فلسفه برای کودکان!

امروز در كشورهاى پيشرفته‌ى مادى دنيا، يكى از كارهاى اساسى و يك رشته‌ى مهم، تدريس فلسفه براى كودكان است. خيلى‌ها در جامعه‌ى ما اصلاً تصور نميكنند كه براى كودك هم فلسفه لازم است. برخى تصور ميكنند فلسفه به معناى يك چيزِ قلمبه سلمبه‌اى است كه يك عده‌اى در سنين بالا به آن توجه ميكنند؛ اين نيست. فلسفه شكل دادن فكر است، ياد دادنِ فهم كردن است، ذهن را به فهميدن و تفكر كردن عادت دادن است؛ اين از اول بايد به وجود بيايد. قالب مهم است. اگرچه محتوا هم در همين فلسفه‌ى كودكان حائز اهميت است، اما عمده شيوه است؛ يعنى كودك از اول كودكى عادت كند به فكر كردن، عادت كند به خردورزى؛ اين خيلى مهم است.

ادامه نوشته

5 حدیث نورانی

‌أوحشُ الوحشةِ العُجبُ

وحشتناکترین وحشت، عُجب و خودبینی است.(عجب و خودبینی غیر از غرور و خودخواهی است)

لا ظفرَ معَ البغي

پیروزی با ستم به دست نخواهد آمد.

الحسودُ لا یسودُ

حسود، سروری نمی یابد.

در زبان فارسی مثلی وجود دارد که "حسود نیاسود"؛ برخی ها همین مثل را ترجمه ی حدیث اخیر، می دانند در حالی که اینگونه نیست. درست است که حسود، آرامش واقعی ندارد و مغبون و بیچاره است، ولی "یسود" به معنای آسودگی نیست. فعل مضارع ثلاثی مجرد از ماده ی سؤدد و سیادت است. یعنی حسود به سیادت و سروری نمی رسد.

الجَزَعُ اَتعبُ مِن الصبرِ

ناله و جزع سخت تر از شکیبایی و صبر است.

المسئولُ حُرٌّ حتی یَعِدَ

مسئول آزاد و رهاست تا زمانی که وعده دهد( که در این وقت، اسیر وعده اش است)

 

..

در کوی نیکنامان/ و نیسرک للیسری

1-دومین چیزی که می خواهم بگویم این است که به خلاف نظر دولت مردان گرامی ما، اقتصاد و درآمد سرانه و اشتغال و غیر این، بسیار در اوضاع اجتماعی موثرند و شاید بتوان مدتی را با موج سازی و سر مردم را گرم کردن، کاری از پیش برد، اما در دراز مدت نارضایتی عمده ی مردم را نمی توان مهار کرد.
رضا امیرخانی، نفحات نفت، چ6، 1389، ص152.

دوره ی آفتابه سازی به سرآمده است. آفتابه ساز، امروز به شرطی موفق است که تیراژش جهانی باشد.
امیرخانی، همان، ص170.

آن چه امروز داریم به عنوان اقتصاد، نه ایرانی است نه اسلامی، حتا دولتی هم نیست.
پیشین، ص194.

2- در جایی- شاید تاریخ حکمای صدوقی سها و یا نخبگان ایران محقق داماد- در شرح احوال میرزا ابوالحسن جلوه ی زواره ای خواندم که:
روزی یک زن مطربه و شاید هم فاحشه را نزد وی آوردند. زن اجازه گرفت و یک غزلی از حکیم بلا ریب خواجه لسان الغیب را خواند. به این بیت رسید که "در کوی نیکنامان/ ما را گذر ندادند/ گر تو نمی پسندی/تغییر ده قضا را"
گویی این زن می خواست بگوید جناب فیلسوف معظم که شما اینگونه حمیده خصال و مورد احترام مردم طهرانید و من اینگونه مفلوک و گرفتار در فسادم، این وضع ما دو تا تقدیر ازلی بوده و نمی توان مرا مذمت کرد. یعنی حکم ازلی ابن بوده که تو محبوب خوبان و من معشوقه ی بدان باشم.
میرزای جلوه که پیرمردی محفوف به حیا و بس مودب بود و تا این لحظه سرش را پایین افکنده بود، آهسته سر مبارک را بالا آورده و نیم نگاهی به زن انداخت و گفت: "تغییر دادیم قضا را"
می گویند آن زن در دم توبه کرد و صالحه شد.
( یک وقت داستانی شبیه این را از یکی از دوستانم شنیدم و قضیه را به یکی از عرفای متاخر نسبت می داد. با اینکه مرحوم جلوه عارف مسلک نبوده و تازه در فلسفه هم مشائی مشرب بوده و فلاسفه ی متعالیه به عرفان نزدیکترند تا مشائیون، و با اینکه آن عارفی که دوستم اسم برد بیشتر مرد این وادی ها بوده، ولی من اصل این قضیه ی مرحوم جلوه را رد نمی کنم. به دلایلی چند، از جمله عدم استحاله ی تعدد وقوع) نظام عالم بر سببت استوار است و ندرتا خلاف سبب و مسبب چیزی روی می دهد. تازه آن هم در ساز و کار تعریف شده ی خود.

عوامل و اسباب تغییر ذات و تبدیل باطن، بسیار است. از جزئی ترین چیزها تا امور بسیار سهمگین. تصرفات انسان های اهل دل، یک گونه از این عوامل است. چیزی که اجرای آن بسیار دردسر ساز است و داستانی بدین تقریب: یکی از دوستانم به شهری رفته بود. دختر مریضی را نزد وی آورده بودند و گفته بودند فلان بیماری را دارد و چهره ی دختر نیز بر آن مهر تایید می زد. دوست من چند بار سوره ی حمد را بر یک لیوان آب خوانده بود و به دخترک داده بود. دختر در فاصله ی اندکی خوب شده بود. از این به بعد بود که دوست ما مورد هجوم هر کس و ناکس قرار گرفته بود و همه انتظار داشتند بیماری های لاعلاج و علاج دارشان را این آقا درمان کند. در حالی که اولا نظام سبب و مسببی این اجازه را نمی دهد و ثانیا اطباء باید نان بخورند و امتحانات الهی هم در پس بیماری ها و گرفتاری ها نهان است وووو. مشکل اعمال تصرفات تکوینی یکی این است که مردم پس از مدتی که از شما اثر نمی بییند- یا خود شما نمی خواهید اثر داشته باشد یا همان اراده ی اصلی و ازلی الهی بی اثرش می کند- همان مردم دشمن شما می شوند. شیخ علی زاهد قمی خیلی خیلی در این جهت، حکیمانه رفتار می کرد. گویی هیچ مدان بی خبر از همه جایی که...

3- ...!!!)

4- به یک لاک پشت گفتند خالی ببند. گفت دویدم و دویدم.

5- خانمم می گوید مگر می شود کسی در عرض یک ثانیه به خواب برود. شاید این یک بیماری باشد.!

6- این گرانی چرا این جور بی مهار چهار نعل می تازد؟ تا ما را خاک به سر و سر به نیست و زیر خاک نکرده الهی خاکش به سر باد و دیر نزیاد.

7- انوری یک شعر درباره ی موی سفید دارد. فاطمه ی 7 دندانی ما آن را نقض کرده!

8- چقدر دوست داشتم نه با زبان، که با تمام وجود الان این شعر مرحوم خاقانی را می خواندم: به خراسان روم إن شاء الله.

پ ن: گر تو نمی پسندی/ تقدیر کن نگاهی...

رنگین کمان!

 

خدای شبهای جمعه اصلا رنگش یک جور دیگر است. بخصوص که ذی حجه هم باشد.

مناظره!

یه مطلب درباره ی ازدواج و گرفتاری هاش! می خوندم. خیلی هم درباره اش نظر داده شده بود. اینکه جهیزیه کار نامعقولیه و بخصوص با این گرون ها و از این حرفا. یعنی اینکه ازدواج کردن سخت تر از قبل شده. بعد این کاربرا اومده بودن هی از گرونی وسایل حرف می زدن ولی یه نفر این وسط مسطا اومد و نوشت:

اوضاع سيسموني هم خرابه

یه نفر تو جوابش نوشت:
 
حالا منار رو بدزد!!
من واسش جا پیدا میکنم
 
یه نفرم این دومی رو تایید کرد و گفت:
دمت گرم ...خیلی به موقع و جالب جواب دادی.
 
خلاثه وسط اون غصه خوردن ها کلی خندیدم. اون ضرب المثلی که دومی گفت یه کم شبیه اون مثلیه که میگه بزار اول روضه بخونم بعد گریه کن.

.

-!!!

...!

..

.

شیخ محسن خَنفَر

تمام کتاب قانون را با آن اصطلاحات و الفاظ وحشی در حفظ داشت. وسایل الشیعه را با تمام مستندات و سندهایش و حتی با حفظ موارد عطف واو و فاء و نسخه بدل ها از بر بود. در فقه و اصول اعجوبه ای بود و در ریاضی و طب و کلام مهارت بسیار داشت. در علم رجال یگانه ی روزگار خویش به شمار می رفت و در تاریخ و ادب هم از علمای بارز زمان خویش محسوب می شد. از لحاظ حافظه هیچ کس را در روزگارش مانند وی نمی دانند. به علاوه بسیار زاهد و قانع و عفیف النفس بود. کرامات زیادی نیز از او نقل شده است. سال وفات وی 1270ق است......بقیه ی مطلب در ادامه:

ادامه نوشته

محسن خنفر

...

ادامه نوشته

تخففوا تلحقوا...

ترافیک سر شب قم معمولا سنگین است. به ویژه اگر شب چهارشنبه باشد- شب دعای توسل و شب زیارتی جمکران- و بخصوص تر که در اول بلوار امین ِ این روزها باشی. سواری ها آسهته آهسته؛ چیزی در حد و اندازه ی حرکت لاک پشتی و بل حلزونی حرکت می کنند. در این میان موتورها از چپ و راست مارپیچ وار رد می شوند. قم از شهرهای پر موتور ایران است. ما در قوس صعودی پل مصلی ایستاده ایم و برخی مردم از پیاده رو پل در حال رفتن هستند.بیشترشان برای زیارت ضریح بالقوه ی حرم امام شهید.

 

یک دفعه دوچرخه سواری که یک جوان فرمانده اش است رد می شود و جوانک با صدای بلند، جوری که ماها هم می شنویم، می گوید: سبک باران خرامیدند و رفتند. قبض بی دلیل عارض شده ی از عصر امروز برای یک لحظه هم که شده شکسته می شود و در درون دل می خندم و دوباره قبض به جای خود بر می گردد. با خودم فکر می کنم درباره ی حرف همان جوان. سبک بار بودن باعث تند رفتن است. باعث عدم ایستایی و رفتن خرامانانه! باعث جلو زدن و نماندن در بند چیزهای پوچ و در کنار ناآدمیان ایستای پوچ تر. اما نه؛ حرفت در اینجا صدق نمی کند. از لحاظ فلسفی وقتی می توان دو محمول را بر موضوع بار کرد که وحدت موضوعی داشته باشند. درست است که اتومبیل های سر به سر این خیابان از دوچرخه ی تو سنگین ترند ولی این سریع رفتن تو دلیل وزن سبک دوچرخه ات و به قول خودت سبکباری ات نیست. ما در خیابان هستیم. جلویمان و عقب و راست و چپ همه مسدود است. ولی تو در پیاده رو نسبتا خلوتی می روی. موضوعا با هم فرق داریم و اصلا به رتبه ی باسکول کردن نمی رسیم.

 

کاش تو را در یک خیابان خلوت می دیدم تا ببینم دوباره برای راننده تاکسی ما ابو عطا می خواندی و خود را سبکبار می نامیدی؟ وقتی تند تند رکاب می زدی و زبان از دهانت نیم متر بیرون آمده و له له می زدی و تازه شونصد کیلومتر از ما عقب تر بودی آن وقت می فهمیدی که سبکباری و سنگین باری یعنی چه و درک می کردی یک من ماست چقدر شلغم دارد جوجه. تازه بر فرض این حرکت کند ما را یک نوع استایی فرض کنی باز هم من حرکت در سراط مستقیم را اگر کند و ایستا باشد بر حرکت در مسیر باطل و تار، ترجیح می دهم که لا یزید الا بُعدا. تو الان داری خلاف قانون عمل می کنی و دم از سبکباری می زنی؟!!!

ده دقیقه ای در ذهنم به وسیله ی معیارهای فلسفی با آن جوانک می جنگم و مدام شکستش می دهم که دوباره قبض، ترک خورده و می شکند. حدود صد متر جلو رفته ایم و می خواهیم از مدرسه ی معصومیه که اوج شلوغی است عبور کنیم که بوی عود خوشی که یک نفر بر روی منقل می سوزاند حال همه را خوش می کند. اگر چه تا رسیدن به منزل چند جای دیگر هم ترافیک های تا حدودی شلوغ زیارت گردید ولی مثل آنجا نبود. راستی وقتی ابوعطای جوان را شنیدم و از جنگ فلسفی بیرون آمدم یاد نجات مخففون و خرامیدن سبکباران افتادم.

 

نقل است در روزی از روزها؛ رودخانه طغیان نمود و سیلی در مدائن آمد. جناب سلمان پارسی محمدی که با تأیید شاه مردان درخواست یک حاکم غاصب را اجابت نموده و والی مدائن گشته بود بقچه ای خرد در بغل نهاده، زیراندازش را در دست گرفته و بر یک بلندی رفت و از آنجا اضطراب و هیاهوی مردمان را می نگریست که هر یک برای انقاذ یک جنس آب برده در تلاش بودند؛ و بدانها که دلبسته ی دنیا بودند چنین می فرمود: هکذا ینجوا المخففون یوم القیامه....اینگونه است که سبکباران در روز قیامت زود نجات می یابند...هر که بامش کم، برفش کم.

از تاکسی پیاده شده و با اینکه دیر وقت بود ولی تقدیر اینجور بود که نانوایی بربری باز باشد و دو تا نان خریدم و سرکه ای که خانم با اسمس امر! به خریدش کرده بود را فراموش کردم بخرم و به خانه رفتم. ولی فکرم مشغول آن شعر جوانک بود. هر چه در تثقیل بکوشیم از نفحات این روزگاران که مثل باد می روند بیشتر عقب می افتیم. از همین دهه ی مبارکه ی ذی حجه. وعده های ده ستایی و سی تایی که زود می رود و پشت سرش را هم نگاه نمی کند. یکی از معضلات اصلی ما مردم این روزگار، فراموش کردن تخفیف است. خوش به حال مغازه دارانی که اهل تخفیف اند و قلیل ما هم!!!

عالم الغیب و الشهاده!

زيدى مذهب بودم. روزی رهسپار بغداد شدم .

چون به آن جا رسيدم مردم را ديدم كه مى دوند و نگاه مى كنند و مى ايستند. پرسيدم: چه خبر است ؟ گفتند: ابن الرضاست. گفتم : بايد او را ببينم . او سوار بر مرکبی ظاهر شد.

گفتم : خدا لعنت كند شیعیان امامیه را!؛ كه مى گويند خداوند اطاعت اين شخص (جوان) را بر مردم واجب ساخته است .

او به طرف من برگشت و گفت : اى قاسم بن عبدالرحمن! «أبَشَرا مِنّا واحِدا نَتَّبِعُهُ إنّا إذا لَفي ضَلالٍ وَسُعُرٍ».

با خودم گفتم: به خدا، وی جادوگر است!

باز به طرف من برگشت و گفت: «ءاُلقِيَ الذِّكرُ عَلَيهِ مِن بَينِنا بَل هُوَ كَذّابٌ أشِرٌ».

قاسم گويد: من از مذهب خود عدول کردم و به شیعه ی امامیه عقیده مند شدم و شهادت دادم كه امام جواد حجّت خدا بر خلق اوست و از معتقدان امام گشتم.

آغاز امامت در ۷ سالگی/ مدت امامت ۱۸سال

ادامه نوشته

عبادت شنیداری!!!

اولاً شهادت حضرت امام جواد علیه السلام بر فرزند مکرّمشان امام هادی، پدر گرامی شان امام رضا و بر باقی ائمه ی اطهار بخصوص بر امام زمان عجل الله فرجه و بر شما تسلیت و تعزیت.

ثانیاً خدا زیارت و شفاعت دنیوی و اخروی این امام عزیز را روزی کند، برای همه ی شماها و ما.

ثالثاً طبق احادیث، و بر منطق عقل، کلام معصوم(علیه‌السلام) اگر درست بیان شود حکم شفا و دوا را دارد ولی اگر درست بیان نشود کار خراب است.

رابعاً امام جواد(علیه‌السلام) در حدیثی مشهور فرموده اند:

هر که به سخنگویی گوش فرا دهد، او را پرستیده است؛ پس اگر گوینده از خدای سخن گوید، آن شخص شنونده خداوند را پرستیده؛ و اگر از زبان شیطان سخن بگوید، شنونده، بنده و عبد شیطان شده است.


(مَن أصغی الی ناطقٍ، فقد عبده؛ فإن کانَ الناطقُ ینطقُ عن الله، فقد عَبد الله؛ و إن کان الناطق یَنطق عن لسان ابلیس، فقد عبده)


امشب که شب شهادت امام جواد علیه السلام است شبکه ی 3 تصاویری زنده از حرم مطهر کاظمین-جوادین پخش می کرد. خیلی با صفا بود و دل آدم می خواست آنجا باشد!

به «گرفتارِ رهایی» نتوان گفت آزاد

1-   ذی قعده هم دارد می رود. با نمازهای یکشنبه اش که عمدا خوانده نشد! ذی حجه هم می آید. با ایام معلوماتی که کماکان مجهول و بیگانه اش می خواهم. بعد هم یک سور، یک عید، قربان و اضحی، سور سوزناک....برخی نخریدن گوسفندهایی که قیمتش یک میلیون است را سوز این سور می بینند. گرفتاری اش جای دیگر است. بعد هم عید غدیر است و  دهه ی خوشی آخر ذی حجه. خوشی های بسیاری که به احترام امام شهید، برایشان خوشی نمی کنیم. امام حسین(ع) امام همه ی ماهاست و ائمه نور واحد هستند و همه زنده اند ولی به هر حال امام زمان ما،امام حسین نیست. برای امام حسین، خوشی های دهه ی آخر ذی حجه را موقتا تعطیل می کنیم ولی برای فرزندشان، امام زمان این روزگار...

2-   حضرت علی(ع) در جایی از نهج البلاغه و در برخی اشعار منتسب به ایشان از فراق دوستان گله ی بسیار دارند. قبلا هضم این قضیه برایم راحت نبود. ولی این روزها کاملا و با بند بند وجود درک می کنم، درد فراق یک دوست را(فراق موتی نیست).

3-    مربوط به گزینه ی دوم: فعلا چقدر با وحشی بافقی و یک قسمت از شعر مشهورش می توان احساس همذات پنداری داشت.......دوستان شرح پریشانی من .........تا کی؟

خاطرات خوش تعطیل!

مدرسه ی معصومیه ی قم جای جذاب و به یاد ماندنی یی برای من است. تحصیلات حوزوی من از این مدرسه و مصادف با روز ولادت حضرت علی(ع) آغاز شد و مدت ۴ سال در این مدرسه بودم و دوره ی مقدماتی حوزه را در اینجا گذراندم. البته یک مقدار چون عجول بودم! ۶ سال مقدماتی را در ۴ سال طی کردم و بعد به مدرسه ی فیضیه در کنار حرم مطهر قدیسه ی قم(س) رفتم. معصومیه و خاطرات جذاب آن هیچ گاه از ذهنم دور نمی شد تا اینکه از دو سه سال قبل اتفاقی رخ داد که دیگر با دیدن مدرسه ی معصومیه یا شنیدن نام آن، اولین چیزی که به ذهنم می آمد خاطرات آنجا نبود. بلکه نام مبارک امام حسین و حرم مطهر کربلا و ضریح آینده ی آنجا بود.

از چند سال قبل هنرمندان ایرانی- بیشتر اصفهانی و قمی- در حال ساخت ضریحی بودند که به جای ضریح مبارک فعلی کربلا نصب شود. چند هفته قبل کار این ضریح تمام شد و قرار است در آینده ای نزدیک به کربلا برود. مکان ساخت این ضریح، مدرسه ی معصومیه بود و من که معمولا هر روز از کنار این مدرسه رد می شوم عطر نام امام حسین و کربلا را با عبور از کنار مدرسه ی مذکور حس می کردم. مردم قم در حدود دو هفته فرصت دارند از این ضریح بازدید کنند و دو روز دیگر این زمان تمام می شود. خب برخی این کار را-یعنی زیارت یک ضریح خشک و خالی را- یک جور ساده مآبانه می بینند. ولی اینطور نیست. انسان وقتی عاشق باشد متعلقات معشوق را هم عزیز می دارد و گرامی می داند. این ضریح قرار است به زودی در بهشتی از بهشت های زمین برای پروانه های عاشقی که برای زیارت امام عاشقان آمده اند خودنمایی کند و بایستد و اشک ها و عاشقانه ها و زمزمه های عشاق را بشنود و ببیند.

فقط یک کج سلیقگی در این ایام به کار برده شد و آن آزار بسیاری بود که راننده ها و چند صد هزار مردم قم که در زنبیل آباد، سالاریه، پردیسان و... قرار دارند بخاطر ترافیک شدید و خیابان بندی و...دیدند. اگر چه به احترام امام حسین-ع- معمولا این اذیت ها را تحمل کرده و حتی برخی شاید شیرینش می یافتند ولی خوب بود این گونه انجام نمی شد. مطمئنا خود امام حسین-ع- هم به این کار راضی نبود. جمعیت بسیاری صبح ها و عصر ها در ابتدای بلوار امین(ص)، گرد آمده و منتظر رساندن دست خود به ضریح متبرک آقا بودند. می شد قسمت پشت مدرسه را که متعلق به آستانه ی مقدسه است محل رفت و امد قرار می دادند یا اینکه ضریح را به جای بزرگتر و بهتری-مثلا مسجد حضرت خدیجه(س) یا جای دیگر- می بردند. در هر حال شور و اشتیاق مردم قم- با ظاهرهای متفاوت- برای لمس و لثم ضریح مبارک دیدنی بود. از برخی شهرهای اطراف هم مردم می آمدند.

در همین ذی قعده بود که آیت الله شیخ عبدالکریم حائری یزدی وفات یافت. ایشان وقتی از اراک برای زیارت به مشهد رفت و در بازگشت از قم رد شد مرحوم شیخ محمد سلطان الواعظین کجوری تهرانی به مردم قم گفت: ای مردم قم صدها سال قبل وقتی دعبل خزاعی به قم آمد یک جبه و پیراهن همراهش بود. جبه ای که امام رضا-ع- به وی داده بود. بخاطر خواندن قصیده ی سوزناک "مدارس آیات خلت عن تلاوة"...مردم قم آن زمان اجازه ندادند دعبل بیچاره! از قم بیرون برود تا به هر ترتیبی بود برای قداست آن جبه، آن را از او گرفتند. حالا شما کسی را که حامل علم امام رضاست می خواهید بگذارید از این شهر برود؟.... و اینگونه بود که حوزه ی قم تاسیس شد( تاسیس جدید) و یکی از مدارس مشهور این حوزه، همین مدرسه ی معصومیه است. مدرسه ای که این روزها شاهد شور و اشتیاق مردمی است که قاعدتا بیشتر از شور و اشتیاق مردم ۱۲ قرن قبل است. مهم دل است!!! نه؟

پ ن: عکس مدرسه ی معصومیه و ضریح جدید با گوگل لعنتی قابل دیدن است!

ی!

.

فی الیأس راحة / یا زنگی زنگ یا روی روم!

تو را چون مهر با غیر است و اسرار نهانی هم

بـــرو ارزانـی او بـــاد ایـن لـطــف زبـــانی هــم

ملا هادی سبزواری

a.m

.

مینو در

 

سکوت، لزوماً به معنای حرف نزدن نیست...

 

مارگزیده!!!

هیچوقت شماره موبایل شخصیت های مشهور و بزرگ و صاحب اعتبار-مثل مراجع تقلید، علمای دینی و اساتید مطرح دانشگاهی، شخصیت های نظامی و امنیتی و از این دست افراد- را در تلفن همراه خود سیو نکنید یا لااقل دو رقم اولش را حذف کنید. یکی از اتفاقاتی که ممکن است بیفتد این است که مثلا اسمسی برای یک دوست صمیمی خود می خواهید بفرستید-به ویژه در اوقات نامناسبی مثل نیمه شب- بعد حواستان نیست و یک لحظه غفلت و برای کسی می رود که....

این تجربه ای بود که دیشب به طور عملی به دست آوردم.

ادامه نوشته

گریزگاه

وقتی نمی شود شاد بود باید سکوت کرد!!!

 

هنر برای هنر!

باید مشربی داشت؛ مذهبی داشت؛ شخصیت فکری خاصی داشت چنانکه قدماء داشتند و بعداً هنر بیان ابراز آن باشد، اقلا اقلا [ آدم و با اخلاق حسنه باشیم،] با تقوا و با ایمان باشیم و الا صد سال هنر نباشد که نباشد. زیر خطرناکترین مردم به نظر من، "هنرمند بی همه چیز" است.

از کتاب یادداشت های روزانه ی نیما/ به کوشش عبدالرضا رضایی نیا
این را یکی از دوستان گرامی برایم پیامک کرده بود. البته باید آقای صنوبری بیاید و این جور قضایا را تحلیل و تفسیر کند.

mazandarani100

حمید داودآبادی در خاطره خود می‌گوید: آقا در بین صحبت هایش فرمود: «تصویر شهیدی در اتاق من هست که بسیار زیباست و خیلی به آن علاقه دارم.» وقتی پرسیدم متعلق به کدام شهید است؟ ایشان فرمود که نامش را نمی دانم.

اوایل بهمن ماه ۱۳۷۷ بود و بعد از ماه مبارک رمضان. همراه «مسعود ده نمکی» و فرزندانم سعید و مصطفی – که آن موقع هفت، هشت سال بیشتر نداشتند – خدمت مقام معظم رهبری بودیم. نماز جماعت مغرب و عشا در جمع کوچک مان به امامت آقا خوانده شد و آقا همان جا روی سجاده برگشت رو به ما و حال و احوال و گپ و گفت شروع شد.

تازه نشریه شلمچه، به ضرب و زور «عطاالله مهاجرانی» وزیر ارشاد اصلاحات تعطیل و قلع و قمع شده بود. مسعود تقویم زیبایی را که در نوع خود در آن زمان بی نظیر بود، با خود آورده بود تا تقدیم آقا کند. سررسید جالب «یاد یاران» با تصاویر رنگی شهدا که در نوع خود اولین بود. آقا، سررسید را گذاشت جلویش و شروع کرد به تورق. برای هر کدام از شهدا که تصویرش را می دید، خاطره یا نکته ای می گفت.

از شهید «سیدمجتبی هاشمی» که فرمود: «آقا سید برای خودش در آبادان حال و هوایی داشت.» تا شهید «عباس بابایی» که آقا خواب زیبایی را که چند شب قبل از آن شهید دیده بود، تعریف کرد. شهید «محمود کاوه» که آقا از آشنایی اش با خانواده آن عزیز در مشهد گفت و شهیدان دستواره که چند روز قبل از آن، به سر مزار آن سه برادر شهید رفته بود و … هر کدام از تصاویر زیبا، احساس آقا را با خود همراه داشت. مثلا عکس شهید «علی اشمر» – قمرالاستشهادیین لبنان – برای آقا خاطره آخرین دیدار پدر آن شهید و برادر بزرگ تر او محمد را به همراه داشت، که حاج منیف گفته بود:«آقا، من حاضرم همین پسرم محمد را هم به راه اسلام و ولایت فدا کنم.» و آقا که بر پیشانی محمد بوسه زده بود؛ و چندی بعد، محمد اشمر در عملیات مقاومت جنوب لبنان، با گلوله صهیونیست ها که بر پیشانی اش نشست، به شهادت رسیده بود.

از بقیه بگذریم. همه اینها را گفتم تا به این جا برسم. آقا در بین صحبت هایش فرمود: «تصویر شهیدی در اطاق من هست که بسیار زیباست و خیلی به آن علاقه دارم.» وقتی پرسیدم متعلق به کدام شهید است؟ ایشان فرمود که نامش را نمی دانم. سپس به آقا میثم – فرزندش – گفت که برود و آن عکس را بیاورد.

دقایقی بعد که صحبت ها درباره عظمت شهدا گل انداخته بود، آقا گفت: «حتما باید شما اون عکس رو ببینید.» سپس رو به میثم کرد و مجددا گفت: «شما برو اون عکس شهید رو از اطاق من بیار.» که آقا میثم رفت و سرانجام عکس را آورد.

کارت پستال کوچکی بود از شهیدی با بادگیر آبی، که بر زمین تفتیده شلمچه آرام گرفته بود. آن عکس را قبلا دیده بودم. عکسی بود که «موسسه میثاق» منتشر و پخش کرده بود. زیر آن هم نام شهید را نزده بودند. عکس را که آورد، آقا با احترام و ادب خاصی آن را به دست گرفت و رو به ما نشان داد.همان طور که آن را جلوی چشم ما گرفته بود، فرمود: «شما به چهره این شهید نگاه کنید، چقدر معصوم و زیباست … الله اکبر … من این را در اطاق خودم گذاشته ام و به آن خیلی علاقه دارم.»

ناگهان یاد کلامی از دوست عزیزم «حسین بهزاد» افتادم. چندی قبل از آن، حسین همان عکس را نشانم داد و نکته بسیار مهمی را تذکر داد. آن شهید جوان با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته بود و … به آقا گفتم: «آقا، یک نکته مهمی در این عکس هست که مظلومیت او را بیشتر می رساند.» آقا نگاه عمیقی به عکس انداخت و با تعجب پرسید که آن نکته چیست؟ که حرف حسین بهزاد را گفتم: « این بسیجی، با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته که گرد و خاک وارد لوله اسلحه نشود. یعنی این شهید هنوز به خط و صحنه درگیری نرسیده و با اسلحه اش هنوز تیر شلیک نکرده است.» با این حرف، آقا عکس را جلوتر برد و در حالی که نگاهش را به آن عزیز دوخته بود، با حسرت و با حالتی زیبا فرمود: « الله اکبر … عجب … سبحان الله … سبحان الله »

دست آخر، آقا مسعود زرنگی کرد و از آقا خواست تا اجازه دهد عکس آن شهید را به عنوان یادگار به او بدهد. آقا هم پذیرفت و روی دست راست شهید بر عکس، امضا کرد و به عنوان یادگار به مسعود داد.

شهیدهادی ثنایی مقدم لنگرودی

شهیدهادی ثنایی مقدم لنگرودی

دیدن این مطلب باعث شد تا این خاطره آقا را درباره شهید را ذکر کنم. مزار این شهید کجاست؟چندی پیش در یکی از خبرگزاری‌ها مطلبی پیرامون این شهید به همراه نامش منتشر شد که باعث گردید این تصویر این شهید از گمنامی در بیاید.

هادی ثنایی‌مقدم یازدهم تیرماه ۱۳۵۱ در شهرستان لنگرود به دنیا آمد. این نوجوان بسیجی روز ۲۳ دی‌ماه سال ۱۳۶۵ در منطقه عملیاتی «شلمچه» به شهادت رسید اما پیکرش هیچگاه بازنگشت. ظاهرا در گلزار شهدا، نمایشگاه عکسی از شهدای کشورمان برپا بوده است. مادر شهید ثنایی‌مقدم به تصاویر شهدا نگاه می‌کند و به یک عکس خیره می‌شود و ناگهان فریاد می‌زند: این هادی منه… این هادی منه…، من با دستان خودم این کلاه را برای او بافتم، این هادی منه… .

منبع :http://davodabadi.blogfa.com

دورود بر همه شهدای عزیز شهرستان لنگرود

//////////////////////////////

http://www.abonan.ir/?p=382

دیروز یا ژری روز بود که ژیش توفیقیان بودم. یکی از دوستانم که در شورای عالی حوزه و معاونت ژژوهش کار می کند. یک سیدی- که از دوستانش بود- ژیشش بود. از برخی خاطرات گفت و واقعا از او خوشم امد و با خودم گفتم چه طلبه های فعال و مفیدی ژیدا می شوند و یکی هم مثل من نام خودش را طلبه گذاشته است. بعد گفت که یک وبلاگ داشته به نام آب و نان و بعد سایت شده. امشب همینجور الکی در گوگل ملعون» یک سرچی کردم و به وبش رسیدم. این ژست را نوشته بود خیلی با خواندنش خوشحال شدم. چون نام لنگرود را برده بود و من شهر زیبای لنگرود را خیلی خیلی دوست دارم. چون مرحوم شیخ عبدالله مازندرانی- از دوستان آخوند خراسانی و از رهبران اصلی مشروطه ی ایرانی- اهل این منطقه است. نام وبلاگ من هم که mazandarani100.blogfa است بخاطر اوست. مرحوم مازندرانی دقیقا صد سال قبل در سال ۱۲۹۱ ش وفات کرد و مزارش در حرم حضرت علی و کنار شیخ جعفر شوشتری و میرزا حسین آشتیانی است. البته ارادتمند العلمای نایاب! باید این قسمت را توضیح دهد. سلام و صلوات خداوند بر روح منیرش باد. شادی روح خودتان و امواتتان و این عالم ربانی یک صلوات جانانه بفرستید!

.

...

انتظار غیر منتظره!

اگر ایام یوسف را ز ایامت خبر بودی / نشانیدی به راه انتظارت سال و ماهش را
دیوان ظهوری ترشیزی؛ ص59

آمد خبر نیامدن ها / ذوقیست که بی خبر در آید
همان؛ ص313

علم اعداد و حروف ابجد

ظهوری ترشیزی(کاشمری خراسانی) یکی از شعرای مشهور ابتدای هزاره ی دوم هجری است که به برخی جهات می توان او را یکی از بنیان گذاران سبک هندی دانست. سبکی که اصفهانی، صفوی و طرز نو نیز خوانده می شود و صحیح ترین نام برای وی که خود شاعران این سبک نیز بارها بدان تصریح کرده اند همین "طرز نو" است.
ظهوری داماد شاعر شهیر دیگری در این زمان به نام "مَلِک قمی" است و بعدها دختر او را گرفته و داماد ملک نیز می شود و چند سال بعد در سال 1024 یا 1025 ق هر دوی این بزرگواران در یک جنگ منطقه ای کشته شده و به شهادت می رسند. شور مواجی که در شعر ظهوری وجود دارد باعث می شود آدم یک نفس! دیوان قطور شعرش را بخواند و خسته نشود! شعر ملک قمی نیز ملاحت و لطافت و بوی عرفان خاص خود را دارد و من با اینکه چند سال است به دنبال یافتن دیوان ملک قمی هستم ولی بدان دست نیافته ام و الا دیوان وی را نیز روزیِ یک نفس روحم می کردم!!! دیوان ملک چند سال قبل در اصفهان چاپ شده.
بگذریم. این همه اراجیف گویی چه فایده دارد؟!
نکته ی بعدی اینکه معمولا در ذهن ما شیعیان و ایرانی ها اسامی ائمه ی اطهار، اعدادی را نیز برای ما به همراه خود دارند. مثلا امام رضا و عدد 8. یا امام علی با عدد 110 که در حروف ابجد نام مبارک ایشان است. حروف ابجد، الفبای علم اعداد است. امام عصر-که خدایش به سلامت دارد-از یک جهت عدد 313 را در ذهن ما می آورد و از جهت دیگر عدد 12 و 14 را. امام دوازدهم و معصوم چهاردهم. اما نام مبارک حضرت مهدی(ع)، به حروف ابجد مساوی با 59 است و چه خوب است رسانه ها! به تقدیس این عدد بپردازند تا ...
البته ممکن است برخی به این مسئله اشکال کنند که چه فایده ای بر این رقم بازی و عدد سازی! مترتب است؟ و این کار چه مشکلی از مشکلات فعلی جامعه ی ما را حل می کند؟ دلار یا سکه یا مرغ یا کرایه خانه یا شغل یا چیزهای دیگر؟!
واقعیتش این است که "اعداد" یک علم خاص است و من آگاهی ام از این علم چه بسا در حد صفر باشد. اگر چه برخی از عرفا از صرف وقت در علم اعداد منع کرده اند ولی به هر حال این هم برای خودش ساز و کاری دارد و بدون اینکه ربطی بین این علم با نقطویان و حروفیان منحرف وجود داشته باشد بین حروف و نقاط و اعداد روابط شگفت انگیزی برقرار است و یکی از فواید جزئی آن، خبر دادن از آینده است. به علاوه قرار نیست مشکلات ظاهری زندگی بشری که به سختی یا راحتی، در هر حال "گذرا" هستند، باعث شود انسان از دانستنی های غیر گذرا و از چیزهایی که معرفتش را زیاد می کند شانه خالی کرده و دست بشوید. سال ها قبل که "شرح منظومه" ی حاج ملا هادی سبزواری را نزد یک استاد محترم میخواندم در زمانی، مطالب و مباحث فوق العاده جذابی در رابطه با صادر نخست و مخلوق اول، بیان کرد و هنوز شهد بیاناتش در کامم باقی است. استاد تعدادی احادیث نیز در این زمینه خواند و در یکی از جلسات به وی گفتم حدیثی نیز توسط شیخ صدوق، نقل شده که معصوم می فرماید:" اول ما خلق الله حروف المعجم". علامه حسن زاده ی آملی هم در یکی از کتابهایش احادیث زیادی را در همین موضوع گرد آورده و گویا این حدیث مذکور را ندیده که آن را نیاورده است. شاید هم دیده ولی در سند یا دلالتش خدشه ای دیده که از نقل آن صرف نظر کرده، البته این احتمال دوم ضعیف است چون وقتی بحث پیرامون یک مطلب عقلی-نقلی باشد اگر هم حدیث مخدوشی در کار باشد حداقل برای رد آن، باید آن را ذکر نمود. خداوند علامه حسن زاده را شفای عاجل عنایت کند. قبلا در این وبلاگ گفته  شده که شفا به چند گونه است. یکی اش کتاب ابن سینای حکیم!!!
در ابتدای طلبگی در یکی از مجلدات کتاب اثبات الهداة مرحوم شیخ حرّ عاملی در رابطه با خبر دادن حضرت موسی -ع- نسبت به ظهور پیغمبر آخر الزمان-ص- که نامش به حروف ابجد 92 خواهد بود مطالبی دیدم که الان نه به کتاب مذکور دسترسی دارم و نه صفحه و فصلش در خاطرم هست. منظور اینکه علم اعداد و نیز بحث ابجد چیز باطلی نیست. ولی حیف که علمی متروک است و در حوزه ی علمیه ی قم به تعداد انگشتان یک دست نیز متخصص در این فن نداریم.
خیلی بی ربط حرف زدم. بهتر است بی خیال این قضایای غیر نافع! شده و برای ظهور سریعتر حضرت مهدی-عج- صلوات بفرستیم!

و خذ النوم من جفونی!!!

 

در دلم آرام تصور مکن
وز مژه‌ام خواب توقع مدار !

گلی زواره

 

 

 

 

 

 

 

 

روزگار فعلی!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گم کردن سوراخ دعا و دیدن خواب شیخ بهاء!

چند شب پیش خانه ی دوستم بودیم. جایتان خالی شام خوشمزه ای خوردیم که الان نه اسمش و نه خاطره اش و نه مزه اش یادم است! فقط در خاطرم مانده که خوشمزه بود! شوری یا شیرینی را نمی دانم.
بعد چند دقیقه اراجیف گویی کردیم و چون خانه ی جدیدی که اجاره کرده ایم در پرتستان! قم است خیلی نمی شود تا آخر شب نشست و زود باید پا شد تا تاکسی خیابانی گیر بیاید و مجبور نباشی ماشین دربست بگیری تا ترتیب پول نداشته ی جیبت داده شود. دم دم های آمدنمان بود که تلویزیون یک تلفن از یک شنونده یا بیننده را پخش کرد که چند تا نکته برای اصلاح گفتار و نوشتار بیان کرد.
یک مقدار لحنش اضطراب داشت و مقداری هم عصا قورت داده می نمود. به قول گیلک ها آغوز دار بود!!! چند ثانیه ای وعظ اجباری کرد و دیدم یک ادم پرمطالعه و بی فکر است. خیلی بد است انسان پر مطالعه ولی بی فکر باشد. یا باید پر مطالعه و با فکر بود یا بی مطالعه و بی فکر. مثل خود من. راحت. آسوده. بی خیال همه چیز. خلاص.
شخص مزبور ظاهرا از تبریز تماس گرفته بود. چند تا اشکال گفت و چون من عینکم همراهم نبود گوشم همه ی حرفهایش را نشنید! یکی از اشکالاتش این بود که «مردم چرا کلمه ی "گاهاً" را به کار می برند؟ و این کلمه غلط است چون گاه فارسی است و به کلمات فارسی نباید تنوین چسباند.»
خب این حرفش درست بود. جز در مکالمه های عامیانه که حرجی بر گوینده و شنونده نیست در امور رسمی نوشتاری و گفتاری نباید این گونه اشتباهاتی نمود و گاها و دوما و ... را به کار برد.
بعدا گفت «مردم چرا "به نام" را سر هم می نویسند در حالی که "بنام" به معنای مشهور است و  "به نام" به معنی به نام.»
به دوستم گفتم اینجا را اشتباه کرد. بنام یعنی مشهور، ولی همین بنام در واقع صورت تبدیل یافته ی همان به نام است. و به نام یعنی چیزی که نامدار است و هر چه نامدار باشد مشهور هست و بی نام و بی اسم و رسم نیست. لذا اگر کسی "به نام خدا" را به صورت به نام و یا بنام بنویسد اشکالی ندارد چنانکه اگر برای توصیف مشهور بودن کسی به جای "بنام" ؛ "به نام" هم بنویسد باز اشکالی ندارد. فرهنگستان خیلی بی سواد باشد اگر این نظر الکی مرا رد کند.
این اشکال دوم شخص تلفنی که رد شد، به اشکال سومش پرداختم. گفت: «چرا برخی ها آخَر و آخِر می گویند و از هر دو یک معنی اراده می کنند؟ آخر با فتحه ی خاء به معنی "دیگری" است و آخر با کسر خایش به معنای "آخرین" است.»
به دوستم گفتم اینجا را هم اشتباه کرد. این ادم اهل مطالعه است و زبان عربی را لااقل مقداری می داند ولی کلا سوراخ دعا را گم کرده است. گویی فراموش کرده که این کلمات عربی را فارس زبان ها دارند استعمال می کنند. وقتی آخَر و آخِر در زبان فارسی به معنای آخرین، است دیگر چرا بی خودی بگوییم این دو در این زبان با هم فرق دارد. بگذار عرب جانش بالا بیاید و آخَر را برای همیشه ی تاریخ به معنای "دیگری" به کار ببرد ما به همان معنای "آخرین" و"پایانی" استعمال می کنیم. دندمان نرم!
آدم اگر اهل مطالعه است و چیزهایی فهمیده نباید بلافاصله همه را تخطئه کند و با حالت تهاجمی بگوید فلان و بهمان.
موقعیت شناسی و عدم خلط مراتب خیلی مهم است و گر نکنی زندیقی. اساتید ما که بعضی هایشان در چندین و چند علم از جمله ادبیات عرب و نحو و صرف و معانی و بیان و بدیع متخصص و مجتهد و صاحب نظرند می گویند"طلبه"؛ و اراده ی یک نفر را می کنند در حالیکه طلبه یک کلمه ی جمع است و به معنای طالب ها یعنی خواهندگان است و برای شخص مفرد استعمال شده و جا افتاده. لذا "طلبه ها" گفتن هیچ اشکالی ندارد چون ما در زبان فارسی هستیم نه عربی. چنانکه اعلم تر و افضل تر و امثال اینها هم استعمالشان بی مانع است، به جان صاحب المعجم فی معاییر اشعار العجم قسم! و همچنین حذف الف و لام موصوف در جایی که با صفتش می آید نیز اشکال ندارد چون برای ما فارس زبان ها ثقل گفتاری دارد از این رو فوائد الرضویه و عروه الوثقی و صراط المستقیم را بدون اینکه الفوائد الرضویه و...بگوییم هم صحیح است و بلکه استعمال موصوف با ال، یک جور خرق عادت و ناهمواری زبانی و درشت گویی است.(ر.ک: بیست مقاله قزوینی)؛ دانشمند ذو فنون و کم نظیر علامه شیخ عبدالحسین گروسی کرمانشاهی از شاگردان آخوند خراسانی در پاسخ به سوالی درباره ی شب قدر- در کتاب "ورزش افکار"- ابتدا به سوال کنندگان طعنه می زند که شما با فضلید و مکاسب خوان، چرا " شب لیله القدر" می گویید؟ این جناب هم خلط بین فارسی و عربی کرده. اگر قرار باشد معنای هر کلمه را کنارش بگذاریم و بعد قضاوت کنیم که اصولا زبان فارسی تقریبا همه اش غلط می شود و هیچ انسانی در زمان حاضر پیدا نخواهد شد که 3 دقیقه صحبت کند و کلامش بی اشتباه باشد. شب لیله القدر یک اصطلاح مقبول است و به کاربردنش بلامانع است چنانکه وقتی "دو طفلان مسلم" و "کوه دو برادران" می گویند هم اشکالی وارد نیست. یا اینکه منوچهری در یک شعری می گوید" سال امسالین" نیز از همین باب است( مگر اینکه بگوییم این شعر است و در شعر چیزهایی جایز است که در نثر نیست)؛ مثلا کلمه ی "صحبت" به معنای همراهی است نه سخن گفتن. ولی تقریبا از زمان سعدی به این طرف این کلمه در معنای حرف زدن به کار رفته و الان هم معنایش متعین در این معناست و از معنای همراهی جدا گشته. اگر چه بعد از سعدی بعضا به همان معنای همراهی هم استعمال می شد چنانکه حافظ - اگر درست شعرش در خاطرم مانده باشد- می گوید: گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود؛ و منظورش از صحبت، همراهی است نه حرف زدن. حالا کسی حق دارد بیاید بگوید دیگر نباید صحبت را در معنای حرف زدن به کار برد چونکه غلط است؟
 مسئله ی دیگر بحث إعراب است. برخی سعی دارند برخی کلمات را که اغلب مردم به طرزی بر خلاف اصل کلمه استعمال می کنند به صورت صحیح استعمال کنند. در بین مسئولین مملکتی هیچ کس به اندازه ی آقا -حفظه الله- در این زمینه اصرار ندارد و البته به نظر من این نیز ناصحیح است و باز از باب همان تقابل ریشه ی کلمه با استعمال مورد قبول جامعه است. اصرار بر این موارد باعث می شود که ذهن شنوندگان از اصل سخنان غافل و پرت شود. بدیهی است با برنامه ریزی های دراز مدت می توان این اشتباهات!- که به نظر من اشتباه نیست- را اصلاح کرد ولی این کار چه ضرورتی دارد وقتی زمینه ی ها فرق دارد و در کتاب ها و در زبان دیگر برخی کلمات جوری است و در استعمال سواد عامه جور دیگر.
آقای فاطمی نیا نیز از گروندگان به نظریه ی استعمال صحیح است و می گوید باید ابتدا طلاب فرهنگ سازی کنند و مثلا "تِکرار" نگویند و " تَکرار" که صحیح است بگویند تا در بین مردم جا بیفتد. یا دَمشق نگویند و دِمشق بگویند. یک بار به یکی از دوستانم گفتم یکی از سخنرانی های فاطمی نیا را گوش بده و ببین خودش چندین اشتباه لفظی و گفتاری دارد بعد جناب ایشان می فرماید صحیح باید حرف زد!!!
این مسئله ی استعمال جمهور جامعه و نیز ثقل زبانی در بین اقوام مختلف چیز مهمی است. عرب خودش این اندازه حساس نیست و کلمات مختلف و حتی تلفظ های متنوع و متضاد در بین طوایف عرب رواج دارد ولی ما امده ایم می خواهیم پدر صاحب زبان را دراوریم که مثلا صحیح حرف بزنیم!
در این زمینه سخن بسیار است و حال ندارم به این چرت و پرت گویی ها و مهمل بافی هایم ادامه دهم.
از خانه ی دوستم تا حرم پیاده رفتیم و زیارت مختصری با زبان فارسی انجام دادیم و کنار خیابان امده و چند دقیقه منتظر بودیم و به خانه برگشتیم و خواب با طعم شیرین و ساده و غیر خشن فارسی دیدیم و صبح هم نماز را با لهجه ی دلنشین و جذاب عربی خواندیم! همان شب شیخ بهایی را در خواب دیدم و صبح داستانش را برای اهل و عیال تعریفیدم. با اینکه دوستان توهم دارند نقاشی من خوب است ولی اگر نقاشی بلد بودم و اسباب و اثاثیه اش را داشتم تصویر شیخ را بر اساس مبانی مکتب اصفهان می کشیدم.

اولا تشکر از بعضی بازدید کننده های محترم و نظرهاشون

دوما!!! بازم تشکر

سوما!!! ما خودمون چی هستیم تا جواب دادنمون چی باشه ولی جواب نظرهاشون-بخصوص نظرای آقا میکال- برای بعد...

چهارم اینکه همین دیگه!

نکاتی درباره ی مدرسه ی فلسفی ملا رجب علی تبریزی

...
ادامه نوشته

سوی من لب چه می گزی که...

من چراغم کشتنم را حاجت شمشیر نیست
می توان افشاند دامانی که بس باشد مرا

سحر بیان - 1

...
ادامه نوشته

به یاد دی روز

تویی که گوشه امنی در این هیاهوها
چقدر پیش تو امن است جای آهوها

عجیب عاشق روی تو اند نقاشان
عجیب مایل چشم تو اند ابروها...

محسن عابدی