhawzah.ir/showdata.aspx?dataid=920972
فضیلت نیمهشعبان در آیات و روایات
کمیل رضوی------1177
سال ۷۷ بود که چشیدم و..........هنوز مزه اش لای دندانم است.
شب نیمه ی شعبان موقع خواندن دعای کمیل» و بعد از دعا برای ظهور سریع و فوری برقی
حضرت مهدی-عج-
درماندگان را هم از دعای خیر خود فراموش نکنید و انا من الدرماندگان.
ولادت با سعادت ولی عصر و قائم آل محمد(عجل الله فرجه و فرجهم و فرجنا) بر همه ی شماها مبارک.![]()
امام زمان علیه السلام چند روز دیگر ۱۱۷۷ ساله-به سال قمری- می شوند.آقا واقعا شرمنده ایم که اجازه دادیم این همه سن و سالتان بالا برود.خودتان از خدا بخواهید شرایط ظهور را فراهم کند.ماها ناتوانیم بخدا. فعلا خدانگهدار-به امید ظهور. قربانت.![]()
راستی امام زمان تا حالا شده وبلاگ بازی کنی؟ تا حالا برای کسی کامنت گذاشتی؟ اگه تو ظهور کنی و من باشم حتما تو وبم می نویسم که مقدمت مبارک و خوش اومدی
.صفا آوردی.چه عجب!
....
مطالبی درباره ی روز جوان:
و درباره ی نیمه ی شعبان:
تولد تولد تولدت مبارک...
ای گمشده ی بیابانها کجایی؟
بر اثر اوضاع سالیان اخیر و ورود فرهنگ غرب و اهانت های آشکار و پنهان روزنامه ها و جراید به دین و مبانی شریعت و مجالس عزای حسینی، دینمداری در مردم رو به تنزل گذاشته است.
من تنها کاری که فعلا در خود توان انجامش را می بینم این است که در ایام منتسب به اهل البیت(ع) مراسم مفصل برگزار کرده تا مردم به جای حضور در جاهای دگر، جایی داشته باشند و بیایند.همیشه اینگونه نیست که میل به خلاف در بین مردم به علت هوای نفسانی باشد بلکه در مواردی به علت نبود جایگزین مناسب، مردم از روی نبود سرگرمی کافی مجبور به سرگرم نمودن خود به ملاهی و مناهی می شوند.دهه محرم امسال را نیز مراسم عزای شهدای کربلا در منزل ما برقرار است.
من بر عکس علمای کرمانشاه که در مجالس جای خاصی می نشینند، در مراسم دهه محرم دم در ورودی خانه از سمت حیاط سرپا ایستاده و مثل یک خادم به مردم خوش آمد می گویم.شاید به همین دلیل است که اقبال مردم به مجلس ما بیش از سایر مجالس و مراسم است .راستی این نکته را بگویم که چون کرمانشاه در مسیر کاروان های زیارتی عتبات و حج قرار دارد، قوافل زیارتی و بزرگان حاضر در آنها معمولا بر منزل ما نیز ورود می نمایند و بخصوص با توجه به سابقه تحصیلی من در عتبات، علمایی که برای زیارت یا درس به عتبات می روند و یا از عتبات بر می گردند در منزل مهمان من هستند.البته کم نیستند افرادی نیز که بدون آشنایی در این مضیاف حاضر می شوند.![]()
مراسم عزای امسال مفصل است.هر روز چند روضه خوان و چند مداح و منبری به مراسم عزا پرداخته و مردم فوج فوج در مجلس شرکت می کنند.حتی کوچه هم پر از مردم عزادار است و از بس ترافیک عزادار ایجاد شده که دسته ها میان کوچه منتظرند تا دسته ای که داخل منزل است عزاداری کرده و چای و پذیرایی که انجام شد، بیرون برود و این دسته جدید وارد شود.من هم از ابتدای مراسم تا چند ساعت بعد از ظهر همینطور سرپا در ورودی داخلی منزل ایستاده ام.
در همین دهه سیدی از نجف وارد منزل شد-اهل رشت بود شاید- و در آنجا ساکن شد.چند روز بعد یک عالم دیگر از نجف منزل من آمده و سید را شناخت.به من گفت: او را می شناسی؟ گفتم سابقه آشنایی با وی را ندارم. گفت: یکی از مرتاضین مهم شهر نجف است و در ظاهر شغل عطاری دارد ولی شغل اصلی اش چیز دیگر است.حالات عجیبی دارد.معمولا چند روز در نجف است و یک دفعه غیب شده و بعد از مدتی دوباره پیدا می شود. من پس از این قضیه در احترام به آن سید بیش از پیش کوشیدم.روزی به وی گفتم برخی شما را از مرتاضین می دانند.به شدت این مطلب را رد کرد
ولی چون اصرار مرا دید، گفت من دوازده سال در نجف ریاضت کشیده ام و شرط تکمیل و نتیجه دهی ریاضت حدااقل دوازده سال است و در کمتر از این مدت کسی به مقامی نمی رسد!
از کرامتش پرسیدم ولی مخفی می کرد و نمی گفت فقط گفت احضار ارواح برایم مقدور است.من با توجه به اینکه در این روزگار خیلی زحمت می کشیدم و در مجالس عزای هفت-هشت ساعته، سرپا بودم.به علاوه برپایی این مجالس نیز از لحاظ مخارج برایم سنگین بود در دلم بود که آیا امامان(ع) از دست من و این شیوه راضی هستند یا نه؟ و این مجلس نزد آنها قبول است؟ به سید گفتم.او گفت احضار جن ممکن است ولی جن دروغ می گوید.احضار ملائکه نیز مقدورم است ولی آنها اهل عبادتند و شایسته نیست از عبادتشان باز داریم.
اما من معمولا روح علمای بزرگ و صاحبدل را احضار می کنم و سوالات خود را می پرسم.مثل میرزا حبیب الله رشتی و میرزای شیرازی دوم و سید اسماعیل صدر و سید علی داماد تبریزی (یا سید محمد پیغمبر خامنه ای).
سید روز بعد به من گفت من از علما پرسیدم و فرمودند که مجلس و زحمات شما نزد اهل البیت-ع- قبول است و خود حضرت ولی عصر(عج) نیز روز نهم یا دهم در همین مجلس حضور خواهند یافت.با شوق و ذوق بی حد پرسیدم چرا روزش را دقیقا سوال نکردید؟گفت:امشب می پرسم. رسمش این بود که در اطاق خالی بی گرد و خاکی که یک حصیر داشت می رفت و می پرسید.صبح روز بعد-که 5 محرم بود- گفت:دیشب پرسیدم.حالا هر چه می گویم بنویس.![]()
روز نهم در فلان ساعت که کنار درب ورودی نشسته اید یک دفعه لرزشی بر بدنتان مستولی شده و تمام بدنتان تکان می خورد.در این وقت به منتها الیه جایی که بین مردان و زنان حائل گذاشته شده نگاه کنید در آن نقطه از مجلس ده- دوازده نفر به یک هیئت و شکل و در لباسی شبیه لباس کردی(تقریبا مثل قبا و یک کلاه نمدی بر سر و یک شال دور کمر) نشسته اند و یکی از آنها حضرت حجت ارواحنا فداه است.در همین ساعتی که آقا تشریف دارند دو روضه خوان روضه می خوانند ولی بر خلاف قرار قبلی و رسم معهود که از حضرت ابوالفضل خوانده می شود اصلا گرد روضه نرفته و تماما از حضرت بقیه الله می گویند.
شور مجلس هم امروز از باقی ایام بیشتر است.اشرف الواعظین شیرازی هم که هر روز یک ساعت بعد از ظهر می اید امروز زودتر آمده و در منبر از امام زمان می گوید.![]()
شما در حین ورود به محضر ایشان رفته و مراسم ادب به جای آورید.در ضمن ایشان یک ساعت نشسته و بیرون رفتنشان را شما متوجه نمی شوید.من تمام اینها را نوشتم و هر از گاهی مرور می کردم؛و برای رسیدن موعد قرار عاشقی روزشماری می کردم.بخصوص شب قبل از روز نهم که گفتنی نیست. دوش ز درد دل مها تا به سحر نخفته ام...![]()
در روز نهم مثل روزهای قبل من ورودی منزل ایستاده ام و مردم داخل و خارج می شوند که یک دفعه در بدن خودم لرزش شدیدی حس کردم.فورا به آن نقطه معهود نگاه کردم و چند شخص در لباس معمول کرمانشاهی ها دیدم که دایره وار نشسته اند.گندمگون و قوی استخوان و در سنین نزدیک به چهل نشان می دادند.همین که نگاه کردم به من تبسمی نموده
و من به محضرشان شتافتم.
تعارفاتی شد و فرمودند اینجا خانه خودمان است و شما به پذیرایی مشغول باشید.
من هم خواه ناخواه به محل خود برگشتم و ...![]()
در این روز دو نفر نوحه خواندند و هر دو به جای روضه ی حضرت ابوالفضل ع- به امام عصر تسلیت گفتند. تا اینکه اشرف الواعظین بر خلاف زمان روزهای قبل آمد.اتاق روضه خوان ها هم نرفت و کنار در بغل من ایستاد و گفت من برای رفع خستگی امروز را تعطیل کرده بودم چون فردا سرم خیلی شلوغ است
ولی نتوانستم اینجا نیایم.او معمولا آخرین نفر بود که منبر می رفت ولی امروز نفر اولی در بین منبری ها بود.
اشرف منبر رفت و ابتدا مقداری سکوت نمود.بعد بدون هیچ مقدمه ای -که معمول اهل منبر است- صدا زد: ای گمشده ی بیابان ها! روی سخن ما با توست. کجایی؟![]()
با این کلام اشرف الواعظین مجلس منفجر شد و شور و ولوله ی آن از همه روز بیشتر شد.پس از مدتی به محل نشستن امام عصر و افراد همراه نگاه کردم دیدم کسی نیست و....![]()
.................
این حادثه در سال 1304ش اتفاق افتاده است.آیت الله سید حسین حائری کرمانشاهی از علمای بزرگ عهد خود بود که در سال 1325 ش در مشهد وفات سافته است.او که از سادات صحیح النسب و اهل فشارک اصفهان است و برادر زاده ی عالم بزرگ مرحوم سید محمد فشارکی اصفهانی است مدتها در کرمانشاه زیسته و در اواخر زندگی به مشهد رفت و همانجا فوت شد.خوشا به حالش.آیت الله خامنه ای ایشان را در ایام کودکی زیارت کرده و داستان فوق الذکر را نقل می کردند.چنانکه آیت الله خرازی در کتاب"روزنه های از عالم غیب "همین داستان را از ایشان نقل می کنند.آیت الله شیخ علی اکبر نهاندی نیز در کتاب شریف عبقری الحسان این داستان را مفصلا نقل کرده و آیت الله سید صدرالدین صدر لبنانی اصفهانی هم این داستان را ناقلند.آیت الله شبیری زنجانی نیز در کتاب "جرعه ای از دریا" این داستان را به صورت تلفیقی از نهاوندی و صدر ذکر کرده اند.
سید علی تبریزی از علمای مشروطه خواه بزرگ زمان خود و از یاوران آخوند خراسانی
است و چون داماد شیخ محمد حسن مامقانی باشد وی را داماد می گویند.سید محمد پیغمبر عموی آیت الله خامنه ای بوده و از شاگردان و یاوران آخوند خراسانی
در امر مشروطه خواهی است.در ضمن از اصحاب خاص آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی نیز می باشد.
منبری معروف این حکایت، مرحوم اشرف الواعظین شیرازی پدر مرحوم سلطان الواعظین شیرازی صاحب کتاب مشهور و نفیس شبهای پیشاور است .![]()
...........
جرعه ای از دریا،آیت الله سید موسی شبیری زنجانی،ص555تا559
روزنه هایی از عالم غیب،آیت الله سید محسن خرازی،ص52و53
سر دلبران،آیت الله شیخ مرتضی حائری یزدی،ص98
باغ هزار گل(تذکره سخنوران کرمانشاه)،فرشید یوسفی،ص418
عبقری الحسان،آیت الله شیخ علی اکبر نهاوندی،چاپ های مختلف.
دیدار با امام عصر در کرمانشاه، مهدی عبدی، ص21 تا27.
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
گلی دارم که مست از بوی اویم.....به غیر از او گل دیگر نبویم...
گل من مهدی صاحب زمان است....
فدای او دل و جان و....
اسنادی از زندیه
من پیر سال و ماه نیم یار بی وفاست!!!
احساس می کنم واقعا چنگال های کرکس ناتوانی در بندبند وجودم فرو رفته است و دیگر از آن حال و هوای جوانی! خبری نیست.نشان به این نشان که توانم تحلیل رفته و اگر نیم ساعت در یک جا بنشینم و کاری غیر از مطالعه داشته باشم خسته خواهم شد.در مواقع مطالعه هم خسته می شوم ولی لذت مطالعه مانع از احساس و فهم خستگی است.الان هم حدود نیم ساعت است از شروع خطبه های نماز جمعه گذشته و من احساس می کنم جانم دارد بالا می آید.لذا یکی دو متر عقب نشینی کرده و به یک قسمت خالی دیوار تکیه داده و مشغول استماع اجباری خطبه های بی خود! امام جمعه می شوم.به نظرم هم چرت می گوید هم چرت گفتنش را طولانی کرده ولی فعلا گزیر و گریزی نیست.چون خدا گفته لابد خوب است.هر چه آن خسرو کند شیرین.....بیچاره فرهاد....
در همین حین که مثل یک خرس خسته به دیوار تکیه داده ام جوانی می آید و کنارم روی یک زانو نشسته و می گوید: من که مسافرم می توانم نماز جمعه بخوانم.اول کمی کنار می کشم و جایی برایش باز کرده می گویم حالا بشین.وقتی که نشست می گویم بله.می خوانی و دیگر نماز ظهر نمی خوانی.البته اگر مرجع تقلیدت از آنهایی است که احتیاط را در نماز ظهر خواندن هم دانسته احتیاطا نماز ظهر را هم می خوانی.خودم هم نفهمیدم چه گفتم! چون معلوم بود او هم نفهمیده.حرکت إّی!از معلول به علت!.در هر حال کنارم نشست و چون باید همان خسرو و شیرین را دنبال می کردم از حرف زیادی زدن پرهیز کردم.بین دو نماز کمی با او شوخی کردم و رویش باز شد و گفت حاج آقای باحالی هستی!؟!؟ گفتم خودت باحالی.نماز عصر را هم که خواند و خواندیم باز برای رفع خستگی به دیوار پناه بردم و من الان چقدر به این دیوار علاقه دارم.خدایا سایه ی هر چه دیوار است را بر سر خستگان محفوظ بدار.
چند دقیقه ای-شاید ده دقیقه- با او پس از نماز صحبت می کنم.بیست سال دارد و لر است و اهل دورود خرم آباد.می گویم پس مثل من پشت کوهی هستی.می خندد.می گویم من زبان لری هم بلدم.راحت باش.فارسی حرف نزن.وقتی لری حرف می زند سادگی اش بیشتر نمود دارد و خلاصه دوست می شویم.اسمش ابراهیم است.میگوید امده تا برای تیم صبا باتری قم امتحان فوتبالیست شدن بدهد.می گویم زود باش یک امضا به من بده تا بعدا که مشهور شدی و در تلویزیون نشانت دادند من بگویم این به من امضا داده.از خنده غش می کند.می گویم کمی آهسته تر.حرم است ناسلامتی!.خلاصه با جدی و شوخی چند دقیقه می گذرانیم و من قبل از نماز، زیارت رفته ام و الان باید خانه بروم و هزار و یک رقم کار دارم.
می خواهم خداحافظی کنم که یک دفعه با خودم می گویم نکند جا نداشته باشد.می پرسم.اول از جواب صریح دادن طفره می رود و چون اصرار می کنم اخرش لو می دهد.می گویم زیارت کرده ای؟ چون جواب مثبت است دستش را گرفته و به زور به خانه می برم.چون من غذایم را دیر می خورم زن نامرد ما و پسرش که البته پسرم هم می توانم بگویم غذا خورده اند.غذای من ِ کم غذا امروز غذای دو نفر است و کم نمی اید.المهمان!حبیب الله.شیخ عباس می گفت:خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود! غذا خورده کمی گپ می زنیم و می گذارم استراحت کند.شب همینجا می خوابد و ظهر روز بعد باشگاه می رود.ظهر برش می گردانم و نتیجه را می پرسم.قرار است ساعت 11 شب برود باشگاه و تست بازیکن شدن بدهد.بعداز ظهر بیشتر حرف می زنیم.از اقوام کریم خان زند است.به عبارت دقیقتر از نوادگان مهرعلی خان زند-برادر کریم خان -است.بعد از برافتادن زندیه به کوهستان های مرکزی ایران پناهنده شده و همانجا مانده اند.می گوید دایی ام نوشته ها و اسناد ناب زیادی درباره ی خاندان زند دارد.از کتابخانه ام-که ابراهیم از آن وحشت کرده- چند کتاب می آورم که درباره ی زندیه مطلب دارند.بخصوص تتمه ی تاریخ نگارستان چشمش را می گیرد.می گویم باز هم درباره ی زندیه کتاب دارم ولی این ضیق مکانی و نتیجتا انباشتگی کتابها که خودت هم می بینی مانع از یافتنشان است.
تاریخ وفات کریم خان را برایم می گوید:
"کریم" چه از این دار بی قرار گذشت/سه از نود، نود از صد، صد از هزار گذشت
یعنی سال 1193ق.
شب می رود تست می دهد و با اینکه گفته بودم برگردد بر نمی گردد و روز بعد کنار حرم پیدایش می کنم و .......به خانه اش می رود.امیدوارم این آشنایی اتفاقی باعث شود آن اسناد مخطوط به جای امنی برسد تا از بین نرود.
رقابت با امارت فرق دارد...
در هستی قانونمند، درگیری با قانون ها، با بهره برداری از آنها برابر نیست.
عین صاد/مسئولیت و سازندگی،ص198
"هنوز صداقتی هستید؟"
"هنوز صداقتی هستید؟"
این پیامکی است که یک جنابی پس از چندین پیامک-اسمس- برایم فرستاده است.داستان از این قرار است که من اصلا موبایلی نیستم.یعنی گاهی چند روز یک بار هم به موبایلم سر نمی زنم.به علاوه چون در امور روزمره و عادی فوق العاده فراموش کار هستم ترجیح می دهم تا صدای موبایلم همیشه قطع باشد.چون اگر صد میلیارد هم به من بدهند قبول نمی کنم یک بار موبایلم در وسط درس تفسیر آیت الله جوادی آملی یا در نماز جماعت حرم مطهر صدا بخورد.موبایلم هم از این هندلی های بد قواره است و من طرز کار با ان را درست نمی دانم.ویبره ی خالی هم گمان می کردم ندارد ولی ارادتمند العلما-صاحب وبلاگ اخبارالعلما- که یک بار خانه مان امده بود برایم درستش کرد ولی باز خراب شد.مقصود اینکه صدای موبایل من همیشه قطع است.
بچه ام پارسال یک هم کلاسی داشت به نام "علی صداقتی" و پس از چند روز که از ابتدای سال تحصیلی گذشته یک روز پیش او می رود و می گوید: تو که حرف می زنی و صدایت هم قطع نیست. پس چرا اسمت صداقتی<صدا قطعی> است؟(خنده)
چون هنوز در قاموس ذهن بچه ی من کلمه ی صداقت و معنای آن نرفته بود این خبط و اشتباه را نموده بود.
........................
برای برادرم که مدتی است ندیده امش و دلم خیلی تنگش شده پیامکی مهر مدارانه می فرستم.بلافاصله فی البداهه این شعر را ساخته و در جواب می فرستد:
با پیامت شادمان کردی مرا/ کی برم از یاد یاری چون تو را؟
سخت مشتاق ملاقات تو ام/ فارغ از هر علت و چون و چرا
برایم جالب است که در عرض کمتر از یک دقیقه دو بیت شعر می سراید و به بلاهت خودم می اندیشم که هرگز نتوانستم یک بیت شعر درست و حسابی بگویم.در جوابش می نویسم : تو واقعا شاعر توانایی هستی.
می نویسد: ممنون. هذا من فضل ربی !
دیگر در جواب این چیزی نمی نویسم. چون شارژ را باید نگه داشت تا تمام نشود!
هر سنگی مرا یوسفی است مثل تو
افزون بر شصت سال است که بر سجاده ی ارشاد و شیخی تکیه زده، عادتش بر انزوا و عزلت تعلق گرفته و رسمش بر خروج از محل اعتکاف در غیر جمعه بود.
روزی -که جمعه باشد- در محراب عبادت و ذکر بنشسته که در دلش خطور می کند بیرون رود. از اینکه این خطور ذهنی مساوی تخطی از عادت همیشگی اش است ناراحت می شود ولی چاره ندارد.
بیرون می رود و بر مرکبش سوار شده و نمی داند کجا باید رفت. بی هدف آن را می راند تا مرکب هر کجا که خدا خواهد وی را ببرد. او را از شهر بیرون برد و به سمت خرابه ای رفت و آنجا ایستاد.
شیخ پیاده گشت و وارد خرابه شد. شخصی دید در کنجی نشسته و سر در جیب تفکر نهان کرده، مدتی درنگ کرد تا سر برآورد. جوانی بود با هیبت.
چون او شیخ را بدید گفت: ای یوسف- و نام شیخ یوسف بود و جوان را از کجا می دانست فعلا دخلی به حکایت ندارد- مرا مسئله ای مشکل شده است.
شیخ فرمود: بگو تا حل نمایم. مشکلش را گفت و شیخ پاسخ فرمود و چون از اجابت سوال جوان فارغ شد او را گفت: ای فرزند! هر گاه که تو را مشکلی شود به شهر درآی و از من پرس و مرا در رنج میفکن.
جوان نگاهی در صورت شیخ افکنده و گفت: هر گاه مرا مشکلی شود، هر سنگی مرا یوسفی است مثل تو.
.......................................................
داستان در رابطه با خواجه یوسف همدانی است. قرن پنجم.
گاهی که انسان فکر می کند خیلی حالی اش است این فکر به لای قبای خدا بر خورده و او را به گونه ای سخیف ادب می کند. چه خوب است که انسان ادب شده ی خداوندگارش باشد ولی نه از نوع تادیب توبیخی، که تادیب تشویقی لطف دیگر دارد. امام سجاد علیه السلام در دعای ابوحمزه ی ثمالی: الهی لا تؤدّبنی بعقوبتک.... پروردگارا مرا ادبِ توبیخی مفرما
هله خاموش...
اینکه تو را بندگی کنیم به تو نفعی نمی رسد ولی به ما می رسد.اینکه از بندگی تو سرپیچی کرده و عصیان ورزیم ضرری به تو نمی رسد ولی به ما می رسد، لطفا با توجه به نزدیک شدن ماه مبارک رمضان و نیز با التفات به واماندگی و درماندگی فجیع بعضی ها مثل من، از آنچه به تو نفع نمی رساند ما را محروم نفرما و از آنچه به تو زیان نمی رساند ،ما را منتفع مگردان.ای فدای تو همه کتاب های من!
.............................................
می گویند:باید حسن ظن داشت.چاره ای نیست.وقتی بی سرمایه ترین آدم جهان هستی جز حسن ظن و امید و خوش بینی چاره چیست.پس برای دل خوشی هم که شده مولوی وار زمزمه می کنم: هله خاموش کزین می همگان را/بچشاند بچشاند.بچشاند بچشاند.....
کی زخم تو در سینه ی ما می آید؟![]()
باباطاهر عریان و علامه قاضی(علیهما الرحمه)
علامه طباطبائی از قول استادشان مرحوم آقای قاضی می فرمودند:
« من از باباطاهر تعجب می کنم که در شعرش چنین سروده:
یکی درد و یکی درمان پسندد یکی وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد
چه طور باباطاهر گفته است: اگر جانان، هجران را پسندد، من هم آن را می پسندم.؟! چگونه انسان می تواند این را بپذیرد؟! عاشق بر هر چیز صبر می کند اما بر فراق، صبر نمی تواند کرد.
مولا علی علیه السلام در دعای کمیل می فرماید: مولا و آقای من! گیرم بر عذاب تو صبر کنم؛ بر دوری تو چگونه شکیبا باشم؟! »
نقل از کتاب ز مهر افروخته ص 72
................................................................
کتاب "ز مهر افروخته" که درباره ی علامه طباطبایی است،و تقریبا در بازار یافت نمی شود و بسیار کم یاب است ،نوشته ی جناب حجت الاسلام سید علی تهرانی همدانی-از شاگردان خوب آیت الله بهجت- است و با تقریظ آیت الله فاطمی نیای عزیز چاپ شده است.این مطلب بالا را دوست بسیار عزیز آقا عبدالحسین از همان کتاب لطف فرموده، نوشته اند.
از ایشان تشکر می کنم که لطف فرمودند. فقط یک نکته به ذهن بنده می رسد و آن اینکه مطلب بابا طاهر خدابیامرز از یک جنبه درست است و مطلب مرحوم قاضی از یک جهت.
بابا طاهر نمی خواهد بگوید من بداهتا طرفدار فراق هستم بلکه به صورت نسبی آن را می پذیرد . یعنی در قیاس با اراده ی معشوق، عاشق حتی راضی است بر هجران هم صبر کند و ان را پسندیده بداند چون بحث بر سر برآمدن کام معشوق است و عاشق ترک کام خویش-که وصال باشد-گفته تا بر آید کام دوست.
اما اینکه شاهد از دعای کمیل آورده شده اولا این دعا از حضرت علی نیست و از حضرت خضر است و مطالبی که از حضرت علی به ما رسیده از مطالب همه ی انبیا حتی حضرت خضر هم بالاتر است-به جز رسول خاتم ارواحنا فداه.
هر چند به اعتبار اینکه حضرت علی علیه السلام سِرّ الانبیاء است و خضر خادمش اگر باشد بسی وی را افتخار است، چون این دعا را نه صرفا از باب آموزش به کمیل و إخبار به غیر خوانده لذا می تواند مقول قول خود حضرت علی ولی وصی نیز باشد، از این جهت چندان به نفی انتساب نمی پردازیم ، ولی یک نکته ی دیگر وجود دارد که فرض مسئله ی ناله و عدم صبر بر فراق در دعای کمیل، موضوعا با مسئله ی باباطاهر عزیز فرق دارد و چون دو تا شدند نمی توان حکم یکی را به دیگری سرایت داد.
توضیح اینکه ترس از فراق در عبارت "فهبنی صبرت علی عذابک فکیف اصبر علی فراقک؟" در دعای کمیل، در جایی است که شخصی جهنمی شده باشد و اعمالش وی را به دوزخ برده باشد.در این حالت دو طرف قضیه، فراق و معذب بودن بخاطر اعمال است ولی در فرض مسئله ی باباطاهر، دو طرف مسئله اینگونه نیست.یک طرف فراق است و یک طرف دیگر کام دوست.حالا به هر دلیل معشوق دلش می خواهد عاشق در فراق باشد به هر حال همین که عاشق کام معشوق را بر هوای وصالانه ی خود ترجیح می دهد قابل تمجید و تحسین و تقلید است و در احادیث اهل عصمت نیز بر این مسئله مویداتی در ذهنم هست.الغرض خواستم بگویم نقض و ردیه ی جناب قاضی بر باباطاهر به نظر من وارد نیست.والسلام.نامه تمام.بر روح هر دو درود و سلام.
مــا مرد زهـد و توبه و طاعــات نیستیم
خونـم بریز و تیغ بزن ، تـازیـانه چیست؟/ داری چو قصد کشتن من این بهانه چیست؟
گر قصد صید خلق نداری به عارضت/از خال و زلف خم به خم این دام و دانه چیست؟
گفتی که بی رقیب همـآغوش آیمت/ این پیـرهـن کـه هست بگـو در مـیـانه چیست؟
تیــر غـم تو گر به دلم جا نکرده است/ بـر روی مـن ز لخت جگـر این نشــانه چیست؟
صد ره گذشتی ازمن و نامد بخاطرت/کین سر که خاک گشته درین آستانه چیست؟
بــر خــاطرت نمی گذرد گر خیــال من/ جــور حضــور و مــرحــمـت غــایبــانه چیست؟
با من ز نــالــه هـای شب و آه صبحدم/ دل کـرد آنچــه کــرد، گنـــاه زمــانــه چیست؟
مــا مرد زهـد و توبه و طاعــات نیستیم/ واعظ حدیث عشق بگو،این فسانه چیست؟
"الهامی" ار نه بلبل بــاغ محبـت است/ بر شاخسار هجـر تو اش این ترانـه چیست؟
باغ هزار گل/ص89
ملا احمد فردوسی حسینی کرمانشاهی تویسرکانی یک وقت امام حسین علیه السلام را در خواب می بیند که امام بدو میفرماید:" تو شاعری.چرا در سوگ ما مرثیه نمی گویی؟" و ملا احمد از این پس و بر اثر این الهام منامانه تخلص خود را"الهامی"بر گزیده و تخلص سابق که ملول بوده را ترک گفته و و به مدح و مرثیه آل عبا می پردازد، به گونه ای که اشعار وی که غالبا در مدح و مرثیه امام علی و امام حسین و امام کاظم و حضرت ولی عصر-ع- است بالغ بر 60 هزار بیت می شود.مرثیه کربلای وی که در بحر تقارب است- و کلا الهامی به بحر تقارب علاقه ی وافری دارد- با نام "باغ فردوس" 63 سال قبل در کرمانشاه به چاپ رسیده و دیوان خود الهامی هم چند سال قبل در تهران و توسط وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی چاپ شده است.الهامی از معاصرین آخوند خراسانی است و 107 سال قبل یعنی در سال 1325 قمری در می گذرد.با اینکه الهامی آدم متدین و خوبی است ولی یک زندیق بی دین و شاعر احمق به نام ابوالقاسم لاهوتی در بین فرزندان وی از همه مشهورتر می شود و از باب جذب سنخیتی در کفرستان روسیه مدفون است.نمی دانم چرا اشعار لاهوتی غالبا در مذاقم تلخ مزه است و حتی مدائحی هم که در زمان مسلمان بودنش در مدح حضرت علی-ع سروده مزه ی خوبی نمی دهد.شاید با توجه به ذهنیت ختم به شر شدن وی همان اشعار در ذهنم بی عیار می گردد.این دو بیت حکیم الهامی هم ختم این نوشتار پریشان:
در عــالــم ایجــاد که دور گـــذران است/هـر دیــده بــه رخســار نگــاری نگــران است
ما را صنمی هست که از دیده نهانست/ بالله نه نهان است که پیوسته عیان است
یک بیت اندر مذمت استرس!
از اضطراب کار مهیا نمی شود/ سیل از دویدن است که دریا نمی شود
اگر با طرز ها و سبک های ادبی شعر فارسی آشنا باشید که قاعدتا هستید و به این بیت بالا نظر افکنید ،خواهید فهمید که شاعر این بیت از نو گویان طرز هندی-اصفهانی است.چون شاخصه ی اصلی این سبک تشبیه معقول به محسوس و آوردن شاهد حسی بر برداشت عقلی-اخلاقی خود است.رکن اصلی مضمونی این سبک شعری وعظ و نصیحت است و قالب هم چنانکه رفت تشبیهی و عمدتا غزل با بیت های منفرد جدا از هم است.بر عکس ابیات یک غزل سبک عراقی که غالبا وحدت مضمون دارند.ملا علیرضا اردکانی شیرازی متخلص به "تجلی" از علمای عهد صفوی و شاگردان آقا حسین خوانساری است و گه گاهی نیز شعر می سرود.نصرآبادی در تذکره ی مشهورش می نویسد:"در مجلسی که ایشان به افاده مشغول باشند،فحول علما را قدرت دم زدن نیست،در کمال پاکی طینت و پرهیزکاری است، به طریق بعضی از طلبه هرگز متوجه منهیات نشده، روزی به فقیر گفت که: اگر خوردن شراب مباح بود که ارتکاب آن از امثال ما جماعت نامناسب". جلد اول/ص242
این یک مصرعش هم خالی از لطف نیست:
سیر هم نتوان تماشا کردنش در خواب ناز
این یک بیت هم در مقامات اتحاد بدک نیست:
نسبت من به تو چون نسبت عکس است به شخص/با تو ام گر همه در عالم دیگر باشم
در این بیت هم از خصلت بارز موجود در "درّ نجف" یاد کرده :
باطن همه ناکامی و ظاهر همه کام/ لب تشنه و سیراب چو دُر نجفم
انت صلاتی...
چون در نماز استاده ام گویی به محراب اندری
پ ن: اللهم ارزقنا
اولیائی تحت قبائی، لا یعرفهم غیری:
چند روز پیش درویشی هندی را دیدم در محله ی نظام الدین اولیای شهر دهلی. به گمانم از مردمان جنوب هند بود. کمی فارسی هم می دانست . حالش را به زبان اردو پرسیدم و او به فارسی پاسخم را داد . بعد هم این رباعی را برایم خواند و رفت. نامش را هم گفت اما رباعی اش در خاطرم ماند و نامش نماند:
پاییز رسید ، میوه ی کال مباش موسی داری،مهره ی رمّال مباش
از منتظران مهدی(عج) موعودی هش دار مرید خر دجّال مباش...
از: .....
هایکو!!!
کل ذنب لک مغفور
سوی الاعراض عنی
نزدیکم بیا
نزدیک تر
همه ی گناهانت را می بخشم
جز
روگردانی ات از من...
غروب های دلگیر جمعه....
غربت عصرهای جمعه از بودنم دل سردم کرد...
باز هم خجالت نکشیدم
از این که دیگر حتی نگاه دلم هم در امتداد راهت قدم نمی زند...
باز هم خجالت نکشیدم
از این که از بار گناهم دیگر بغض هایم گریه نمی شوند...
من با سکوت این لحظه ها خو گرفته ام...
و آسمانی که هر لحظه از خدایم دورترم می کند...
دارم دور می شوم از خودم....از دلتنگی هایم...
کاش باران بیاید...
منبع: http://faslesokut.blogfa.com/post-14.aspx
.............
در عصر جمعه-یعنی تعقیبات نماز عصر- دو دعا خیلی موکد است.یکی صلوات سید ابوالحسن ضراب اصفهانی که در اوایل مفاتیح امده است:اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ سَيِّدِ الْمُرْسَلِينَ وَ خَاتَمِ النَّبِيِّينَ وَ حُجَّةِ رَبِّ الْعَالَمِينَ الْمُنْتَجَبِ فِي الْمِيثَاقِ الْمُصْطَفَى فِي الظِّلالِ .......الی آخر
و دیگری دعای اللهم عرفنی نفسک ...که در اواخر مفاتیح امده:اللهم عرفنی نفسک فانک ان لم تعرفنی نفسک لم اعرف رسولک/ اللّهم عرفنی رسولک فانک ان لم تعرفنی رسولک لم اعرف حجتک/ اللهم عرفنی حجتک فانک ان لم تعرّفنی حجتک ضللت....
اگر کسی این دو را بلافاصله پس از نماز عصر نخواند تا نزدیکی های غروب هم بخواند بی اشکال است.
سکوت و خاموشی
بد جوری هوس کرده ام وبلاگ نویسی را برای همیشه ترک کنم.نمی دانم چرا؟
اگر احیانا واقعا دیگر ننوشتم حلالم کنید.اگر هم دوباره نوشتم حلال نکنید!(بکنید)












هر که در این بزم مقرب تر است/ جام بلا....
دوست عزیز و دوست داشتنی و کم پیدایم من واقعا دلم برای شما تنگ شده بود و نمی دانستم هم چکار بکنم.فقط قبلا در یک پست وبلاگم مختصرا نوشتم که دلم برایت تنگ شده است.![]()
نوشتی که تبعید! شده ای.نکند به خدمت سربازی رفته ای؟ دوران سخت و در عین حال خوش سربازی.
اطرافیانت ناجور هستند؟ به تو سخت می گذرد؟ در عذاب هستی؟می دانم.معمولا همین طور است.
و معلوم است که انسانهای خوب در کنار انسان های بد باشند سختشان است.چون حتی اگر به رنگ آنها در نیایند لااقل از اینکه ان بدها در فساد غرقند غصه می خورند و در رنجند.
اگر توانستی جایت را عوض کنی بکن اگر هم نشد بدان که خدا همیشه با انسان هست.حتی در بین اراذل و اوباش.اما اگر چاره ای نداشتی و مجبور شدی بمانی سعی کن علاوه بر نگه داشتن حالات خوشت، ان ادمهای بد را هم جذب به سمت خوبی های واقعی کنی.معمولا با برخوردهای دافعه ای و تند نمی شود جذبیدشان.
دو اصل را همیشه به یاد داشته باش و البته خودت استاد هستی و من شاگرد شما هستم.اصل اول: انسان مجذوب محبت می شود. اینکه چگونه به دیگران محبت کنیم خود بحث مفصلی است و مطمئنا خودت تعدادی از راههای ان را می دانی و تعدادی از راه های ان با تفکر و یا با تجربه و ازمایش فهمیده و کشف می شود.
اصل دوم: انسان در برابر دشمن معشوق هایش جبهه می گیرد و مقاومت می کند.مثلا یک نفر هست نوار مبتذل موسیقی گوش می دهد.یا پاسوربازی می کند.یا پناه بر خدا شرابخوار است.اگر تو این معشوق هایش را از او بگیری او عصبانی تر می شود.باید با لطایف الحیل به وی نزدیک شد و عشق های جدید در وی ایجاد کرد و تاریکی عشق های قبلی اش را به وی نشان داد.تا عشق جدید یا احساس نیاز به عشق جدید در وی ایجاد نکنی سلب معشوق هایش فایده ای ندارد و بلکه ضرر جایگزینی محکمتر را هم دارد.این سلب معشوق ننگین و ایجاد معشوق رنگین راه های گوناگون دارد که در این مختصر کلام نمی گنجد.
به طور کلی هدایت مردم دست من و تو نیست دست خداست.ما وظیفه مان را انجام می دهیم اگر خدا خواست طرف به سبب ما هدایت می شود و الا نه.یضل من یشا و یهدی من یشاء.بیشتر از قبل با دعا و ذکر انیس باش و با امام عصر علیه السلام مکالمه درونی زیاد داشته باش و از او مدد بخواه و خلاصه سعی کن از موقعیت های بد برای خودت موقعیت های خوب و به یاد ماندنی و ذخیره اخرتی بسازی.
من چند هفته قبل مشهد بودم و به نیت همه ی دوستان وبلاگی- و از جمله شما- جداگانه برای هر کدام یک زیارت رجبیه را در حرم امام رضا-ع- خواندم.باز هم در قم و غیر قم دعایت می کنم.تو هم ما را دعا کن.اگر اینجا باز امدی شماره تلفنت یا شماره ی پادگانت را برایم بگذار تا گاه به گاهی با تو تماس بگیرم.من دلم برایت تنگ می شود . امیدوارم بعدها بیایی و از داستان های شیرین این ایام برایم بنویسی.من حتی اگر باز ننویسم ولی به قسمت نظرهای وبم سر می زنم.
دین را حرمی است در خراسان....
رو به سوی مشرق
.....
به هر جا بنگرم....کوه و در و دشت....
بسیط الحقیقه.....کل الاشیاء (ملا صدرای شیرازی)
شعر و نظم عرفا و متصوفه و دراویش و رنود را باید کسانی شرح دهند که در این اقالیم اگر سیری ننموده باشند لااقل صدای دهلی از دور شنیده باشند و الا اگر این امر اتفاق نیفتد و بیگانگان از این ورطه و بر ساحل نشینان نامحرم دریای رندی اقدام به شنا کنند عرض خود برده و کارهای بس ناپسند به وجود آرند.مثل حضرات محمد قزوینی و احمد شاملو و بهاءالدین خرمشاهی و خطیب رهبر و صدها و هزاران کس و ناکس دیگر.
باباطاهر که در بیت اول می فرماید :به دریا بنگرم دریا ته وینم/ به صحرا بنگرم صحرا ته وینم، یک چیز می گوید و در بیت بعدی "به هر جا بنگرم کوه و در و دشت/نشان از قامت رعنا ته وینم"یک چیز دیگر.یعنی در بیت اول از همان اتحاد ذاتی که حقیقتا بسیط است با تمام موجودات، مطلب عرفانی یی گفته و در بیت دوم تنزل کرده و طبق مقام حکمت و فلسفه سخن رانده که همه ی موجودات ممکنه نشانه و آیتی از همان ذات بسیطه است یعنی خداوند.در اینجا سوالی مطرح می شود که جدای از آوردن دو مذاق متغایر معرفتی در این دو بیتی، چرا از اسفل به اعلی-که منطقی تر است-نرفته و از اعلی به اسفل هبوط نموده است؟
شاید روزی در این باره ها باز هم نوشتم که کل یوم هم فی شئون کثیره....در ضمن من از فلسفه و عرفان بویی نبرده ام فقط اظهار لحیه بود.....از یک وجود بی نمود....
...
فاطمه و علی اش در غربت مدینه
آتش به جان شمع فتد....نه.... لعنت بر ۳۱۰ باد کاین بنا نهاد.....
..............
فاطمه همان دخترک امام کاظم است که معصومه اش می خوانیم و علی همان امام رضای عزیزتر از جان و روانمان.....آجرکما الله....
آه ز چشم مست تو
میبینمت که عزم جفا میکنی، مکن 
اثر مشارطه،مراقبه و محاسبه در گناه نکردن
کوتاه سخن آنکه جوانی هستم 22 ساله، ...چنین تشخیص می دهم که تنها ممکن است شما باشید که به این سؤال من پاسخ دهید. در محیط و شرایطی که زندگی می کنم، هوای نفس و آمال و آرزوها بر من تسلط فراوانی دارند و مرا اسیر خود ساختهاند و سبب آن شدهاند که مرا از حرکت به سوی الله، و حرکت در مسیر استعداد خود بازداشته و میدارند. درخواستی که از شما دارم، برای من بفرمایید بدانم به چه اعمالی دست بزنم تا بر نفس مسلط شوم و این طلسم شوم را که همگان گرفتار آنند بشکنم و سعادت بر من حکومت کند؟
یادآور می شوم نصیحت نمی خواهم و اِلّا دیگران ادعای نصحیت فراوان دارند. دستورات عملی برای پیروزی لازم دارم. همان گونه که شما در تحصیلات خود در نجف پیش استاد فلسفه داشتید، همان شخصی که تسلط به فلسفه اشراق داشت. (مسموع است).
باز هم خاطرنشان می سازم که نویسنده با خود فکر می کند که شفاهاً موفق به پاسخ این سؤال نمی شود. وانگهی شرم دارم که بیهوده وقت گرانمایه شما را بگیرم. لذا تقاضا دارم پدرانه چنانچه صلاح می دانید و بر این موضوع میتوانید اصالتی قائل شوید مرا کمک کنید. در صورت منفی بودن، به فکر ناقص من لبخند نزنید و مخفیانه نامه را پاره کنید و مرا نیز به حال خود واگذارید. متشکرم.
امضا 1355/10/23
(به نقل از عصر شیعه/ البته ابتدای نامه اینگونه است:بسم الله الرحمن الرحیم
محضر مبارک نخبه الفلاسفه آیه الله العظمی جناب آقای طباطبائی ادام الله عمرکم ماشاءالله
سلام علیکم و رحمة الله و برکاته.)
پاسخ علامه طباطبائی به نامه ایشان:
بسم الله الرحمن الرحیم
السلام علیکم
برای موفق شدن و رسیدن به منظوری که در پشت ورقه مرقوم داشته اید لازم است همتی برآورده، توبه ای نموده، به مراقبه و محاسبه پردازید. به این نحو که هر روز که طرف صبح از خواب بیدار می شوید قصد جدی کنید که در هر عملی که پیش آید، رضای خدا - عز اسمه - را مراعات خواهم کرد. آن وقت در سر هر کاری که می خواهید انجام دهید، نفع آخرت را منظور خواهید داشت، به طوری که اگر نفع اخروی نداشته باشد انجام نخواهید داد، هر چه باشد. همین حال را تا شب، وقت خواب ادامه خواهید داد و وقت خواب، چهار پنج دقیقه ای در کارهایی که روز انجام داده اید فکر کرده، یکی یکی از نظر خواهید گذرانید. هر کدام مطابق رضای خدا انجام یافته شکری بکنید و هر کدام تخلف شده استغفاری بکنید. این رویّه را هر روز ادامه دهید. این روش اگر چه در بادی حال سخت و در ذائقه نفس تلخ می باشد ولی کلید نجات و رستگاری است و هر شب پیش از خواب اگر توانستید سور مسبحات یعنی سوره حدید و حشر و صف و جمعه و تغابن را بخوانید و اگر نتوانستید تنها سوره حشر را بخوانید و پس از بیست روز از حال اشتغال، حالات خود را برای بنده در نامه بنویسید. ان شاء الله موفق خواهید بود. والسلام علیکم.
محمد حسین طباطبایی
خود کرده را...
تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم
از که می نالی و فریاد چرا می داری ؟![]()
الغوث و الأمان...
ای بت پیدا و نهان الغیاث یار من و جان جهان الغیاث
روز کن از مهر ، شب تار من ای مه و خورشید عیان الغیاث
ای کرمت چارۀ بیچارگان ای تو شفای دل و جان الغیاث
مهر تو است ای بت زیبای من کوثر و طوبای جنان الغیاث
یاد رخت ای مه یکتای من جنت من در دو جهان الغیاث
بوسۀ شیرین لب خندان توست جوی من و نوش روان الغیاث
قامت دلجوی تو ، سرو بهشت روی تو ، گلزار جنان الغیاث
با نگهی دست "الهی" بگیر جان ز غم هجر رهان الغیاث
دیوان حکیم محی الدین مهدی الهی قمشه ای-ص ۵۵۲-در استغاثه و استنهاض حضرت حجت)عج(
..................
ردیف های غیاثیه در زبان پارسی اندک نیست، لکن مورد به مورد آنها از لحاظ ارزش لفظی یا معنوی متفاوت و گوناگون است،هر چند وجه مشترک بین تمام آنها ابراز درد و اظهار غم از فراق و یا بی وفائی یاری است که در او توانائی خاصی -حقیقتا یا مجازا- فرض کرده و از این رو او را صدا می کنیم.اگر کسی حال و حوصله داشته باشد می تواند کتابی در مورد "غیاثیه در ادب فارسی" بنگارد و پس از یک مقدمه ی مفصل در توضیح الغوث گفتن،آثار و نتایج آن،اثر روانشناسانه ی آن در تسکین درد و رنج دنیوی یا غیر دنیوی، به ذکر موارد متعدد الغیاث گویی های منظوم شعرا و ناظمین و ادبای پارسی گوی تاریخ ادب فارسی پرداخته و پس از تحلیلی در تاریخ تطور مضامین یا قوالب این نوع شعر،یک خاتمه ی کوتاه در کتابش آورده و سیر نزول باطنی این شعر در زبان زمان حاضر را بررسی کند.اگر هم با ادب تازیان سر و سرّی دارد و از این گنجینه ی غنی ادب و معرفت جهان بیگانه نمی باشد، بد نیست که یک تطبیق مقارن بین الغیاث گویان عربی با الغوث گویان فارسی انجام دهد.کما و کیفا.
از این مقوله که بگذریم باید بگویم درج این غزل برای این بود که یکی از همسایه ها ابراز فرح از اشعار الغیاثیه نموده بود.این فرح می تواند معلول یک یا چند امر باشد.برای خود من-و اتفاقا این همسایه ی سپید - اشعاری که به الغیاث ختم می شود یادآور مشاعره های دوران گذشته است.جایی که در مشاعره ها برای شکست دادن رقیب یا رقبای بیچاره دست به دامان شعرهای مختوم به الفاظ دارای حروف انتهایی نادر و صعب و کم کاربرد در ابتدای اشعار می شدیم.حروفی مثل ظاء و صاد و ذال و بخصوص ث که ابتدایی ترین و اولین مصداقش الغیاث و آن هم در یک غزل مشهور حافظ عزیز بود.البته این الغیاث می تواند-چنانکه رفت- آدمی را متوجه اموری دیگر هم کند.چنانکه در برخی ادعیه و زیارات امام رضا علیه السلام یا فرزندشان امام مهدی-عجل الله فرجه- به عنوان الغوث خطاب شده اند و همچنین در بعضی از همان دعاها-یا به قول بچه ام: دهاها- خداوند را الغوث می خوانیم.در هر صورت روان محی الدین قمشه ای شاد باد....می فرمود بی دعوت به زیارت امام هشتم-ع- نمی روم.گفتند: چطور؟ فرمود: یا خواب می بینم در حرم هستم یا....
کتاب پیشوای ضلالت!!!
در خبری خواندم کتابی را "بوستان دانش" قم به نام پیشوای ضلالت که در شرح احوال شیخ احمد أحسایی رهبر و رئیس فرقه ی شیخیه است منتشر کرده.امروز وقتی که یک مقاله ی ملال اوری که تقریبا دو روز وقت مرا تلف کرد تا تصحیحش کنم برای تحویل به کنگره ی آخوند خراسانی بردم در بازگشت به بوستان کتاب-که بغل دست مقر کنگره است-رفتم تا کتاب را بخرم ولی نتوانستم کتاب را تهیه کنم ولی طبق گزارش خبری، کتاب می خواهد بگوید شیخ احمد احسایی عامل انگلیس بوده است و در موازات محمد ابن عبدالوهاب نقشه ی ایجاد یک فرقه ی انحرافی در شیعه را داشته است!!!
من الان نمی توانم قضاوت کامل کنم چون شاید در کتاب دلیل متین و محکمی بر این امر آمده باشد ولی فی الحال این مطلب را نفی می کنم تا بعد کتاب را ببینم.
قضاوت فعلی من این است که شیخ احمد احسایی یک انسان مسلمان و شیعه بوده و سنی بودن اجدادش نقص وی نیست.در فراگیری علوم شیعه تلاش زیادی کرده ولی اشتباهش این بوده که عرفان و فلسفه را با مطالعه خواسته بفهمد در حالی که در هر فنی باید به متخصص رجوع کرد و کتب عرفان و فلسفه کتاب هایی تخصصی اند.به همین جهت در آثار متعدد شیخ، اشتباهات فراوان وجود دارد و مشهورترین کتاب ایشان که شرح زیارت جامعه است و خواندنش توصیه ی عام نمی شود چون می گویند مملو از اغلاط دینی است. می ماند اینکه فرقه ی شیخیه خود را بدو منتحل کرده و با تعابیری مثل رکن رابع و نمی دانم چه و چه! خود را از شیعه ی دوازده امامی دور کرده اند. وجود آنها آیا باعث مذمت شیخ است؟
حق این است که اگر نظرات شیخ از روی اجتهاد-و لو ناقص و بی پای بست- او بوده باشد نقص وی نیست و تبعیت تابع ، نقص متبوع نخواهد بود.تولد بابیه و بهائیه از این فرقه هم باز نقص او نیست. گر ز خر طبعی گوساله پرستید یهود/زان چه نقصی به موسی عمران آید؟
در ضمن انگلیسی خواندن شیخ تالی فاسدهای زیادی در پی دارد.اولین آن تخطئه ی شدید امثال علامه ی بحرالعلوم است.این ادعای مطروحه در این کتاب حتی از نظرات آیت الله خالصی زاده درباره ی شیخیه نیز تندتر است هر چند جناب شیخ محمد خالصی زاده هم ناحساب رد می کرد.البته بعد از اینکه کتاب را تهیه کردم همین بحث را ادامه خواهم داد.به هیچ وجه هم از شیخیه های کرمان و تبریز و کویت دفاع نمی کنم.شیخیه مذهبی شیعی است ولی غیرولایی نیست و در ذیل شیعه دوازده امامی قرار دارد. چرا باید مذهب منیرمان را تکه تکه کنیم وخود حق پندار باشیم؟
.برای رد شیخیه هم لازم نیست شیخ احمد را بکوبیم و ادعای بی دلیل بیاوریم. چون چه بسا این امر شیخیه ها را در شیخی گری شان متصلب تر کند.می شود با انواع هنری مختلف از شعر و فیلم و کتاب و غیره به صورت مستدل و با انصاف، ناهمواری های این مذهب را نشان داد.
گوش کن عزیزم
۲- داشتن و نداشتن، هر دو رنج است...
۳- دل ما از تمام هستی بزرگ تر است...
۴- آن طور زندگی کن که "مرگ" مزاحم "زندگی" تو نباشد...
۵- عزیز دلم! این حرف های کم را دست کم نگیر...![]()
۵- آن ها که می آیند تا ببینند، گرفتار نوسان ها می شوند
۶-اکنون در سینه ی خسته ی من جوانه های تمنا شکفته است،باور نمی کردم که در نهایت، می توان آغاز شد![]()
..........................
از کتاب:"نامه های بلوغ"-نوشته ی :عین صاد:علی صفائی-،چ۵،لیله القدر قم-۱۳۸۶
و لک الحمد
بیدل از خوبان همین آئین استغنا خوش است...!
پ ن: آئین دل خون کن...