انوری:

در آن مکوش که آتش ز من برانگیزی            که آب دیدهٔ من آتش تو بنشاند !

هر دو دنیا را به دشمن ده!

و اذ قال الله: یا عیسی ابن مریم! أ انت قلت للناس اتخذونی و امی الهین من دون الله؟ قال: سبحانک ما یکون لی ان اقول ما لیس لی بحق ان کنت قلته فقد علمته تعلم ما فی نفسی و لا اعلم ما فی نفسک انک انت علام الغیوب/ما قلت لهم الا ما امرتنی به ان اعبدوا الله ربی و ربکم و کنت علیهم شهیدا ما دمت فیهم فلما توفیتنی کنت انت الرقیب علیهم و انت علی کل شیء شهید/ ان تعذبهم فانهم عبادک و ان تغفر لهم فانک انت العزیز الحکیم/ قال الله: هذا یوم ینفع الصادقین صدقهم لهم جنات تجری من تحتها الانهار خالدین فیها ابدا رضی الله عنهم و رضوا عنه ذلک الفوز العظیم...

این که دلتنگ تو ام اقرار می خواهد مگر؟

هوا پس است تو هم بعد از این هوو داری...

و انفسنا و انفسکم....

از نور علی چشم نبی روشن بود / یعنی که علی عین محمد باشد

و اذا اصابتهم مصیبة!

آشفته ام نمود و به روز سیه نشاند/ عمرش دراز در حق ما کوتهی نکرد

غلط کردم رخ طاقت سیه باد

بس که کردم گریه بر یاد لب میگون او!/ سبزه در ویرانه ام یک گردن از مینا گذشت

دور از رخ تو چشم مرا نور نمانده....

بس که کردم گریه خون دیده تا ابرو رسید/ آب این سرچشمه طغیان کرده بر پل می خورد

نامهربان من کو؟!

من کی گفتم وفا نداری؟ / داری اما به ما نداری

داغ فرزند نبیند پدرش

عزیزون از غم و درد و جدایی        به چشمونم نمونده روشنایی
گرفتارم به دام و غربت و درد        نه یــار و همدلی نه آشنـایی

مسلمانی عجب دردسری دارد شدم کافر

غم را نهفته ایم به خلوت سرای دل!/ ای ناله دم مزن که صدا می شود بلند

نمی دانم چرا گردون به کام من نمی گردد؟!

من راه هجران را به خود هرگز نمی دادم ولی/ آتش ره خود واکند چون در نیستان بگذرد

کار بهتر شود آن دم که بتر می گردد

از لطافت بس که روحانی سرشت افتاده است/ گیرمش گر در بغل پندارم آغوشم تهی است

یاد تو کنم دلم پر از خون گردد

از آن فصل خزان شد بلبل از باغ          که نتوان دید خالی جای یاران

نفس های ناموزون!

به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه‌ ام در قفس است...

_______________________________

سهراب/ با تصرف.

بی هوده نوشت

«اگر امام پیشوای مذهبی نمی‏بود و اگر مردم ایران در عمق روحشان یک نوع آشنایی و انس و الفتی با اسلام نداشتند و اگر عشقی که مردم با خاندان پیامبر دارند وجود نمی‏داشت و اگر نبود که مردم حس می‏کردند که این ندای پیامبر صلی‏ الله‏ علیه ‏و‏ آله‏ و سلم و ندای حضرت علی علیه‏ السلام و یا ندای امام حسین علیه‏ السلام است که از دهان این مرد بیرون می‏آید، محال بود نهضت و انقلابی به این وسعت در مملکت ما بوجود آید» مرتضی مطهری، پیرامون انقلاب اسلامی، ص 40

دیروز به برخی از دوستان درباره ی یکی از مصاحبه های مفصل علی مطهری بحث می کردیم. نظر من این بود که یکی از اشکالات علی مطهری این است که افکار پدرش را وحی منزل می داند. به علاوه مطهری وقایع انقلاب را جز چند هفته درک نکرد لذا برخی حرفهای وی درباره ی مبحث آزادی و حکومت اصلا صحیح نیست. این که امام و آقا افکار و نوشته های او را برای انقلاب پایه ی فکری دانسته و مدح کرده اند نیز کلیت ندارد. نظرا و عملا این کلیت مخدوش و باطل است.

چو تخته پاره بر موج...

بکش خط بر همه عالم ز بهر رند میخانه...

قال رسول الله (ص) :من زارنی او زار احدا من ذریتی، زرته یوم القیامة فانقذته من اهوالها.

رسول خدا (ص) فرمود:هر کس مرا زیارت کند، یا یکی از فرزندانم را زیارت کند، من هم روز قیامت به زیارت او می روم و او را از هول و هراسهای قیامت می رهانم./بحار الانوار، ج 97، ص .

قال الصادق (ع) :من زار واحدا منا کان کمن زار الحسین (ع) .

امام جعفر صادق (ع) فرمود:هر کس یکی از ما (امامان) را زیارت کند، همچون کسی است که سید الشهدا (ع) را زیارت کرده است./بحار الانوار، ج 97، ص .118

قال رسول الله (ص) :ستدفن بضعة منی بارض خراسان لا یزورها مؤمن الا اوجب الله له الجنة و حرم جسده علی النار .

پیامبر خدا (ص) فرمود:بزودی پاره ای از تن من در سرزمین خراسان به خاک سپرده خواهد شد. هیچ مؤمنی نیست که او را زیارت کند مگر آنکه خداوند، بهشت را بر او واجب می کند و بدنش را بر آتش دوزخ حرام می سازد./من لا یحضره الفقیه، ج 2، ص .585

قال الصادق (ع) :ان لله حرما و هو مکة و لرسوله حرما و هو المدینة و لأمیر المؤمنین حرما و هو الکوفة و لنا حرما و هو قم، و ستدفن فیه امرأة من ولدی تسمی فاطمة من زارها وجبت له الجنة.

امام صادق (ع) فرمود:خداوند حرمی دارد که «مکه» است، پیامبر خدا را هم حرمی است که «مدینه» است و امیر المؤمنین هم حرمی دارد که «کوفه» است. و ما امامان حرمی داریم که «قم» است. بزودی بانویی از فرزندان من به نام «فاطمه» در آنجا مدفون خواهد شد که هر کس او را زیارت کند، بهشت برایش واجب می شود./بحار الانوار، ج 99، ص .267

قال الامام الهادی (ع) :لو انک زرت قبر عبد العظیم عندکم لکنت کمن زار الحسین بن علی (ع) .

مردی از اهل «ری» با امام هادی (ع) دیدار کرد و امام از او پرسید: کجا بودی؟ گفت: در زیارت امام حسین (ع) .حضرت به او فرمود: آگاه باش! اگر قبر حضرت عبد العظیم را که پیش شماست زیارت می کردی، همچون کسی بودی که حسین بن علی (ع) را زیارت کرده است./بحار الانوار، ج 99، ص .268

حديث هايي بيشتر در: چهل حديث زيارت

آقاي حافظ الهامي!

زمانی ملک حسین اردنی، به ایران آمده بود ، برای دیدار حافظیه به شیراز سفر نمود و یکسر به مزار خواجه حافظ رفت ، در آنجا برای او شرح دادند که از دیوان خواجه تفأل زده می شود و ابیات همیشه مناسب حال می آید، ملک حسین اصرار کرد که برای او نیز از دیوان خواجه حافظ تفأل شود، چون دیوان را گشودند، این مصرع مناسب حال او آمد: فلک به مردم نادان دهد زمام مراد

چند کتاب در مورد تفال و استخاره و الهام گیری از دیوان خواجه ی شاعران جناب شمس الدین محمد آقای گل و گلاب حافظ اصل شیرازی اصفهانی تویسرکانی:

الهامات حافظ از آیات و روایات /محمد سیف,معصومه بحیرائی/ نهاوند/1378
دنباله ی سفینه حافظ و فالهای حافظ/مسعود جنتی عطایی/تهران/ مرکز/ 1352
فال بوسیله ی دیوان حافظ/احمدسمیعی/ تهران/نقش جهان/ 1367
الهاماتی از خواجه حافظ/ محمد وجدانی/ تهران/ حمیدی/ 1351
حافظ شناسی یا الهامات خواجه/ محمد علی بامداد/بی جا/بی نا/ بی تا.
داستان های جالب از تفأل به ديوان حافظ/ خودم/بي تا/بي نا/ بي جا/بي همه چيز!

چند وبلاگ از دوستان(به غیر از آخری)

 

http://rezvan-110.blogfa.com/            یادداشت های من

http://velayatvaseyasat.parsiblog.com       مباحثی در رابطه با ولایت فقیه

http://maljadasht.blogfa.com/           نهج البلاغه

http://abasaleh-5.blogfa.com/             در محضر قرآن

http://tofighiyan.blogfa.com/                یادداشت ها

http://hosyn-m.blogfa.com/post-52.aspx   درایات دو ارزشی و فازی

مرا معانی کوتاه، دلپسند نیاید!

چو دل در دیگری بستی نگاهش دار، من رفتم
چو رفتی در پی دشمن، مرا بگذار، من رفتم
پس از صد بار جانم را که سوزانیده‌ای از غم
چو با من در نمیسازی، مساز، اینبار من رفتم
کشیدم جور و میگفتم: ز وصلت برخورم روزی
چو از وصل تو دشمن بود برخوردار، من رفتم
ز پیش دوستان رفتن نباشد اختیار دل
بنالم، تا بداند خصم: کز ناچار من رفتم
چو دل پیش تو میماند گواهی چند برگیرم
کزین پس با دل گمره ندارم کار، من رفتم
ترا چندین که با من بود یاری، بندگی کردم
چو دانستم که غیر از من گرفتی یار، من رفتم
بخواهم رفتن از جور تو من امسال و می‌دانم
که از شوخی چنان دانی که از پیرار من رفتم
مرا گفتی که: غمخوار تو خواهم شد بدلداری
نگارا، بعد ازینم گر تویی غمخوار، من رفتم
ندارد "اوحدی" با من سر رفتن ز کوی تو
تو او را یادگار من نگه می‌دار، من رفتم

نمی دانم چرا بی هوده! اینقدر به اشعار اوحدی مراغه ای اصفهانی علاقه دارم.
 

آیت الله شیخ عبدالعلی آخوندی اهری

خب از احوال این روزگار اینکه هوا کماکان خیلی سرد است. باران هم مثل دو ماه اخیر نایاب است. به همان اندازه که برخی باراش های پاییز نوید بخش بود این نبارانی! ها ناامید کننده است. خدا بر همگان رحم کند. دیگر اینکه آب قم -لااقل آب منطقه ی ما- شور و ناگوار است و شیرین شدنش حرف مفت است. دیگر اینکه چند روز قبل شیخ عبدالعلی اهری مشهور به آخوندی وفات کرد و ایشان از شاگردان مرحوم حجت کوهکمری و مجاهد تبریزی و امام راحل و آیت الله بروجردی بود. گویا نزدیک به صد سال نیز داشتند. قرار بود در قم دفن شوند ولی نمی دانم شد یا نه. باید از جواهر کلام بپرسم که خوراک او همین چیزهاست. مطلب آخر اینکه به کوری چشم دشمنان انقلاب این بار هم مردم -علی رغم وجود تمام مشکلات و نارسائی ها- سنگ تمام گذاشتند و فهماندند که حادثه ی صفین و نهروان و کربلا لااقل به این زودی ها در ایران محقق نمی شود. بگذریم. این اینترنت ملی کی می آید!!!

شرح حال آخوند خراسانی در دایره المعارف آریانیکا

AŪND ORĀSĀNĪ

AŪND MOLLĀ MOḤAMMAD-KĀẒEM ORĀSĀNĪ (1255-1329/1839-1911), Shiʿite religious leader.

i. Life and Political Role

Āḵūnd was the fourth and youngest son of Mollā Ḥosayn, an itinerant preacher from Herat who finally settled in Mašhad; there Āḵūnd was born, received his early education, and married. In 1277/1860 he left Mašhad for Sabzavār, where he studied Islamic philosophy under Ḥāǰǰī Mollā Hādī Sabzavārī; later he continued this study under Mollā Ḥosayn Ḵoʾī at the Madrasa-ye Ṣadr in Tehran. He arrived in Naǰaf “two years and a few months” before Shaikh Mortażā Anṣārī’s death (1281/1864), i.e., in 1279/1862 (Sayyed Hebat-al-dīn Šahrestānī, “Āyatallāh al-Ḵorasānī, akbar ʿolamāʾ al-dīn wa raʾīs al-moǰtahedīn,” al-ʿElm 2, 1912, pp. 290ff., 339ff.), and he was able to benefit from Anṣārī’s teaching for some time (M. ʿA. J. Tamīmī, Mašhad al-Emām II, Naǰaf, 1954, pp. 13-14). He also studied both feqh and oūl for over a decade under Sayyed Mīrzā Moḥammad-Ḥasan Šīrāzī (d. 1312/1894, q.v.), well known for his 1309/1891 declaration against the tobacco concession. 

In 1291/1874 Šīrāzī moved from Naǰaf to Sāmarrāʾ, providing Āḵūnd an ample opportunity to demonstrate his mastery of feqh and oūl in Naǰaf while receiving support from Šīrāzī (M. Modarresī, Tārī-erawābe-e Īrān va ʿErāq, Tehran, 1351 Š./1972, pp. 259-63). Although hundreds of Šīrāzī’s disciples followed him to Sāmarrāʾ, Āḵūnd probably never left Naǰaf to join him (M. Amīn, Aʿyān al-šīʿa XLIII, Beirut, 1958, pp. 92ff.; but see Tamīmī, op. cit., II, p. 13). After Šīrāzī’s death, Sāmarrāʾ lost its importance, and Āḵūnd was recognized as a great religious leader. This is perhaps the reason a number of authors such as ʿA. Davvānī (Zendagānī-e zaʿīm-e bozorg-e ʿālam-e tašayyoʿ ʿallāma-ye ʿalīqadr ażrat-e Āyatallāh Borūǰerdī, Qom, 1961, pp. 18-38) and Šahrestānī (al-ʿElm II, 1912, pp. 340-41) have ranked Āḵūnd as sole marǰaʿ-e taqlīd immediately after Šīrāzī (see also A. Hairi, Shīʿism and Constitutionalism in Iran: A Study of the Role Played by the Persian Residents of Iraq in Iranian Politics, Leiden, 1977, pp. 62-65). The presently available sources, however, question this line of succession. Āḵūnd attracted an unparalleled number of students from different regions of the Muslim world to his daily lecture on oūl (M. R. Ṭabasī, arāʾeʿ al-bayān II, Naǰaf, 1957, p. 174; al-arīʿa IV, p. 111; ʿA. al-Šarqī, al-Alām, Baghdad, 1963, p. 82; ʿA. Moḥammad-ʿAlī, al-Mole al-moǰāhed al-šay Moammad Kāem al-orāsānī, Naǰaf, 1972, pp. 35-63). It appears that he was recognized as an unquestionable master of oūlal-feqh before Moḥammad Fāżel Šarabīānī’s death in 1322/1904, and from then on as the sole marǰaʿ-e taqlīd in the Shiʿite world. 

The earliest known documents relevant to Āḵūnd’s anti-government activities concern the 1321/1903 unrest following the two Russian loans to Moẓaffar-al-dīn Shah (F.O. 416/14, 17 September 1903, no. 286, p. 362). During the constitutional revolution he appeared as a powerful supporter of the establishment of a parliamentary form of government. Together with two other high ranking moǰtaheds, Mīrzā Ḥosayn Tehrānī and Shaikh ʿAbdallāh Māzandarānī (qq.v.) he issued many manifestos and fatwās and sent telegrams to tribal chiefs, prominent national and political leaders, and heads of state in England, France, Germany, and Turkey (Waīd 1/10, 1343/1964, p. 69). When Moḥammad-ʿAlī Shah ascended the throne in 1325/1907, Āḵūnd sent him a ten-point directive, which included instructions to protect Islam, to promote both domestic industries and modern science, to put an end to intervention by foreign powers while retaining diplomatic relations, and to establish justice and equality (al-ʿErfān 2, 1910, pp. 119ff.). When the shah shelled the parliament building (Jomādā I, 1326/June, 1908) and executed many constitutionalists, Āḵūnd intensified his campaign against his rule. 

Āḵūnd believed that in the absence of the Imam the best possible political institution would be a constitutional form of government, which might not be at variance with Islam. On more than one occasion he and his supporting colleagues asserted that participation in the Persian revolution was a holy war incumbent upon all Moslems, and warned that opposing it was to wage war against Islam (Hairi, “Why did the ʿUlamā Participate in the Persian Constitutional Revolution of 1905-1909?”, Die Welt des Islams 17, 1976-77, pp. 127-54, and S. Jāvīd, Nahżat-e mašrūīyat-e Īrān va naqš-e āzādīᵛāhān-e ǰahān, Tehran, 1347 Š./1968, pp. 30ff.). In order to depose the shah and to restore the constitution, Āḵūnd launched his most enduring campaign: He asked Iranian revolutionaries residing in Istanbul to prepare an expedition of ʿolamāʾ to Iran (M. Malekzāda, Tārī-eenqelāb-e mašrūīyat-e Īrān, Tehran, 1327-35 Š./1948-56, V, pp. 105-09; abl al-matīn, 3 October 1910). Misled by British statements in favor of democracy and constitutionalism, and perhaps unaware of the Anglo-Russian common cause in Iran especially after the 1907 convention, on 4 August 1908, Āḵūnd made an attempt to attract British support for the constitutional revolution, but his request was turned down (F.O. 416/37, 16 September 1908, no. 548). In Ramażān, 1326/October, 1908, Āḵūnd and his two colleagues submitted a note to the official French representative at Baghdad complaining bitterly about Moḥammad-ʿAlī Shah’s actions (Manifest 1, Spring, 1974, pp. 80-81, cited from the French Ministry of Foreign Affairs archives). Āḵūnd decreed that Iranians should remove the shah and not pay taxes to his government (Kasravī, Mašrūa2, p. 730). At the same time he publicly condemned the royalist clerical leader, Shaikh Fażlallāh Nūrī (q.v.), who in support of Moḥammad-ʿAlī Shah’s regime had attacked the constitutionalists (Hairi, “Shaikh Fażl Allāh Nūrī’s Refutation of the Idea of Constitutionalism,” Middle Eastern Studies 13, 1977, pp. 327-39). 

During this period, the revolutionaries of Transcaucasia, many of them Persian emigrants mobilized by the Social Democratic Party, were actively fighting against Tsarist Russia (L. Beria, On the History of the Bolshevik Organization in Transcaucasia, Proletarian Publishers, n.d.). Being fully aware of the willingness of the Caucasians to extend their support to the Persian revolution (M. Pavlovitch, “Le Caucase et la Revolution Persane,” RMM 13, 1911, pp. 324-33), Āḵūnd and Shaikh ʿAbdallāh Māzandarānī, in Ḏu’l-ḥeǰǰa, 1326/December, 1908, sent a joint letter to “all brothers in the faith in Caucasia, Tiflis, Batum, and other territories” and invited them to unite with the revolutionaries of Tabrīz and put an end to Qāǰār despotism (Moḥammad-ʿAlī, al-Mole, p. 217). M. Maschkow, the Russian representative at Baghdad admitted that “Mullah Mohammad Kadhem Khorasani had great influence in Baku which . . . [was] a centre for revolutionary propaganda” (F.O. 416/41, 4 August 1909, no. 387). 

Āḵūnd welcomed the Young Turks’ revolution of 1908 by sending Sultan ʿAbd-al-Ḥamīd II a telegram concerning the necessity of enforcing the Turkish constitution (ʿA. al-Fayyāż, Al-awra al-ʿEraqīya al-kobrā sanat 1920, Baghdad, 1967, p. 95). He found it expedient to cooperate with the Young Turks’ pan-Islamic policy (RMM 13, 1911, pp. 385-86), and even threatened to declare ʿAbd-al-Ḥamīd II dethroned after his counter-revolution in 1909 (S. M. Ḥ. Naǰafī Qūčānī, Sīāat-e šarq, Mašhad, 1972, pp. 474-76). However, Āḵūnd sent a number of telegrams to the sultan urging him to help the Persians rid themselves of Moḥammad-ʿAlī Shah (F.O. 416/37, 16 September 1908, no. 548, and al-ʿErfān 1, 1909, pp. 240-41; for an English translation of the telegrams and two related documents, see Hairi, Shīʿism and Constitutionalism, pp. 88-89, 242-46). 

Both the British and the Russian ministers at Tehran now personally insisted that the shah declare a constitutional regime (F.O. 416/40, 22 April 1909, no. 399). The shah promised as much, and sent a telegram to the ʿolamāʾ of Naǰaf and Karbalā informing them of the reestablishment of a constitutional system. Āḵūnd and his colleagues refused to believe him, declaring that firm commitments had to be made (F.O. 416/41, 16 June 1909, no. 53). Meanwhile, the two great powers jointly submitted a “Draft Anglo-Russian Identic Communication” to Āḵūnd and other constitutionalist leaders in Iraq asking them to end their political activism and to advise the Persian parties to exercise moderation. By doing so the moǰtaheds would be acting to their own benefit (F.O. 416/40, 23 May 1909, no. 529). It seems that the ʿolamāʾ paid no heed to this 

advice. The uncompromising position of Āḵūnd towards the two powers seems to have been the reason for the negative remarks repeatedly made about him in the British official correspondence of this period (see inter alia F.O. 371/1243, 1911, p. 10).

While Āḵūnd was fighting against British interests in Iran, he was also on the payroll of the Oudh Bequest, a charitable fund assigned by the king of Oudh in 1825 to be distributed to the poor by the Shiʿite ʿolamāʾ of Naǰaf and Karbalā. Arthur H. Hardinge, the British minister at Tehran, called the bequest a powerful lever helping to promote good relations between himself and the Persian ecclesiastics (A Diplomatist in the East, London, 1928, pp. 323-24). No doubt some of the ʿolamāʾ were aware of the British intentions, since a number of them, including Shaikh Mortażā Anṣārī, refused to accept an allowance (M. Maḥmūd, Tārī-erawābe-e Īrān va Engelīs VI, Tehran, 1953, pp. 1741-45). Āḵūnd’s response to a letter of 20 September 1909 from the British consul shows clearly that he believed he had the right to use the fund at his own discretion. He writes that the only responsibility of the British government is to take care in selecting recipients who are then free to spend the money as they see fit (F.O. 371/1244, p. 7). 

In order to offer more effective support to the Persian revolution, the ʿolamāʾ of Naǰaf, led by Āḵūnd, set out for Karbalā, whence they planned to proceed to Iran. But the expedition was never completed, since soon afterwards, on 26 Jomāda I 1327/15 July 1909, the constitutionalist forces occupied Tehran (Hairi, “Estebdād-e ṣaḡīr va fatḥ-e Tehrān,” Rāhnamā-ye ketāb 19, 1976, pp. 30-40, 325-31). Certain secularist measures were adopted by the new government which were not to the liking of the ʿolamāʾ ; and because of the propaganda campaign launched by the anti-constitutionalist forces headed by Shaikh Fażlallāh’s followers in Iran and by Sayyed Kāẓem Yazdī in Naǰaf, Āḵūnd and his constitutionalist colleagues suffered a loss in reputation and popularity. Consequently they complained bitterly against the functioning of the constitution (“Ṣūrat-e teleḡrāf-e mobārak,” a telegram to the Persian authorities published in Naǰaf in 1330/1910).

Despite these setbacks, Āḵūnd again raised his voice in favor of the Iranian constitutionalists who were resisting the 1911 Anglo-Russian invasion of Iran and the Russian ultimatum to the Persian government, and once again he sought the Ottoman sultan’s intervention. He decided to move to Iran to oppose the foreign invasion, but he died suddenly in his house on 20 Ḏu’l-ḥeǰǰa 1329/13 December 1911 (S. Ḥ. Neẓām-al-dīn-zāda, Tārī-ehoǰūm-e Rūs be Īrān va eqdāmāt-e roʾasāʾ-e dīn dar ef-e Īrān, Baghdad, 1331/1913, passim). Anglo-Russian elements were suspected in his death, as well as Sayyed Kāẓem Yazdī and the governor of Naǰaf (F.O. 371/1490, 3 January 1912, p. 7). On an earlier occasion, Māzandarānī had clearly indicated that both his life and that of Āḵūnd had been threatened (abl al-matīn, 26 September 1910; see also F.O. 371/1243, 1911, p. 9). 

In Iraq Āḵūnd established three religious schools (M. Mūsawī, Asan al-wadīʿa I, Naǰaf, 1968, pp. 147-48) and a number of modern schools; he also helped found a number of periodicals in Naǰaf, such as al-orā and Naǰaf-e ašraf (Moḥammad-ʿAlī, al-Mole, pp. 135-45). He believed in the development of domestic trades and industries; on more than one occasion, he seriously discouraged the consumption of foreign goods. In 1316/1898, when a “šerkat-e eslāmīya” was established to undertake the production of textiles and to promote their trade in Iran, Āḵūnd declared it the duty of all Muslims to boycott clothes made in foreign factories and to wear clothes produced domestically (S. J. Eṣfahānī, Lebās al-taqwā, Šīrāz, 1318/1900, pp. 2-15). 

In the field of oūlal-feqh, Āḵūnd has been referred to as a renovator (moǰadded). His most important contribution is Kefāyat al-oūl in two volumes, dealing respectively with verbal proofs (al-adella al-lafīya) and rational proofs (al-adella al-ʿaqlīya); it has been used as a textbook in Shiʿite circles since its first appearance in 1303/1885 and numerous commentaries have been written upon it; a list of 104 of them is given by Moḥammad-ʿAlī (al-Mole, pp. 123-33). 

Bibliography : Āḵūnd’s published works: Taʿlīqa ʿala ’l-makāseb, Tehran, 1319/1901. Al-Fawāʾed al-feqhīya wa’l-oūlīya, Tehran, 1315/1897. Takmelat al-tabera, Tehran, 1328/1910. Šar takmelat al-tabera, Baghdad, 1331/1913. al-maʿānī fī talī neǰāt al-ʿebād, Tehran, 1327/1909. Al-Qaarāt (a collection of several treatises), Baghdad, 1331/1913. Dorar al-fawāʾed fī šar al-farāʾed, Tehran, 1315/1897. āšīa ʿala ’l-noba, Tehran, 1306/1889. 

Other sources: Mīrzā ʿAbd-al-Raḥmān, Tārī-eʿolamāʾ-e orāsān, ed. M. B. Sāʿedī Ḵorāsānī, Mašhad, 1341 Š./1962, pp. 244-45. Moḥammad-Ḥasan Abu’l-Maḥāsen, Dīvān, Naǰaf, 1963, p. 44. J. Al-Maḥbūba, ī al-Naǰaf wa āżerohā I, Naǰaf, 1958, pp. 137ff. M. al-Amīn al-ʿĀmelī, al-Raīq al-matūm (Dīwān), Damascus, 1333/1915, p. 198. M. H. Amīnī, Moʿǰam al-mabūʿāt al-Naǰafīa, Naǰaf, 1966. Idem, Moʿǰam reǰāl al-fekr wa’l-adab elāl alf ʿām, Naǰaf, 1964. Anonymous, Tārīča-ye farhang-e Īrān dar kešvar-e ʿErāq az sāl-e 1285 tā 1345 oršīdī [1906-1966], n.p., n.d. M. Anṣārī, Zendagānī va šaḵṣīyat-e Šay Anārī, Ahvāz, 1339 Š./1960, pp. 299-300. G. R. Atiyyah, Iraq 1908-1921: A Political Study, Beirut, 1973, passim. Bāmdād, Reǰāl IV, p. 1. K. Ṭāherzāda Behzād, Qīām-e Āarbāyǰān dar enqelāb-e mašrūīyat-e Īrān, Tehran, 1334 Š./1955. E. G. Browne, The Persian Revolution of 1905-1909, Cambridge, 1910. R. Baṭṭī, al-Adab al-ʿaII, Cairo, 1341/1923, p. 167. N. Fatḥī, Zendagī-nāma-ye šahīd-e nīknām eqat-al-eslām Tabrīzī, Tehran, 1352 Š./1973, pp. 413-14. A. Ḥowayzī, Dīwān al-owayzī I, Naǰaf, 1350/1931, p. 57. M. ʿA. Kamāl-al-dīn, awrat al-ʿešrīn fī ekrāhā al-amsīn, 1971. Idem, al-Taawwor al-fekrī fi’l-ʿErāq, Baghdad, 1960, pp. 23-25. ʿA. Ḵāqānī, Šoʿarāʾ al-orā VIII, Naǰaf, 1955, pp. 113, 119. Idem, al-ʿAllām al-ādeq fī ekrāh al-ūlā, Baghdad, 1965, p. 68. A. K. S. Lambton, “The Persian ʿUlamā and Constitutional Reform,” Le Shîʿîsm Imamite: Colloque de Strasbourg (6-9 mai 1968), ed. T. Fahd, Paris, 1970, pp. 245-69. H. Moʿāṣer, Tārī-eesteqrār-e mašrūīyat dar Īrān, Tehran, 1968. Rayānat al-adab I, Tabrīz, 1346 Š./1967. Namāzī, ānīyūn va mašrūīyat, Šīrāz, 1349 Š./1970. Ḥ. Nowbaḵt, “Āḵūnd Mollā Moḥammad Kāẓem Ḵorāsānī,” Waīd 14, 1976, pp. 135-37. M. Nāẓem-al-eslām Šarīʿatmadār Kermānī, Tārī-ebīdārī-e Īrānīān, 3 vols., Tehran, 1324-32 Š./1945-53. M. P. Pavlovich, V. Tria, and S. Iranskiĭ, Enqelāb-e mašrūīyat-e Īrān va rīšahā-ye eǰtemāʿī va eqteādī-e ān, tr. M. Hūšyār, Tehran, 1329 Š./1950, pp. 35ff. A. Qāsemī, Šeš sāl enqelāb-e mašrūīyat-e Īrān, Milan, 1974. E. Rāʾīn, oqūqbegīrān-e Engelīs dar Īrān, Tehran, 1347 Š./1968. ʿA. Raštī, Ketāb dar oū-e etteād-e moslemīn, Naǰaf, 1329/191l, pp. 27-28. M. Ṣadūqī (Sohā), “Āḡā Mīrzā ʿAlī-Akbar Āqā Ardabīlī va ḵānadān-e ū,” Waīd 10, 1351 Š./1972, pp. 445-50. M. R. Šaybī, Dīvān, Cairo, 1360/1941, p. 188. I. Spector, The First Russian Revolution: Its Impact on Asia, Englewood Cliffs, N. J., 1962. W. Šerīs, Lamaāt men taʾrī al-Naǰaf al-ašraf, Naǰaf, 1973. ʿA. Wardī, Lamaāt eǰtemāʿīya men taʾrī al-ʿErāq al-adī III, Baghdad, 1972. M. Yaʿqūbī, al-Bābelīyāt III, Naǰaf, 1955, pp. 52-54.

(A. Hairi)

 ii. His Importance in Oūl

Āḵūnd’s Kefāyat al-oūl is considered the most advanced work in oūl-e feqh and is employed in the final stage of study in Shiʿite madrasas. Before Āḵūnd, oūl’s subject matter was said to be the “sources of feqh” (adellat al-feqh), i.e., the Koran, the Sunna, eǰmāʿ or the consensus of the ʿolamāʾ, and ʿaql or reason (Sayyed Mortażā ʿAlam-al-hodā [d. 436/1045], al-arīʿa elā oūl al-šarīʿā, ed. A. Gorǰī, Tehran, 1346-48 Š./1967-69, I, p. 7; Shaikh Abū Jaʿfar Ṭūsī [d. 460/1068], al-ʿOdda fī oūl al-feqh, Tehran, 1314/1934, preface); but according to Āḵūnd, oūl also deals with any general topic (kollī) related to any of oūl’s individual problems (Kefāya I, p. 6). In defining oūl he gives an important position to al-oūlal-ʿamalī “principles concerned with action,” since he considers oūl “an art (anāʿa) through which one comes to know the rules (qawāʿed) that can be employed in deriving prescriptions (estenbā) or that can become the basis for action” (ibid., p. 9). Āḵūnd devotes almost 200 pages or one-fourth of al-Kefāya to principles of action (II, pp. 165-361); in earlier periods, these were dealt with only briefly (e.g., al-arīʿa, pp. 827-37; Shaikh Ḥasan [d. 1011/1602-03], Maʿālem al-oūl, Tehran, 1324/1873, pp. 217-22). Āḵūnd did not deal with subjects that pertain specifically to Sunni oūl, such as qīās, estesān, or maālemorsala, though these were usually discussed by his predecessors (al-arīʿa—the first independent work on Shiʿite oūl—discusses qīās and raʾy in detail, pp. 656-791; Maʿālem al-oūl, the first work on oūl with a thoroughly Shiʿite color, still used in introductory courses, discusses qīās, pp. 213-17; Mīrzā Qomī [d. 1231/1815] in Qawānīn al-oūl, Tehran, 1324/1906, the first volume of which is still used to teach al-oūl al-lafīya or principles concerned with linguistics and semantics, deals with qīās, estesān, and maāle morsala, pp. 79-93). Āḵūnd’s treatment of both major branches of oūl, ʿamalī and lafī, is so comprehensive that after him no one has attempted to write an independent text; scholars have limited their efforts to explaining and commenting on oūl’s subject matter and the opinions of the great ʿolamāʾ. Among Āḵūnd’s most important students, who in turn taught most of today’s moǰtaheds, were Moḥammad-Ḥosayn Nāʾīnī (d. 1355/1936-37), Āqā Żīāʾ-al-dīn ʿErāqī (d. 1361/1942), and Moḥammad-Ḥosayn Kompānī (d. 1361/1942). Of particular importance is Nāʾīnī; two major transcripts of his lectures (known as Taqrīrāt-e Nāʾīnī) were published with his approval, one by Moḥammad-ʿAlī Kāẓem (Fawāʾed al-oūl, Qom, 1368/1948) and the other by Abu’l-Qāsem Ḵoʾī (Aǰwad al-taqrīrāt, Tehran, n.d.). Both these works focus on the subjects discussed in al-Kefāya and compare the viewpoints of Shaikh Mortażā Anṣārī (d. 1281/1864) and Āḵūnd. 

The tendency to ignore Sunni discussions and concentrate on those connected specifically to Shiʿism resulted from the conflict between the Aḵbārī and Oṣūlī (qq.v.) schools. It was developed by such Oṣūlīs as Waḥīd Behbahānī (d. 1207/1792) and Shaikh Anṣārī. Although the latter’s Farāʾed al-oūl (or Rasāʾel, Tabrīz, 1373/1954; summarized as al-Rasāʾel al-ǰadīda, Qom, 1390/1970) is the first work completed with these objectives in mind, it deals only with oūl-e ʿamalī, while Āḵūnd discusses oūl-e lafī as well. The Oṣūlī movement also attempted to base the derivation of prescriptions on rational (ʿaqlī) rather than transmitted (naqlī) sources; as a result their arguments are presented with especial care and rigor. Āḵūnd expended much more effort than his teachers in applying the categories and methods of logic; his readers can easily be led to believe that philosophical arguments are among ošūl’s most important subjects. 

Bibliography : See also M. Šehābī, Taqrīrāt-eoūl, Tehran, 1380/1960-61, pp. lvi-lxii. A. Gorǰī, “Negāh-ī be taḥawwol-e ʿelm-e oṣūl va maqām-e ān dar mīān-e ʿolūm-e dīgar,” Maqālāt va barrasīhā 13-16, 1352 Š./1973, pp. 27-80, especially pp. 70-80. 

 (S. Murata)

(A. Hairi, S. Murata)

Originally Published: December 15, 1984

Last Updated: December 15, 1984

چنین گفت بحر سخن انوری:

ای خواجه مکن تا تو توانی طلب علم               کاندر طلب راتب هر روزه بمانی

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز              تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی...

پ ن : عنوان پست مصرعی است منسوب به سعدی/راتب:خرجی،شهریه

خب 22 بهمن گذشت حالا 25 بهمن ببینیم چی میشه. خدا لعنتت کنه میر حسین! باعث شدی نتونم مقاله م رو برای همایش سمنان بفرستم. حیف از اون همه زحمتی که براش کشیدم!( خنده).

بت باده فروش

زاری از غمزه ی غم زای تو پیش که کنم؟           با که گویم که تو سرچشمه ی آزار منی؟

ناز و دلال

از امام خمینی(قدس سره و اعلی الله مقامه فی فرادیس الجنان)

هی روزگار!

خب دو خبر زیر در رابطه با عدم دسترسی به جیمیل و یاهوئه+ سوگند نامه ی ملبس شدن روحانیون.

خدا وکیلی مگه خواجه حافظ شیرازی باشه ندونه که قضیه ی قطعی اینترنت و سرعت کمش و اینجور حرفا مربوط به 22 بهمنه و اینکه احتمال داره طرفدارای میر حسین موسوی بازم خرابکاری کنن و از این جور حرفا. البته من شخصا تا راهکار مناسب تری برای جلوگیری از فساد و افساد پیدا نشه با این راه قطع اسمس و نت موافقم چون بالاخره امنیت از اینترنت و موبایل هم مهمتره و آشوب از بدترین ناهنجاری های اجتماعیه. در عین حال آیا توجیه لنگری و کنگری و فیبری برای سرعت نت درسته یا اینکه حقیقت لخت رو به مردم بگیم و قضاوت رو به ایشون بسپریم چرا که چاره ای فعلا جز این راه نیست؟ خودش جای بحث داره.

لینک دوم درباره ی تحلیف در موقع ملبس شدن روحانیته. یکی از اشکالاتی که به حوزه ها وارده اینه که کم کم دارن دانشگاهی میشن. دانشگاهی شدن ذاتا بد نیست ولی مثل دانشگاهای ایران شدن بده. چون عمق علمی تو اکثریت رشته های دانشگاهی-بر عکس علوم حوزوی- و در بین اغلب دانشجوها نیست. من هم خودم دانشگاه بودم و الان هم رابطه دارم هم فک و فامیلامون دانشگاهی هستن. این مطلب رو که گفتم یه واقعیته و البته باید اصلاح بشه و امید اصلاح هم کمی هست. اما این سوگندنامه خوندن تو یونان قدیم و رشته ی پزشکی هست و به نظرم اصلا برای مبلس شدن جا نداره. خدا رحم کرد ما چند سال قبل ملبس شدم و الا فک کنم بخاطر نخوندن همین سوگندنامه کلا قید آخوند شدن رو می زدیم!!! (نیشخند)

http://www.tabnak.ir/fa/news/225758

http://www.tabnak.ir/fa/news/225806

این جمعه هم گذشت به هر محنتی که بود...

عید بودن یک روز وقتی به تمام و کمال است که همه ی مقتضیات عید بودن آن مهیا باشد. اما این مقتضیات در ارزش دهی به عید یکسان نیستند. حضور ملموس و عدم غیبت امام و انسان کامل در بین عید گیرندگان مهمترین مقتضی و بلکه شرط عید بودن عید است. اما در روزگار ما اگر چه عید کماکان عید است ولی درجه ی عید بودنش نازل است چون شرط اصلی محقق نیست و از این رو عید از جهتی باید یادآور غم و درد باشد؛ لذا شاعر حق داشته بگوید:"عید آمد و افزود غمم را غم دیگر/ ماتم زده را عید بوَد ماتم دیگر"؛ چه بسا یکی از حکمت های تشریع خواندن دعای ندبه در اعیاد( غدیر و فطر و قربان و جمعه) همین نقصان عید ها باشد. اما فایده ی این غم توجه و تلاش برای رفع غم و عید واقعی کردن عید است.عیدتان تسلیت!!!
پ ن: اگر این تحلیل بالا صحیح باشد پس چرا مثلا برخی از امام های ما نیز دعای ندبه را می خوانده اند؟ خب اگر حضور امام مکمل عیدیت عید است دیگر ندبه و ناله چرا باید باشد؟ ظاهر امر این است که جواب این اشکال یا به "مراتب حضور" بر می گردد یا به "نقش متمایز امام عصر(عج)" و الله اعلم.

اسعد الله ایامک یا مولانا یا صاحب الزمان(عج)

مرا حالی خوش است امروز! و حالی        قدح ها پــر کنید و حجره خــالی

که دانـد تــا کـه خواهــد بــود فـردا ؟        بــزن رود و بــیــــاور بـــاده حالی

رهی دلســـوز تــــر از روز هــجـــران         می یی خوشتر زشبهای وصالی.........(انوری)

ولادت حضرت خاتم الانبیاء و تولد فرزند دردانه شان امام جعفر صادق(ع) مبارک باد. زیارت مرقد شریف این دو معصوم عزیز در دنیا و زیارتشان در دنیا و آخرت و نیز شفاعتشان روزی شما و ما شود صلوات.

a toss up

این چند روزه اینترنت قاطی داشت؛ مثل خود ما؛ البته قاطی داشتن ما مربوط به این چند روز نیست،دائمیه! امروز قبل ظهر جواد محدثی رو تو ایستگاه اتوبوس می بینم که منتظر اتوبوسه، با خودم می گم چقدر عمر این طلبه های فاضل و با سوادی که می تونن ساعات صف اتوبوس و... رو صرف تحقیق و نوشتن کنن، ازشون وقت می گیره تلف میشه. تقریبا همه اش بخاطر مشکلات مالیه و خیلی کم بخاطر ریاکاری و تظاهر و یا خضوع و همرنگی با گرفتارهاس. یکی از دوستای خیلی با سوادم معمولا پیاده می ره مدرسه ی فیضیه و بر می گرده. می گفت از لحاظ مالی دووم نمیارم اگه حتی هر روز با اتوبوس برم. توی قم غیر از مسیرای طولانی، کرایه ی اتوبوس 150 تومنه. و دیگه اینکه امروز گوش دخترمون رو سوراخ کردیم. اصلا کی گفته باید گوش دخترا رو سوراخ کن؟! گناه دارن!!! این زمونه که بعضی پسرای بیچاره ی غافل میان و گوشاشون رو سوراخ می کنن...

بر باد رفته

در بندم از آن دو زلف بند اندر بند                     نالانم از آن عقیق قنـد انـدر قند
ای وعدهٔ فردای تـو پیچ انـــدر پیچ                     آخر غم هجران تو چند اندر چند
                                                                                                    منوچهري دامغاني

ادامه نوشته

کل نفس ذائقه الموت

یکی از اقوام یکی از دوستای خوبم با حضرت عزرائیل روبوسی کرده و به دیار باقی شتافته. شادی روحش صلوات. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

بر این دست و بازو هزار آفرین

و عیاران این زمان توبه ایشان عزم مشهد خراسان باشد و اکثر ایشان هم از راه بازگردند که از توبه پشیمان گردند.
کسی از مردم نور و کُجور تایب شد و عزم زیارت خراسان نمود. با مادر خود گفت چون من یک دو منزل بروم طنبور مرا بشکن. و از راه به مادرش پیغام فرستاد : طنبوره مرا نشکنی که من توبه خود متزلزل می بینم. و هم از راه برگشت.

 " نوادر " صالح روغنی قزوینی- ص326-

طنبور یک نوع ساز است که حضرات مطرب را با آن عقد اخوتی است بس پایدار!

http://mazandarani100.blogfa.com/post/156

فقط بخاطر تو!!!

اگر دیدی  که روزی به یادت گریه کردم

بدان كآن روز من كلي پیاز را رنده کردم .

بوستان غصه و غم!

انوری
دیوان اشعار
غزلیات
غزل شمارهٔ ۲۵۶


ای مردمان بگویید آرام جان من کو؟
راحت‌فزای هرکس محنت‌رسان من کو؟
نامش همی نیارم بردن به پیش هرکس
گه گه به ناز گویم سرو روان من کو؟
در بوستان شادی هرکس به چیدن گل
آن گل که نشکفیدست در بوستان من کو؟
جانان من سفر کرد با او برفت جانم
باز آمدن از ایشان پیداست آن من کو؟
هرچند در کمینه نامه همی نیرزم
در نامهٔ بزرگان زو داستان من کو؟
هرکس به خان و مانی دارند مهربانی
من مهربان ندارم نامهربان من کو؟
 

لا یخافون فی الله...

رهبرم قاطع سخن گفت و دلم را شاد كرد/ قاطعانه لرزه بر اردوگه بيداد كرد

با توكل بر عنايت ها و الطاف خدا/ در نماز جمعه چون جدش علي(ع) فرياد كرد

سرفرازم از خروش و اقتدار رهبرم/ قدرت پوشالي دشمن همه بر باد كرد

این شعرو شيخ مهدي آقازاده از همراهش برام خوند و نوشتم


 

درباره ی نماز جمعه ی امروز آقا

العصمة لاهلها و المعصوم من عصمه الله تعالی.
آقای آقا سید علی آقای خامنه ای گل و گلاب؛ دستت خوش و دمت گرم. خیلی باحالی به خدا. چقدر دوست داشتم امروز همراه علی محمدی تو نماز جمعه ت باشم.
 

با حسینی، عظیمی، سعدی و مطهری-3

مور و زنیور:

با حسینی، عظیمی، سعدی و مطهری-2

شعر و شرع و عرش:

با حسینی، عظیمی، سعدی و مطهری-1

نقیضه و ردیه:

درباره ی اصغر فرهادی

یکی از دوستان گفته است درباره ی فرهادی بنویسم:


به سوی ظهور

میم مثل ماه

ادامه نوشته

1433-260=؟

السلام عليك يا بقية الله المنتظر...عجل الله تعالي فرجك

سالگرد آغاز امامت و ولايت حضرت ولي عصر عليه و علي آبائه السلام بر همگان مبارك باد. انشالله روزي جشن آغاز ولايت امام را در محضر امام برگزار كنيم.

 

بيوتيفول پيكچرز...

 

 

دل قوي دار سحر نزديك است

هوا ابري است و مثل غروب هاي جمعه بس دلگير. شايد با امدن باران، اين دلتنگي هم برود چنانكه با آمدن تو همه ي دلتنگي ها به قبر سپرده مي شود. حميد مصدق:

ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته...

وای ، باران
باران ؛

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛

....

شيعيان كبوتران حرم اند...

ديشب نيم ساعتي كنار يك آقايي بودم. از نوادگان آيت الله سيد ابوتراب دربندي تهراني؛ مرحوم دربندي از شاگردان آخوند خراساني بوده و انساني عارف و اهل دل است. ايشان داماد علامه ي مقدس شيخ علي زاهد قمي-ديگر شاگرد آخوند خراساني- است. بنده كتابي را چند وقت قبل درباره ي زندگي مرحوم زاهد قمي نوشته ام و پسر آقاي فوق الذكر به واسطه انتساب به مرحوم زاهد تقبل كرده كتاب را با هزينه ي خودش چاپ كند. اما ديشب اين جناب مهربان كه پرتقالي را برايم پوست كند و خودش هم موقع خوردن هم گلويش گرفت و ما كه در عرض چند دقيقه با ايشان پسرخاله شده بوديم كمي پشتشان را كوفتيم تا قضيه ي گلوگرفتن حل شود، گفت فلاني يعني نجفي بيا و كتاب را مفصل تر كن. زندگي مفصل تري از مرحوم دربندي را ضميمه ي ان كن و  حجم ۲۰۰ صفحه اي كتاب را مثلا ۳۰۰ صفحه شود. من بدم نيامد از پيشنهاد ايشان ولي به نظرم زندگي تفكيكي براي هر كدام مناسب تر است.

خاندان سادات دربندي از خاندان هاي با كرامت و صحيح النسب تهرانند و حسيني مي باشند . نقل است از آقا سيد مهدي دربندي كه روزي يك نفر شرور! به ايشان گفته بود ناسيد!. ايشان هم كه عازم ارض اقدس بودند دلشان از اين بابت ناراحت و شكسته بود. در ان زمان فاصله ي تهران تا مشهد را در يك ماه طي مي كردند. گفت ما وقتي مشهد رسيديم خواستيم يك سال بمانيم. در عين حال گفتيم بچه هاي مان را در طي اين مدت به مكتبخانه بفرستيم. روز بعد كه دو بچه را به نزد مكتب خانه چي برديم با تعجب گفت من ديشب خواب ديدم دو تا كبوتر از حرم امام رضا پرواز كرده و داخل مكتبخانه ي ام امدند. تفسيرش اين دو فرزند شما بود. مرحوم سيد مهدي مي گفت اين خواب دلشكستگي ما را رفع كرد گويي حضرت ثامن الحجج- ارواحنا فداه- خواست بفهماند از حرف طرف ناراحت مشو، كه تو از فرزندان مايي. البته طبق برخي مكاشفات عرفا علماي شيعه هم جزو فرزندان حضرت زهرايند و بلكه طبق برخي احاديث همه ي شيعيان جزو اهل بيت -به معناي عام كلمه- هستند و غير شيعيان - و ويل لهم- خارج از بيتند.شيعه بودن-حتي در تفسير نازلش - چه نعمت بزرگي است. خدايا ما را در دنيا و آخرت شيعه قرار بده.

ثار الله

6 ماه از اون خوابم گذشته و ما در هوس لقای....

گر چه می رفت از اولاد پیمبر به شمار

من بر آنم که از ابناء خدا بود حسین....

ادامه نوشته

:)

طرف زیر تابوت مادر زنشو گرفته بود و با حرارت تمام می گفت: لا اله ایوالله!

فتوای جدید علما: نگاه به نامحرم جایز نیست مگه اینکه لامصب خوشگل باشه!

طرف موزو پوست می کند می گفت: یا حضرت عباس! توش خیار باشه!

یارو! جورچینو تو دو سال حل می کنه.می گند: کمی بیش از حد طول نکشید؟ میگه: نه! روش نوشته 5 تا 7 سال!

به طرف میگن سفر حج چجور بود؟ می گه خیلی سنگ بهم خورد ولی بالاخره بوسیدمش!

پ ن: خلق را تقلیدشان بر ...

شرح غم هجر

اگر چه بیشتر شعراء و ادبای بزرگ تاریخ ایران بخصوص در هزار سال اول دوره ی شعر فارسی از هم صنفان ما یعنی ملا و آخوند بوده اند ولی این امر در ادوار اخیر بخصوص دو قرن اخیر به هیچ وجه بروز سابق را نداشته است. این البته به معنای دوری نمودن کلی حوزه های علمیه از شعر و ادب نیست چه اینکه در زمان حاضر هم روحانیون ایرانی و عراقی و بحرینی و.. در عرصه ی شعر و ادب فعالیت ها و نشاط بسیاری دارند ولی بروز و ظهور ندارند. این تغییر رویکرد ظهوری آیا به علت پدید آمدن رقیبی به تعداد بسیار بیشتر در میان قشر غیر روحانی است( که البته بر اثر فراگیر شدن سواد در قرن اخیر است)؟ یا بر اثر تکامل عقول مردم در این دوره نسبت به ادوار قبل و عدم اعتنای جدی عقل به شعر که در شعر مپیچ و در فن او؟ یا به علت ضعف آموزش ادبیات فارسی و عربی در حوزه ها در نیم قرن اخیر نسبت به دوره های سابق؟ یا علل دیگر ؛ خود بحثی مجزا می طلبد.

در هر صورت باید بگویم که برخی از اساتید ما در قم دارای طبع شعر بوده و گاه گاهی در این عرصه زورآزمایی هایی هم می کنند. از جمله جناب شیخ لطف الله صافی گلپایگانی که پیرترین مرجع برجسته ی فعلی جهان تشیع است و همچون باب و برادر فقید خود دیوان شعر دارد؛ ادام الله تعالی ظله و رحم اباه و اخاه:

زان دم که مرا بر گل رویش نظر افتاد               بر هستیم از آتش عشقش شرر افتاد

از جلوه ی آن قامت موزون و رخ ماه                  دین و دل و تقوای من اندر خطر افتاد

بگذشت زخویش و زن و از مال و ز فرزند           هر اهل دلی را که به کویش گذر افتاد

عشقش که بیفتاد چو آتش به وجودم                      امروز دگر بیشتر از پیشتر افتاد

از پرتو خورشید جمال رخ یار است                  هر خیر و سعادت که نصیب بشر افتاد

تنها نه منم عاشق و شیدای جمالش        هر کس که رخش دید ز خود بی خبر افتاد

                          "لطفی" نتوان کرد بیان شرح غم هجر

                           چون هر چه بگوئیم همه مختصر افتاد



وفی یوفی توفیه!!!!!!

 
فرزند آيت الله دستغيب درگذشت
 
کد خبر: ۲۲۲۹۸۴
تاریخ انتشار: ۰۹ بهمن ۱۳۹۰ - ۱۵:۵۶
آیت الله سید محمدهاشم دستغیب، فرزند شهید آیت الله سید عبدالحسین دستغیب صبح امروز (۹بهمن) به علت کهولت سن در شیراز درگذشت.

به گزارش خبرگزاری شبستان از فارس، آیت الله سید محمدهاشم دستغیب، فرزند برومند شهید محراب، امام جمعه فقید شیراز، آیت الله سید عبدالحسین دستغیب، صبح امروز (9بهمن) به علت کهولت سن در شیراز درگذشت.

وی برادر زاده آیت الله سید محمد مهدی دستغیب، تولیت آستان مقدس احمدی و محمدی (ع) و همچنین رییس حوزه علمیه در شیراز بود که 72 سال سن داشت.

بشنو ولی باور مکن

 
نخستين زن مترجم ايراني كه بود؟
کد خبر: ۲۲۲۹۲۷
تاریخ انتشار: ۰۹ بهمن ۱۳۹۰ - ۱۳:۰۹
تاج‌ماه آفاق‌الدوله را نخستين زن مترجم ايراني مي‌دانند.

به گزارش ايسنا نخستين زني كه در ايران دست به كار ترجمه زد، تاج‌ماه آفاق‌الدوله بود كه نمايشنامه «نادرشاه» اثر «نريمان نريمانف» را از تركي به فارسي برگرداند و آن را در سال 1324 هجري قمري منتشر كرد.

محمد گلبن - پژوهشگر ـ درباره تصحيح ترجمه نمايشنامه «نادرشاه» كه توسط تاج‌ماه آفاق‌الدوله از زبان تركي به فارسي برگردانده شده است، به ايسنا مي‌گويد: مي‌توانيم بگوييم تاج‌ماه آفاق‌الدوله نخستين زني است كه در ايران دست به كار ترجمه مي‌زند. من از كودكي عادت داشتم نسخه‌هاي خطي و كتاب جمع‌آوري كنم. نسخه خطي نمايشنامه «نادرشاه» را كه خانم آفاق‌الدوله ترجمه كرده‌اند، سال‌ها پيش يكي از آشنايانم به من داد تا اين‌كه متن آن را خواندم و ديدم اثر بسيار جالي است و آن را تصحيح كردم و نسخه تصحيح‌شده آن حدود سال 73 در شماره پنجم فصلنامه «تئاتر» به كوشش خانم لاله تقيان به چاپ رسيد.

او همچنين درباره نسخه خطي نمايشنامه «نادرشاه» كه تاج‌ماه آفاق‌الدوله آن را ترجمه كرده است، عنوان مي‌كند: من كتابخانه شخصي‌ام را به آستان قدس رضوي مشهد مقدس و مجلس تقديم كرده‌ام كه نسخه خطي اين كتاب هم همراه كتاب‌هايم بود. فكر مي‌كنم نسخه ميكروفيلم آن هم در كتابخانه مركزي دانشگاه تهران نگه‌داري مي‌شود.

اين پژوهشگر درباره نخستين مترجمان در ايران مي‌گويد: در سال 1270 در دوره احمدشاه، ترجمه از زبان رايج آن موقع كه فرانسه بود، رواج داشت. پدر پروين اعتصامي مجله‌اي به نام «بهار» منتشر مي‌كرد كه درواقع، در اين مجله اولين ترجمه‌ها از زبان فرانسه به فارسي منتشر مي‌شد.

گلبن در ادامه مي‌افزايد: حسن پيرنيا ملقب به مشيرالدوله كه سياستمدار و حقوقدان و مترجم ايراني در دوره ناصرالدين شاه قاجار بود، در اواخر دوره قاجاريه به سمت نخست‌وزيري رسيد و چندي هم رياست اداره امور خارجه ايران را برعهده داشت. او به هفت زبان زنده دنيا صحبت مي‌كرد و تحصيل‌كرده كشور روسيه بود. پيرنيا از كساني كه در وزارت امور خارجه استخدام مي‌شدند، درخواست مي‌كرد كه به مدت سه سال دوره آموزش زبان‌هاي مختلف را بگذرانند. كتاب «تاريخ ايران باستان» او كه در سه جلد است، اولين كتاب تاريخ مهمي است كه درباره ايران قبل از اسلام نوشته شده است.

اين پژوهشگر در پايان سخنانش مي‌گويد: در دوره ناصرالدين شاه و زمان اميركبير خيلي از شاگردان او اولين مترجمان ايران بودند؛ زيرا مجبور بودند خيلي از كتاب‌هاي تجارت، كشاورزي و علوم را از زبان فرانسه به فارسي ترجمه كنند.

به گزارش ايسنا، تاج‌ماه در ابتداي نمايشنامه «نادرشاه» خود را كمينه تاج‌ماه آفاق‌الدوله همشيره «آقا اسماعيل آجودان باشي» و عيال «فتح‌الله ارفع السلطنه طالش» معرفي مي‌كند. تاج‌ماه، فرزند علي‌اكبر خان آجودان باشي، اهل زنجان و پدرش علي‌اكبر خان، يكي از نظاميان قاجاري بود. جدا از ترجمه نمايشنامه «دره نادري» يا «نادرشاه»، مجموعه دست‌نوشته‌اي از نامه‌ها و شعرهايي از تاج‌ماه به‌جا مانده است. اين مجموعه با عنوان ديوان اشعار مجموعه تاج‌ماه به شماره 3552 در كتابخانه مركزي دانشگاه تهران نگه‌داري مي‌شود. دوسوم اين مجموعه شامل گزيده شعرهاي شاعران دوره قاجار است و يك‌سوم ديگر آن به نامه‌ها و شمار اندكي به سروده‌هاي تاج‌ماه اختصاص دارد. نوشته‌هاي تاج‌ماه را به لحاظ موضوعي مي‌توان اين‌گونه رده‌بندي كرد: نامه درباره مسائل خانوادگي، نامه به دوستان، نامه‌هاي ديگران، انشاها و شعرها.

فغان از اظهار نظرهای غلط. قرن ها قبل از این تاریخ ما زن هایی را در ایران داشته ایم که به غیر فارسی و عربی ترجمه گر برخی متون و مکاتیب بوده اند.

چون دوست دشمن است شكايت كجا....ب.......ر.......م

وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوفه دویدم

مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم

چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم

بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم

به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم

وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟

 اوستا

برو بخواب

از یک بنیاد دایره المعارفی عراق ایمیلی برایم می آید و در بخشی از نگارش آن دايره المعارف دست مدد! به سوی این حقیر دراز کرده اند. من علی رغم اینکه در جواب آنها که کار فوق العاده عظیمی را در دست انجام دارند قول مساعد می دهم و مقداری از سرفصل های مطالبی که می توانم برای آنها مطلب جمع کنم یا چیزکی بنویسم را برایشان می فرستم ولی بعد با خودم می گویم تو را چه به این کارها فلانی؟!

بنشین کشکت را بساب. انسان باید اندیشمندانه در زندگی قدم بردارد. هیچ کاری را بی تفکر انجام ندهد، اگر  در جايي كاري در حيطه ي توانايي اش بود و متولي نداشت زود برود و مشغول به كار شود، اگر در محدوده اي متخصص وجود داشت او علي رغم توانايي، كنار بنشيند و اگر در جايي خلأ بود و از وي خواستند پرش كند و او در خود توانايي نديد، صاف و ساده بگويد نمي توانم و خرابي به بار نياورد تا اندك اندك جمع مستان از راه برسند. اگر به وي گفتند بيا در اين زمينه سخنراني كن و اهلش نبود بدون هيچ رودربايستي بگويد من اهلش نيستم. خلاصه حد و حدود خود را بشناسد و سعي كند نه پايش را از گليم خود دراز تر كند و نه گليم ديگران را لگد مال كند. شما را به خدا اين جملات حكيمانه! را جايي يادداشت كنيد. حيف است از دست بروند!!!

اللهم عجل لولیک الفرج

برای دیروز:

بُد او خرم و مسرور، که شايد ببرد آب بر کودک بي تاب، سکينه، که شود بهجت و آرام دل باب، که ناگاه...

http://niloomg.blogfa.com/post-115.aspx

مور و زنبور

استاد شهید مطهری به اشتباه در یک شعر از سعدی اشاره میکند و آنرا تصحیح می کند. سعدی میگوید :

من آن مورم که در پایم بمالند           نه زنبورم که از نیشم بنالند

چگونه شکر این نعمت گزارم           که زور مردم آزاری ندارم

ولی شهید مطهری میگوید:

نه آن مورم که در پایم بمالند            نه زنبورم که از نیشم بنالند

چگونه شکر این نعمت گزارم          که دارم زور و آزاری ندارم

در شعر سعدی افتخار به پایمال شدن و ذلیل شدن است که همان افراط در اخلاق میباشد ولی شهید مطهری مبنا را بر عزت نفس و کرامت آن می داند و از روشهای صوفیانه و ملامتیه بر حذر می دارد.

http://hosne-del.blogfa.com/post/40

خاکستر صامت این بار! سکوت خود را شکسته و می گوید:

به نظر من ردیه ی استاد مطهری وارد نیست.

حرف سعدی در جای خودش درسته.

تو حدیث داریم که: کن مظلوما و لا تکن ظالما؛ مظلوم باش ولی ظالم نباش.
طبق تحلیل مطهری باید این حدیث هم معنای منفی داشته باشه. اصولا شأن صدور اشعار و کلمات بزرگان رو باید دریافت. سعدی فقید اینجا منظورش اینه که در جایی که بین ستم کردن و ستم پذیرفتن گیر کنم من ستم پذیر هستم. یعنی بین ظالم بودن(زنبور) و مظلوم بودن(مور)، من مظلوم می مونم؛ نه اینکه بنای من بر اینه که همیشه مظلوم و تو سری خور باشم.
اما درباره ی " که دارم زور و ازاری ندارم" هم با اینکه حرف شهید در جای خودش صحیحه ولی حرف سعدی هم به جای خویش نیکوست. سعدی میگه من زور"مردم آزاری" ندارم. قید مردم آزاری یه قید احترازیه و نمیگه من کلا زور ندارم. زور از این نوعش رو ندارم.
رحم الله المطهری و ایضا السعدی ان کان شیعیا و هو عندی کذلک


دوست عزیز ما جناب آقای حسینی در اینجا نقدی بر نقد ما نوشته اند. از نقد ایشان و از خود ایشان کمال تشکر را داریم. کلا من چه قطره ی در حساب نامده ای هستم که کسی بخواهد نقدم کند. لذا از خوشی اینکه اسم من در یک وبلاگ دیگر ذکر شده قاعدتا جا دارد دو سه شب  خوابم نبرد.

قهقهه ی کودکان

به نظر من کی یرکگارد در برخی جنبه ها از کانت، هیوم، مارکس، راسل، نیچه و بسیاری دیگر از متفکر نماهای غرب هم احمق تر و نادان تر است.

j,wdi d p;dlhki

دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد                گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد

گفتم به باد می‌دهدم باده نام و ننگ                  گفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد

هدایت توسط یک آیه

قرآن را باز کرد. سوره ای را خواند. به یک آیه ی خاص رسید. آن را خواند. یک بار؛ دو بار؛ سه باره و چند باره؛ و.........و شیعه شد.

لتجدن اشد الناس عداوة للذین امنوا الیهود و الذین اشرکوا...

( یک شخص سنی این آیه را بسیار خواند و با توجه به معنای آن که می فرماید:" دشمن اصلی شیعیان، یهود و مشرکین هستند" و در حال حاضر اصلی ترین دشمن یهود، ایران است دست از مذهب بی پایه ی سنی گری شست و شیعه شد. ان هذا القرآن یهدی....)

ریشه های دانش

من طی بیست، بیست و پنج روز اخیر چند تا اتفاق خیلی بد را درک کرده ام که روحم را به معنای واقعی کلمه اذیت کرده است. خیلی خیلی بد است چیزی را که اصلا انتظار نداری یک دفعه ببینی هست و خیلی هم محکم ایستاده؛ دیشب که داشتم گهواره ی بچه را در نیمه های شب-مثل خیلی از شب های اخیر- تکان می دادم تا بچه بخوابد یکی دیگر از همان شب ها بود. کاغذ ها و نوشته ها را می دیدم و مدام خودخوری می کردم. اما دو کشف مهم هم در این چند شب کرده ام. یکی مترتب بر همان غصه است.یعنی من بالاخره فهمیدم که چرا امام زمان -عج- فعلا تشریف فرما نمی شود. از این جهت یک فایده ی ان غصه ی تازه کار، همین حل معمای علت غیبت است.

مسئله ی دوم اینکه یک کشف جدیدم در رابطه با یک برداشت کلی و معنای جدید از حدیث القاء اصول و تفریع نمودن است. علینا بالقاء الاصول و علیکم بالتفریع او بان تفرعوا. کشفی که من آن را "ریشه ی علوم" و یا " اصول علوم" نام می نهم. البته کشف خاصی هم نیست ولی برای خودم خیلی جالب است. اگر می دانستم خداحافظی با خواب و امر بچه داری در نیمه شب این همه فایده دارد این زن بیچاره ی خویش را که به اندازه ی سه نفر برای این نی نی زحمت می کشد کمتر اذیت می کردم و کمی از همان ابتدای تولد بچه کمکش می کردم. نه اینکه تولد مصادف به ایام کنگره ی خاصی بود و به شدت مشغول بودم بیشتر زحمات بچه روی دوش مادرش بود و من هم که فقط شب ها برای چند ساعت خواب کوتاه به خانه می امدم.


مشروطه خانم

اجراهاي پاياني «مشروطه بانو» لغو شد   

سرويس: فرهنگ و هنر - تئاتر
1390/11/09
01-29-2012
14:08:08
9011-04282: كد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و هنر - تئاتر

دو اجراي پاياني نمايش «مشروطه بانو» نوشته و كار حسين كياني به دليل وضعيت جسمي نامساعد بهزاد فراهاني بازيگر اين نمايش، لغو شد.

به گزارش خبرنگار بخش تئاتر خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)، قرار بود اين نمايش روز گذشته شنبه (هشت بهمن ماه)،‌نيز همچون شنبه‌هاي ديگر اجرا داشته باشد اما با مراجعه‌ي تماشاگران به سالن اصلي تئاتر شهر از سوي دست‌اندركاران اين مجموعه اعلام شد كه به دليل شرايط جسماني نامناسب بهزاد فراهاني، اين اجرا منتفي است.

همچنين اجراي امشب اين نمايش كه آخرين اجراي ان پيش از جشنواره تئاتر فجر بود، هم لغو شده است.

نمايش «مشروطه بانو» جديدترين اثر حسين كياني است كه از 27 آذرماه اجراي خود را در تالار اصلي آغاز کرده و با بازي ( به ترتيب ورود صحنه ) رويا نونهالي ، رويا مير علمي ، محمد مختاري ، آذر خوارزمي ، شهرام حقيقت دوست ، مجيد رحمتي ، رضا امامي ، علي سليماني ، خسرو شهراز ، ايمان دبيري ، هومن سيدي ، بهزاد فراهاني ، آزاده صمدي ، مسعود مير طاهري ، ليلا برخورداري ، بهناز جعفري ، عليرضا محمدي ، محمود جعفري ، علي ميلاني ، مريم توکلي ، فريده سپاه منصور و سيامک صفري به صحنه رفته است.


بی سبب به یاد کتاب "بانوی مشروطه" افتادم. تا به حال شنیده اید زنی اسمش "مشروطه خانم" باشد؟ شاید بعد داستانش را و یک شعر زیبایش را که شعر "مادر" ایرج میرزا را تضمین کرده بنویسم.


لعنت بر ظالمان بر اهل البیت(ع)

صهبای مجنون

فکری ای شیخ به روز سیه خود می کن

که تو را نیست....الی آخر

کاخ زرین به شهان خوش که من دیوانه

گوشه ای خواهم و.......

خرما و محبت

مرا به دل همه شوق بهشت بود به عمر!!!

چو نور روی تو دیدم نماند شوق بهشت

akhond khorasani

در ادامه ی مطلب:
ادامه نوشته

خیال چنبر زلفش...

نمی گردید بی شیرازه اوراق وجود من           اگر می بود در دستم سر زلف پریشانی

از صائب شیرین سخن

داستان علامه طباطبایی و یک مرتاض هندی

بالاخره!!! تکمیل شد عبدالحسین جان!:


http://mazandarani100.blogfa.com/post/740


کوکب دری

دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من/ سرو خرامان منی ای رونق بستان من
چون می روی بی من مرو ای جان جان بی تن مرو/ وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من...

خواب بادام

در خواب بادام می بینم. شیخ ابوالفضل تفلیسی در تعبیر خواب خود که به غلط به تعبیر خواب ابن سیرین مشهور است از امام صادق علیه السلام و ابن سیرین و ایراهیم کرمانی و جابر مغربی مطالبی را درباره ی خواب بادام دیدن نقل می کند. خدا رحمت کند مرحوم بهجت را که وقتی برای تعبیر خواب بدو رجوع می کردی تو را به امام جماعت مسجد امام(ع) قم ارجاع می داد.یعنی آقای روحانی. در عین حال -کما حدثنی بذلک بعض تلامذته- گاهی که صبح ها در درس ایشان شرکت می کردی و شب قبل خواب خاصی دیده بودی، می فرمود: فلانی تعبیر خواب دیشبت این می شود، و حال آنکه تو تا آن وقت برای هیچ کس خوابت را تعریف ننموده بودی.
ابن سیرین می گوید خواب بادام دیدن یعنی رزق و روزی که با دشواری و حتی دعوا به دست می آید. بی جهت! به یاد توفیقیان می افتم. این نا رفیق! در تقریبا یک هفته ای که حال ما دگرگون بود نه احوال ما را پرسید نه اسمسی نه تماسی نه چیز دیگر. حالا خوب است بادام نوم ما بی پوست بود و الا آسید ابوالسحن را به بخل و خساست متهم می داشتیم چه اینکه دیدن بادام با پوست در خواب، نشانه ی به دست آمدن چیزی برای تو از جانب مردی خسیس است.

داستان های...

امروز با روزهای دیگر فرق داشت. در مسیر بازگشت از مدرسه یک نامه جلوی پایش انداخته بود. دخترک، مذهبی است و هرزه نیست. ولی از شانس بد او این پسر مو فرفری عاشقش شده، اول ها به او اهمیت نمی داد. هر چه زبان بازی می کرد و مزه می ریخت یا مثلا دل می سوزاند برای دختر مهم نبود. اما وقتی امروز نامه ای را که پسرک جلوی او به فاصله ی چند متری روزی زمین انداخته بود و او ناخودگاه نامه را برداشته بود وضع فرق می کرد. با حرص و ولع زیاد به همراه دوستش- سمیرا- داخل پارک رفتند و دخترک نامه را خواند. مضمونش در واقع همان حرف هایی بود که طی این چند هفته از این پسر شنیده بود. اظهار علاقه و اینکه عاشقت هستم و دوستت دارم و شب ها بی خواب شده ام و حاضرم تو را خوشبخت کنم و از این حرف ها. سمیرا ان طرف صندلی نوشته بود و از مضمون نامه مطلع نبود ولی از برق چشمان دخترک می فهمید که چیزهای خوب! در نامه نوشته شده. نامه را که خواند درون کیفش گذاشت. نگاهش به زمین دوخته بود و در فکر فرو رفته بود. سمیرا کمی نصایح خاله زنانه! به او کرد ولی او صدایی نمی شنید. فکرش این بار زیادتر از هر وقت مشغول شده بود، حتی بدون اینکه بفهمد خودش هم مقداری به این پسرک لجوج یک دنده که با تمام بی محلی های دخترک باز هم دست بردار نبود علاقمند شده بود. این را دیگر سمیرا نفهمید. دختر از جای خود برخاست و فقط به سمیرا گفت کسی از اینکه نامه اش را برداشته ام و از این موضوع، چیزی نمی فهمد. آن روز دخترک نه فهمید چطور شام خورد و نه اینکه در برنامه ای که هر شب از تلویزیون می دید چه گذشت. فکرش فقط و فقط مشغول بود. شب هم تا دیر وقت نخوابید و در رختخواب غلت؟ می زد. روز بعد برای اولین بار نماز صبحش قضا شد. چیزی که بعدها بارها برایش اتفاق افتاد. دخترک ابتدا فکر می کرد باید به این جوانک بی اعتنا باشد و بی اعتنا هم بود. اما مشکل کار اینجا بود که با اصرار مجنونانه ی جوان روبرو بود. به گونه ای که هر روز او را پس از پایان مدرسه منتظر خود می دید. چند ماهی گذشت. کارشان از نامه نگاری و تلفن گذشته بود و به همنشینی و حتی سینما رفتن هم کشیده شده بود. در ساعاتی که به بهانه درس های فوق العاده یا برنامه های دیگر انجام می شد. دوستان مدرسه و مادر دختر هم کم کم مطلع شده بودند و فقط باید به گونه ای پدر را نیز مطلع و راضی ساخت تا پدر رضایت به امدن جوان با خانواده اش برای خواستگاری بدهد. این تصویری بود که دختر با توجه به حرف های پسرک در ذهن خود می ساخت، اما.........اما هدف پسر از این کار اصلا ازدواج نبود و این را وقتی دخترک فهمید که پسر را با دختری دیگر به صورت کاملا اتفاقی در یکی از خیابان های زعفرانیه دید. این وقت بود که برخی حرکات پسرک برایش معنا پیدا کرد و حرف سمیرا-سمیرایی که چند وقت بود از وی بریده بود و بعضی دیگر از دوستانش را- باور کرد که می گفت این پسر اهل ازدواج نیست و دخترک حرف انها را حمل بر حسادت های دخترانه کرده بود.
خلاصه قضایای دیگری در کار بود و نهایتا اینکه این دختر از این ماجرا فقط یک بدنامی را برای خود به جای گذاشت. بدنامی یی که باعث شد دیگر خانواده شان نیز در انجا نمانند و برای زندگی به جای دیگر کوچ کنند. من اهل داستان نویسی نیستم و این نوشته هم یک نوشته ی الکی و خیالی بود. فقط می خواستم بگویم ساختار اصلی بسیاری از رمان ها و داستان های منتشر شده در ایران که توسط نویسندگان متعهد و غیر متعهد داخلی نوشته می شود، بر حول محور عشق های خیالی و کاذب چرخ می زند. البته پرداختن به این مسئله و توجه به عینیت های خارجی برای کسب عبرت مردم خیلی خوب است ولی وقتی دامنه اش از حد گذشت و داستان های هرزه ی خیالی هم دامنه اش را وسعت بخشید نتیجه نه تنها درمانی نخواهد بود که تشدید کننده ی دردهای روانی و اجتماعی خواهد بود. امری ک ه در بسیاری از سریال ها و فیلم های تلویزیون و سینما نیز به راحتی قابل لمس است. از هر چه بگذریم هدف من از این نوشتار این بود که با توجه به مایه بسیار غنی ما مسلمانان در زمینه داستان و قصه های واقعی فکر کنم یکی از اشکالات خداوند در قیامت بر نویسندگان ایرانی این است که چرا از این گنجینه ها چنانکه باید استفاده ننموده و انتزاعات ذهنی و خیالات را لباس داستان و رمان می پوشاندند. فکر کنید سید مهدی شجاعی و رضا امیرخانی هم جزو همین ها هستند که استفاده ی کافی و مناسب از داشته های واقعی نکرده اند....تا چه رسد به دیگران!