دو مطلب:
1- چند بیت شعر در مورد غربت حضرت علی علیه السلام در فقدان حضرت صدیقه ی کبری.
2- شاعر شعر: تویی آن نقطه ی بالای فای فوق ایدیهم...
1- چند روز پیش بیت آیت الله سید صادق روحانی رفتم. در درس خارج ایشان نشستم
پس از اتمام درس ایشان که کمی بیش از نیم ساعت طول کشید قرار بود مراسم سخنرانی و روضه شروع شود و من در این فرصت از آقای روحانی که مرحوم شیخ علی زاهد قمی
را در نجف درک نموده اند درباره ی مرحوم زاهد قمی سوالی پرسیدم.
سخنرانی را همانجا نشستم و سخنران قضیه ی احترام به سادات را مطرح کرد و قضیه ی ابن عنین و سرقت اموالش توسط برخی سادات و سرودن شعر در مذمتشان و ترغیب والی منطقه ای بر عقوبتشان و خواب دیدن حضرت زهرا (سلام الله علیها) و اشعار حکیمانه ی حضرت در تقبیح کار ابن عنین و بیدار شدن او و ساختن اشعار دیگری را مطرح کرد. قضیه در کتاب عمده الطالب مرحوم ابن عنبه(ره) موجود است و خواندن دارد.
در وقت گریز به روضه، اشعاری چند به تازی که بسیار جانسوز بود خواند . هم لحنش زیبا بود و هم اشعار مناسب و اشک گیر بودند.
همین که اشعار عربی را خواند با این عبارت کوتاه:" وصیت ها داشت به پسر عمش امیر المومنین"، کانال را هنرمندانه به فارسی عوض کرد. چند بیت شعر سوزناک خواند که آنها را می نویسم:
ای همسر مظلوم در خانه نشسته/ بنشین به بالین من پهلو شکسته
عقده ز کارم وا شده / آزادی ام امضا شده...مظلوم علی جان
نه ساله بودم آمدم در خانه ی تو/ تو شمع من بودی و من پروانه ی تو
جایم کنون بستر شده/ پروانه خاکستر شده...مظلوم علی جان
من میروم سوی جنان با آه شبگیر/ تا محسن شش ماهه ی خود را دهم شیر
اینجا که شیرش از میخ در شد/ شرمنده مادر از این پسر شد.... مظلوم علی جان
2- آیت الله العظمی اراکی از مرحوم سید حسن کشمیری نقل می کنند{ با بیان بنده}:
« شخصی بود دیوانه وضع و مجنون صفت، هر چند در واقع از بهالیل و عقلاء المجانین بود. او به روانی و توانایی هر چه تمام شعر می سرود و اصلا در بند ردیف و قافیه و این مسائل گرفتار نمی گشت. اشعارش هم بسیار بسیار عالی و راقی بود الا اینکه خصوصیتی در او بود که هر گاه که دلش می خواست شعر می گفت و اینگونه نبود که هر گاه از وی درخواست شود شعر بگوید. لذا ما سعی می کردیم او را در مواقع خاصی به شعر گفتن وادار کنیم. یک بار که منتظر بود تا برای وی قلیانی مهیا کنیم که بکشد ما گفتیم قلیان را چاق نمی کنیم مگر اینکه شعری بگویی. او هم در همین اوان که فاصله ای تا مهیا شدن قلیان بود بی معطلی و فی البداهه این دو بیت را در مدح حضرت علی علیه السلام گفت:
تویی آن نقطه ی بالای فای فوق ایدیهم/ که در گاه تنزل تحت بسم الله را بایی.
نبود ار پای لغزش همچنان بی پرده می گفتم/ که: در حقت نُصیری زد کلام پای بر جایی.»
.......
مرحوم صامت بروجردی این دو بیت را در یک قصیده تضمین کرده و می گوید شاعرش «مجذوب» است
پ ن۳ـ برخی به مرحوم قاآنی شیرازی کرمانشاهی نسبت داده اند که گفته :
تویی آن نقطه بالای فاء فوق ایدیهم/که هنگام تنزل تحت بسمالله را بایی
و از امیرالمومنین جایزه میخواهد و میگوید: صله شعر مرا بده. شب امیرالمومنین به خوابش میآید و میگوید: قاآنی دنیا کوچک است و ظرف دنیا جا ندارد که ما بخواهیم صله شعر شما را بدهیم.
نمی دانم صحت این قضیه چقدر است. بنابر صحت قضیه ی قبلی، این حکایت ناصحیح است. مگر اینکه گفته باشیم این شعر ازقاآنی است و جناب عاقل مجنون صفت مجهول الهویه ی ما، آن را تضمینا در رباعی اش آورده است.
پ.ن۴: باز مرحوم اراکی از مرحوم کشمیری ناقل است که وقت دیگری هم همین قسم ها پیش آمد و عاقل داستان ما شعری گفت که مرحوم اراکی می فرمود من یادم نمانده است و حاصل مضمونش آنکه در مدح حضرت امیرعلیه السلام بود که محبت آن جناب از سنخ آب است یا از سنخ آتش . اگر از سنخ آب است فلان لازم آب را ندارد و اگر از آتش است فلان لازم آتش را ندارد و همچنین تشقیقات کرده بود و نفی لوازم . بعد در آخر شعرمتحیر مانده گفته بود :ان هذالشی عجاب .
بنده اگر درست در خاطرم باشد چند سال پیش شعری به همین مضمون که مرحوم اراکی ذکر فرموده اند را در جایی خوانده ام و الان نمی دانم در کجا خوانده ام. شاید در کتاب بحرالعلوم مرحوم خویی زنوزی بوده یا شاید در جای دیگر.
السلام علیک یا سیدنا و مولانا یا امیرالمومنین.
| دوشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۶ ساعت: 8:13 | توسط:محمد علی 09173320... |
| آقا این شعر قطعه ای از یک قصیده بلند است از محمد باقر پلاس اصطهباناتی که مطلعش این است: سحر چون کلک قدرت کرد خود را چهره آرایی در امد بی مهابا با هزاران حسن و زیبایی و الی آخر ... |
نجفی: تشکر دوست گرامی من.
__________
متن شعر مرحوم پلاس اصطهباناتی؛ به نقل از وبلاگ راسخون:
سَحَر چون کِلْکِ قدرت کرد خور را چهره آرایی
در آمد بی محابا با هزاران حُسن و زیبایی
چو کوس دلبری کوبید حُسن یوسفِ بیضا
فرو بارید چرخ از دیدگان، اشکِ زلیخایی
چنان از مادر لیل اندر آمد صورتِ لیلی
که خیل اختران مجنون صفت گشتند صحرایی
در آمد چشمه ی خضر سپهر اخضر، از ظلمت
چو خط مهوشان سطح زمین گردید خضرائی
در آمد از قضا هندوی هند شب یکی طوطی
که پُر کرد از شِکر این نُه طَبَق را از شکرخایی
در آمد از نیام صبح چون صمصام اسکندر
فکند از ترس او شب، خویش را از تخت دارایی
رسید از تیغ خور بر لشکر شب آن چه در خیبر
رسید از ذوالفقارِ شاه دین بر قوم موسایی
فلک قدری که گر شمشیر ابرویش ترش سازد
ببازد ماه نو بیمار وار از رنگ صفرایی
شهی کز پرتو رویش چنان شد طور حق روشن
که گشت از عشق او موسی بن عمران سینه سینائی
چو خورشید جمالش شد عیان از مشرق عالم
جمال حق عیان گردید بر هر عین بینایی
صفات أعیُنٌ لا یُبصِرون از خویش بیرون کن
که گر چشمت نمی بیند جمال دوست، اعمائی
عیان از آستین تا کرده ای دست یدُ اللّهی
به لفظ فَوقَ أیدِیهم بزد حق کوس اعلائی
تویی آن نقطه ی بالای فاء فَوقَ أیدِیهم
که در وقت تنزل تحت بسم الله را بایی
ز دانایی و زیبایی و رعنایی شهنشاها
امیر بوالبشر، صهر نبی و روح زهرایی
بنازم دُلدلِ شیر اوژنت، کز شیهه اش شاها
بُراق اندر شب معراج ماند از عرش پیمایی
از آن خورشید سم و نعل ماه و میخ پروینت
همه روی زمین چون آسمان یکسر بیارآئی
ز مولود نبی بر طاق کسری گر شکست آمد
ز شمشیر تو در عالم نمانده طاق و کسرایی
شهی را با چنین قدرت بباید ذوالفقاری را
که نتواند بخارد سر به پیش کوه خارائی
نبود ار پای لغزش در میان، بی پرده می گفتم
که در حقت نُصیری زد، کلام پای بر جایی
ز بحث واجب و ممکن شها اینقدر دانستم
که واجب دارد این امکان وجود چون تو مولایی
شها قطب وجودت شد دلیل واجب و ممکن
که اندر مرکز توحید هم لائی و اِلائی
معمّای تمام ماسوی شد از وجودت حلّ
نباشد ماسوی را جز وجود تو معمایی
به جز حُسنت دگر مرسوم مرسومی نمی بینم
که گویم در نکویی جوهر اسماء حُسنایی
بده جان ای که داری آرزوی صحبت جانان
که غیر جان در این بازار ندهد سود کالایی
به زانو اندر آمد دل در اوّل پایه ی قدرت
که دائم جبرئیلت هست مرغ رشته در پایی
اگر افشای سِرّ تو نمایم مست و جانبازم
ز جان بگذشته را در هیچ حرفی نیست حاشایی
"پلاس" ار کس دهان دارد که تا مدحی ز تو خواند
ولی آن قدر ز تو دارد آن چشم شفا خوائی!
(وزن مصرع آخر، مخدوش است. کسی از دوستان نسخه اصل را می داند بفرماید اصلاح کنیم.)
یا علی مولا مدد