شکر لله که بکحليد مرا ديده ز خاک ِ در ِ قومي که ز اولاد رسولاند، بر افلاک قبولاند: گروهي همه پاکيزه و خوشصورت و نيکوسيَر و پاکسرشت و ملکيخوي. يافتم از اثر صحبتشان فيض ِ فراوان و برون از حد و اندازه و درسيدم و درکيدم و عاميدم و فهميدم، اگر بگذرد ايام من اين نوع ، بماتم علما را.
گر چه عمرم به جهان بيهده گرديد، فرنگيدم و تُرکيدم و تاتيدم و گرجيدم و روسيدم و لزگيدم و بيفايده گشتم. پس ازين دست ِ من و دامن ِ آن طايفه کز همت ايشان بخروجم ز صفاهان و بشيرازم و آنگاه حجازيده و حجيده زيارت بکنم مرقد پاک شهدا را.
کردگارا ملکا دادگرا پادشها بنده نوازا که مرا نيست ز خود خير؛ بده خير و به توفيق و به لطف و به کرم تا باصولم بفروعم، ز کرمهاي تو اينها نه بعيد است که خلاقي و رزاقي و بيرون کني از نخل، رطب، شکر شيرين ز قصب؛ نيست ز لطف تو عجب کز کرم خويش برآري ز کرم مقصد ما را....
آه اگر باز ميافشارم و از صحبت ايشان متاذي شده، اوقات به ضايع گذرد، هر طرفي چون بنگاهم، ... به هر فردي از افراد، به اين زمرهي مذکور به تعظيمم وناچار بتکريمم و گويم که: "بويور هر نه بويورسن چکرم جانمه منت"...(...)
لله الحمد کز آن قوم فراقيده، خراسان و عراقيدهام و سيرکنان آمدهام تا به صفاهان و شب و روز همي درسم و ميِبحثم و ميمشقم و مينستعليقم، نکنم ياد ز ترکان که نيادند خدا را.
هيچ قيدي به دلم نيست به جز دور شدن از ... وي (و) آيا بود آن روز؟ که ببينم رخ نوراني او را و... برو اي باد صبا، از من مهجور ستمديده پريشان دل آزرده سلامي و پيامي به ...(برش) برده بگو طرزي افشار که از دست فراق تو ز بس گريه و آه سحري، کرده خجل ابر هوا را...
از این دید و بازدیدهای پیدرپی، خستهشدم. هر روز به بهانهای یا مشغولِ پذیرایی هستم و یا باید شالوکلاه کنم و اینجا و آنجا، خندههای مصنوعی، تحویلِ خلقالله بدهم. اگر عذرخواهی کنم و نروم هم که باید به همه جواب پس بدهم و دلیلتراشی کنم که چرا و چگونه... .
این روزها به این فکرمیکنم که منظورِ حضراتِ معصومین از صلهیارحام، واقعا همین است که ما برپامیکنیم و یا نه، شکل دیگری دارد؟!
میخوام بگم حالم بهم می خوره از این دید و بازدیدهای مسخره نوروزی!حالم بهم می خوره که آدمایی که سال به دراز نمیبینم (خوشحالم ازین بابت!) حالا مجبورم ریخت نکبتیشونو ببینم و یه لبخند گشاد بچسبونم رو صورتم و جمله ی کلیشه ای :سلام...حالتون خوبه؟ عیدتون مبارک باشه... رو بلغور کنم.
در حالی که اصلا برای من مهم نیس که حالش چطوره!داره از خوشی خرکیف می شه یا آرزوی مرگ می کنه!قسمت افتضاحش اینجاس که این لعنتیا به یه بار دیدن همدیگه اکتفا نمیکنن!یعنی دوباره فردا و پس فردا و پسون فرداش بلند میشن عنر عنر با توله سگاشون راه میفتن خونه های فک و فامیل که" صله رحم" کنن! گور باباتون پفیوزا ! سال به دراز نمی خواین ریخت همو ببینین حالا ... .من بیچاره هم دختر بزرگ هی باید عنر عنر این سینی چای لعنتی رو بکشم جلوشون و یه متر خم بشم که چای مرگشون کنن.وقتی هم که داری لیوان های خالی رو ورمیداری با یه لبخند ا.ح.م.د.ی ن.ژ.ا.د.ی میگن دستت درد نکنه دخترم یه چایی دیگه هم بیار! خب پدرسگا برین قهوه خونه بابا کمال اونجا تا صب چای کوفت کنین!
گور بابای همتون لعنتیا!
پ.ن:این نوشته را من و لویی فردینان سلین با همفکری هم و در کنار هم در شبی سرد و برفی در اوج تنهایی و اعصاب خورد نوشتیم.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۱ ساعت ۳:۱۷ ق.ظ توسط
|